مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
چه مطالبی را در وبلاگ بیشتر می پسندید











درسی اخلاقی از سهراب سپهری :

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم :

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند ....

چشم ها در پی چوب ، هر طرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید

اولی کامل بود

دومی بد خط بود

بر سرش داد زدم ...

سومی می لرزید ...

خوب گیر آوردم

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود ...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف ، آنطرف ، نیمکتش را می گشت

تو گجایی بچه ؟

بله آقا ، اینجا

همچنان می لرزید...

پاک تنبل شده ای بچه بد ؟

به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را ....

خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد ....

گوشه صورت او قرمز شد

هق هقی کرد و سپس ساکت شد ....

همچنان می گریید ....

مثل شخصی آرام ، بی خروش ناله

ناگهان حمدالله ، در کنارم خم شد

زیر میز ، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد ....

گفت : آقا ایناهش ، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم

عالی و خوش خط بود

غرق در شرم خجالت گشتم

جای آن چوب ستم ، بر دلم آتش زده بود

سرخی گونه او ، به کبودی گروید ....

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش و یکی مرد دگر

سوی من می آیند.....

خجل و دل نگران ، منتظر ماندم من

تاکه حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه آنان بودم

پدرش بعد سلام گفت : لطفی بکنید

و حسن رابسپارید به ما

گفتمش چی شده آقا رحمان ؟

گفت : این خنگ خدا ، وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده

بچه سر به هوا ، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش ، متورم شده است

درد سختی دارد

می بریمش دکتر

با اجازه آقا ........

چشم افتاد به چشم کودک ......

غرق اندوه و تاثرگشتم

من من شرمنده ، معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب و دفتر......

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سر خشم  به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آن روز معلم شده ام .....

او به من یاد بداد درس زیبایی را .......

که به هنگام خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

با محبت شاید ، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز .....

با خشونت هرگز......

با خشونت هرگز......


لینک دانلود فایل پاورپوینت





نوع مطلب : اخلاقی، شعر و ادبیات، 
برچسب ها : سهراب سپهری، درسی اخلاقی، معلم، شاگرد، تنبیه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 4 مرداد 1394




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز