مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







تعدادی موش رو دانشمندان داخل یک استخر آب انداختند.

 تمامی موشها فقط 17دقیقه توانستند زنده بمانند و در نهایت خفه شدند.

 

دوباره دانشمندان با اینكه می دانستند موش بیش از 17دقیقه

 زنده نمی مانند تعداد دیگری موش رو به داخل همان استخر انداختند 

و با علم 17دقیقه تا مرگ موشها تمامی موشها رو قبل از 17دقیقه 

از آب بیرون کشیدند و تمامی آنها زنده ماندند.


موشها پس از مدتی تنفس و استراحت دوباره به آب انداخته شدند. 

حدس میزنید این بار چند دقیقه زنده ماندند؟ 26 ساعت

 طول كشید تا آنها مردند. آنها به این امید كه دوباره دستی 

خواهد آمد و نجات پیدا می كنند، 26 ساعت تمام طاقت آوردند.


تنها با امید....


پائولوكوئلیو





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : امید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 5 شهریور 1396

چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم:

چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر بهار نارنج،

چیزی که آن مزه و بو را تبدیل به عطر ِخوش و طعم ِخوب کند."

زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای

باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی،

یک چیزی که امید بدهد به دلت،

انگیزه شود،

بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات،

بعد ماشین با حداکثر توان راه می رود تا آنجایی که باید

امید داشته باشید به تمام اتفاقات خوب و برای رسیدن به آن تلاش کنید....





نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : امید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 7 فروردین 1396

قرار بود که در مدرسه ی پسرم یک گروه تئاتر تشکیل شود.

 من از علاقه شدید امید به بازیگری با خبر بودم.

هر روز با هیجان برای مادرش توضیح می داد

که چقدر برایش هیجان انگیز است که نقشی داشته باشد.

 روزی که قرار بود نقشهای نمایشنامه را اعلام کنند

 من و مادر امید به مدرسه رفتیم.

امید زمانی که مادرش را دید با غرور گفت:

حدس بزن چه اتفاقی افتاده.

مادرش گفت: چه نقشی به تو واگذار شده؟

 امید گفت:

آنها مرا انتخاب کردند کف بزنم و دیگران را تشویق کنند

 تا بازیگران بتوانند اجرای بهتری داشته باشند.

 وقتی از موقعیتم در زندگی دلسرد می شوم 

یاد امید کوچولو می افتم.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : امید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 9 اسفند 1395

 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.....

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در "زمستان" تسلیم شوید، امید شکوفایی "بهار" ، زیبایی "تابستان" و باروری "پاییز" را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند





نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : تسلیم نشدن، امید، زیبایی، باروری،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 26 بهمن 1394

داستان پدر و دختر

بتو … می گویم تسلیم نشو.

روزی دختری جوان همراه پدرش در جاده اطراف شهر مشغول رانندگی بود که ناگهان به طوفانی شدید و سهمگین برخورد کردند.

دختر از پدرش پرسید، پدر چه کنم؟

پدر پاسخ داد: به رانندگی ادامه بده.

پس از چند دقیقه پیش روی در طوفان، اتومبیل شروع به تکان خوردن کرد و از مسیر خود منحرف شد.

دختر از پدرش پرسید، پدر چه کنم؟

پدر جواب داد: به رانندگی ادامه می دهیم.

ناگهان دختر متوجه شد که بیشتر رانندگان درون جاده با دیدن کامیونی که در فاصله چند متری آنها در حال واژگون شدن است، اتومبیل ها را از ترس واژگونی در کنار جاده متوقف می کنند.

دختر با اضطراب گفت “من نمی توانم اتومبیل را کنترل کنم همه اتومبیل ها در جاده در حال واژگون شدن هستند و ما هم به زودی واژگون خواهیم شد بهتر است ما هم مانند بقیه بایستیم و دست از تلاش بیهوده برداریم

پدر در جواب گفت: “ناامید نشو دخترم، به رانندگی ادامه بده

لحظه به لحظه با اینکه طوفان شدید و شدیدتر می شد ولی دخترک ناامید نمی شد و به رانندگی ادامه می داد تا آنجایی که به آسمانی نسبتاً صاف رسید.

بعد از چند کیلومتر دیگر، آنها طوفان را پشت سر گذاشته و به خورشید در حال طلوع رسیدند.

پدر از او خواست که اتومبیل را متوقف کند و از ماشین پیاده شود.

دختر به او گفت: الان دیگر نیازی به این کار نیست.

پدر گفت پیاده شو و به پشت سرت نگاهی بینداز، به کسانی که با ما همسفر بودند، آنهایی که ناامید شدند هنوز گرفتار طوفانند و آسیب های شدیدی دیدند ولی آنهایی که مانند تو ناامید نشدند، طوفان برایشان به پایان رسیده است

لینک دانلود فایل پاورپوینت

لینک دانلود فایل تکست





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : امید، نا امیدی، تلاش، طوفان، رانندگی در طوفان، تلاش و رسیدن به هدف،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 16 تیر 1394




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز