مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
چه مطالبی را در وبلاگ بیشتر می پسندید












 

 

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .

 مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد

 و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!

 

 کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار

 

 مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار

 

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار

 

 بیرون بردن زباله 1 دلار

 

جمع بدهی شما به من :12 دلار

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،

چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت

 و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:

 

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

 

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

 

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

 

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

 

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

 

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود

خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به

چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 مامان ... دوستت دارم ،

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

 

پیش تر بطور کامل پرداخت شده





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مادر، پیش تر بطور کامل پرداخت شده،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 11 تیر 1396

 

زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام...

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟

زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.

فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟

زن پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!

سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.

پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه

با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.

مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.

و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.

فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟

مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟

فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از

خدا می خواهی , درست است؟

زن با اطمینان پاسخ داد: نه!

فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟

زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.

اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.

هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟

فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!

زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!

فرشته پاسخ داد:

 خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام "مادر" در حال گریستن است...

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : مادر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 7 بهمن 1395




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز