مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

پائیز نامرد

 

 

 

نگاه دیگر

 

مهم بودن هاست و بجا بودن ها

 

رنگ ها همه بجای خود زیبا هستن

 

نامردها همه جا هستن

 

نامردها به همه رنگ هستن

 

 

 

یک صبح زیبای فصل بهار بود

 

از پنجره اتاق در حال نگاه کردن به بیرون بودم .

 

همه چیز چقدر زیبا بود

 

وای خدای من این همه زیبائی

 

چه گل های زیبائی ..

 

وای برگ های انها را ببین

 

خدای من تو چقدر هنرمندی

 

غوغای رنگ هاست اینجا

 

غوغای زندگی

 

صدای آب به گوش میرسد .

 

 به کنارش که رسیدم انگار می خندید و به سمت گل ها می رفت

 

گوئی ان هم مست بوی گل هاشده بود

 

وای چه سبزی دارن این درختان.

 

هر روز کارم این بود که اول صبح به آنها نگاه کنم

 

صبح ها هر روز ساعت هفت که میشد

 

 یک پرنده می آمد روی بلندترین شاخه درختی که کنار اتاق من بودم

 

هر روز می آمد درست در همان ساعت .

 

وای خدای من چقدر همه چیز زیباست

 

روزها می گذشت و کم کم صدای پای پائیز شنیده می شد

 

نمی دانم دقیقا چه جوری ولی یکدفعه خودم رو درون پائیز دیدم

 

نگاه کردم بیرون دیدم

 

گل ها نیستند

 

پرنده زیبای من دیگر نیامد

 

آخه درخت کنار اتاقم دیگه برگ نداشت

 

ای پائیز نامرد

 

همه زیبائی ها را بردی

 

صدای پرندگان چه شد

 

بر سر دوستی ها و عشق ها چه آمد

 

زیر لب مدام می گفتم

 

پائیز نامرد ...پائیز نامرد

 

دوستی کنار بود و صدایم را شنید

 

با ناباوری گفت از پائیز کله می کنی؟

 

گفتم آره ببین همه چیز را ازبین برد.

 

گل ها .... سبزی ها ....قشنگی ها

 

نگاه رودخانه نمی خندد

 

بلبل نمی خواند

 

آسمان هم گریه می کند .....

 

نگاه کن

 

او گفت

 

نه اینطور نیست

 

هر چیزی زیبائی خودش را دارد

 






نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 5 بهمن 1397

عجب حکایتی است این آینه

پیری فرزانه گوشه ای نشسته  بود و با خود این جمله را تکرار می کرد

 عجب حکایتی است این آینه ، عجب حکایتی است این آینه

نزدیک او شدم و

خوب که کنارش نسشتم

از او علت تکرار این جمله را پرسیدم

 به آینه قدیمی روی تاقچه بخاریش اشاره کرد و گفت :

می دونی عمر این آینه چقدره ؟

گفتم نه دقیقا

گفت : بیش از صد سال داره

می دونی چه کسانی رو دیده ؟

خوب نه

می دونی چه رازها دردل داره ؟

می دونی چه کسانی کنارش ایستاده اند؟

اره این آینه خاطره چهره پدر و مادر و  پدر و بزرگ و مادر بزرگ من

 را در ذهنش داره

اون وقت هایی که انها برای زیبا شدن و اراسته شدن کنارش می ایستادن

و اون کمکشون  می کرد که آراسته و زیبا شوند

می بینی چقدر راستگوست ؟

هیچکس مثل اینه راست نمیگه . همه چیز را نه زیاد و نه کم

بلکه درست و به اندازه میگه

من فکر کنم راستگو ترین موجود دنیاست .

به جز اون می دونی چه خاطراتی در دل داره ؟

تصویر جوانی پدر و مادر بزرگم را در خاطرش داره

تصویر خنده از ته دل پدرم را داره

تصویر مهربونی های مادرم را داره

تصویر زندگی بی ریایی قدیما را در دل خاطراتش داره

تصویر روزی که تلویزیون خریدیم ، تصویری روزی که تلفنمون وصل شد

تصویر شادی های کودکانه

تصویر رضایت پدر از خوشحالی ما

تصویر لذت مادر از بازی های کودکانه ما

تصویر جوانی . جوانی کردن های ما

یادم میاد یک روز هم سر سفره عقد ما نسشته بود

حتما همه خاطراتش باهاش بود

آی اگر می تونست حرف بزنه چی ها می گفت

عجب حکایتی است این آینه

عجب حکایتی است این آینه

خاطرات اون تمامی نداره

روز تولد بچه ها را هم خوب بخاطر داره

چقدر شاد بودیم

از هر حرکت اون لذت می بردیم

عجب حکایتی است این آینه

روزهای خیلی بد و خوب را همه و همه را

دقیق یادشه

اصلا هم دروغ نمی گیه

این راز دار  ، راستگو

ای تویی که شاهد روزهای بدو خوب من بودی

آینه جان دلم میخواد بعد از من

یعنی وقتی تصویر نبودن من را هم گرفتی

به بازماندگانم

به همسر عزیزم که با تمامی وجودم دوستش داشتم

به دختر همچون گلم ، که مایه شادی من بود

به گل پسر عزیزم که مایه افتخارم بود

به نوه بهتر از جانم

بگوی و راست بگوی

که می دانم در مرامت غیر از راستگوئی نیست

پس با تمام راستگویی ات ، بگویی

با تمام وجودم آنها را دوست داشتم

و علت زنده بودن من بودن

عجب حکایتی است این آینه

عجب حکایتی است این آینه

تازه بخود آمدم و فهمیدم که واقعا

عجب حکایتی است این آینه

عجب حکایتی است این آینه


بیایید در آینه ها از خودمان خاطرات خوب بجایی بگذاریم


بهرام جاویدی نژاد






نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : عجب حکایتی است این آینه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 27 آذر 1397

باز این چه شورش است که در خلق آدم است

محرم دیگر رسید اما با زهم ظلم و ستم در دنیا 

وجود دارد انگار این موضوع در هیچ زمانی نباید 

از دنیا رخت برکند

شاید اشکال از ماست

که فقط همین ده روز بدنبال حسین هستیم .

شاید اشکال از ماست

که راه حسین را با نام حسین عوض کردیم

بیائیم با هم در مورد شخصی که ظلم و  ظالم را به ستوه آورد

مردی که با فکر و عقیده اش زیست

مردی که هیچگاه سر بر ظلم خم نکرد

مردی که با معبود خود عشق بازی کرد و بسوی او شتافت

بیشتر بدانیم

 

حتما که من نمی توانم به عظمت وجود پسر علی و فاطمه 

 پی ببرم من کجا و

نوه بزرگترین و والاترین مرد تمامی دوران بشریت کجا؟

 

اما

بیائید نه در حرف و گفتار بلکه در عمل و کردار

 حسینی باشیم و حسینی بمانیم

و به ندای هل مِن ناصر یَنصُرُنی حسین پاسخی 

واقعی و در خور او بدهیم

یارب مر یاری بده که در راه حسین ،

 حسینی فکر کنم و حسینی عمل کنم

یارب مرا یاری بده که مانند حسین سر 

بر ظلم فرود نیاورم

یارب مرا یاری بده که حسین و راه او را

 بشناسم و به ان عمل کنم

 

من امشب می خواهم بگویم یا حسین

یا حسین به راه حسین

یا حسین

به فکر حسین

یا حسین به پسر عادل ترین مرد دنیا

یا حسین و یا حسین و یا حسین به حسین عزیز.

 

بهرام جاویدی نژاد






نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : باز این چه شورش است که در خلق آدم است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 19 شهریور 1397



بر سر مردم دنیا چه آمده؟


تا من یادمه و از بزرگترها شنیده ام اون قدیما مردم از حال همدیگر 


با خبر بودن


نه برای فضولی نه


برای کمک و نزدیک بودن قلب ها به همدیگر


یادم همیشه به محله و کوچه و شهر مان افتخار می کردیم 


و روی آن تعصب داشتیم


عشق دیدن بزرگ شدن بچه های کوچه ، عشق بزرگی بود


لذت آب دادن گلهای حیات لذت بزرگی بود


لذت دیدن نان سنگگ داغ در دست پدر لذت شیرینی بود


بعد از ظهرها که میشد بچه های کوچه دورهم جمع می شدیم


عده ای توپ بازی عده ای طناب بازی و عده ای هم گرگم به هوا


چقدر خوب بود


قلب ها نزدیک بود


بچه ها ، بچه بودن اما مرد بودن


غم یکدیگر را می خوردن


اما الان


گوئی با آمدن این دستگاه لعنتی روی میز و تو دست همه


که همه چیز داره غیر از احساس


احساس ماها را هم با خودش برده


یعنی چی ؟


که وقتی همه تو خانواده کنار هم هستیم همه چشم ها تو گوشی هاست


همه حواس ها به پیام هاست


اخه بابا همه چیز شده ، دنیای مجازی.


اره حتی عشق ها هم مجازی شده


یادم اون روزها بزرگترین غم ما رفتن یکی از همسایه از محل بود


وای چه مصیبت بزرگی بود


همه ناراحت بودیم


اما حالا من نمی دانم همسایه ام حتی کیست؟


اسمش چیست؟


آیا خوب است یا نه ؟


بیائم با هم


به استفاده از این دنیای مجازی بیشتر فکر کنیم


آیا درست و منطقی است که دیگر به پدر و مادرمان هم با پیام صحبت کنیم؟


آیا قرار بود با آمدن تکنولوژی انسانیت ها هم بمیرند؟


نه بخدا اینطور نیست .


زمانی متوجه خواهیم شد که دیگر معنای عشق و محبت هم عوض شده


بیائید بیشتر با هم باشیم


بیائید نزدیکی ها گذشته را زنده کنیم


بیائید زنده باشیم و زندگی انسانی را بازهم با هم تجربه کنیم .


بیائیم به کودکانمان  عشق را بیاموزیم

    


بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : بر سر مردم دنیا چه آمده؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 10 مهر 1396

 

حسین ( ع ) تنها یک نام نیست ،

حسین ( ع ) یک راه است

 یک شیوه زندگی است

حسین (ع) معلم عشق است

معلم معرفت است

و آموزگار دلباختگی است .

حسین (ع) معنای شجاعت است

معنای بندگی خدا است

و حسین (ع) معنای حق است

و

عاشورا

روز امتحان است

روز آموزش است

و روز به نمایش درآمدن تمامی حق علیه تمامی باطل است

حسین (ع) سالار این روز و آموزگار بزرگ این روز است .

آموزگار دست از دنیا شستن

آموزگار زیر پا نگذاشتن حق بر هر قیمت

آموزگار تمام عیار انسانیت 

و حسین (ع) معنای واقعی خون خداست

حتما که از فرزند علی (ع) این بزرگ مرد تاریخ بشریت

و فاطمه (سلام الله علیها ) فرزند والاترین انسان در تاریخ غیر از این هم انتظاری نیست.

درود و سلام خدا 

بر حسین (ع) و حسینیان زمان

که هیچگاه حاضر نیستند از راه صواب دست بردارند


بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : حسین ( ع ) تنها یک نام نیست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 9 مهر 1396


 

 

 

عشق را دیدی؟


من عشق را در نگاه مادر به فرزندش ،  دیدم


عشق را در نگاه حیوانات زمانی که غذا به آنها می دهم  ، دیدم


عشق را در نگاه پیر مرد فقیری که با همه فقرش انفاق می کرد ، دیدم


عشق را در چهره پدری که از موفقیت فرزندش لذت می برد ، دیدم


عشق را در نگاه ساده و بدون انتظار یک دوست  ، دیدم


عشق را در نگاه کودکان هنگام بازی با هم ، دیدم


عشق را در نگاه یک زندانی به فرزندش پس آزادی از زندان ، دیدم


عشق را در چهره کودکی که همه ی کودکیش باید حامی دیگری باشد ، دیدم


عشق را در نگاه حیوانی که محبت را حس می کند ، دیدم


عشق را در نگاه دو عاشق دل داده پاک ، دیدم


عشق را در نگاه آنهایی که به راهشان اعتقاد دارند ، دیدم


عشق را در نگاه کسانی که به قادر مطلق اعتقاد دارند ، دیدم


حالا ای دوست من ، تو عشق را کجا دیدی؟


بهرام جاویدی نژاد




دانلود فایل پاورپوینت





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : عشق را دیدی؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 شهریور 1396

وای ای زندگی


نمی دانم قانونت چیست ؟


 آیا برای همه یکسان است ؟


 آیا همه را به یک اندازه دوست داری؟


پس چرا همه جا پر از نا عدلی است ؟

 

ای به قربان عدلت بروم علی جان کجائی؟


شاید دیگر زندگی از تو نمی ترسد که هر کاری را انجام میدهد علی جان .

 

کجاست آن دست ها ی پر مهرت؟

 

ای فرزندان بی گناه


نمی دانم این چه رسمی است که باید شما این چنینی شوید؟


ای به قربان پای برهنه ات ، ای عزیز


امیدوارم تو ، شاگرد خوبی در کلاس بد زندگی باشی


به خداوندی خدا اگر کسی ترا ببنید و توجه نکند انسانیت را نابود کرده است .


بهرام جاویدی نژاد







نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : وای ای زندگی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 21 تیر 1396

 

پدرم روزت مبارک

پدرم عزیز بهتر جانم روزت مبارک

اگرچه پدری جز زحمت و گرفتاری برایت هیچ نداشت

پدرم روز مبارک

پدرم نمیدانم چه بگویم و از کدام محبت صحبت کنم

که هرکدام از انها دنیای است بیکران که می بایست 

در مورد هر کدامش ساعت ها صحبت کرد

از آنکه هر روز بخاطر من سختی و سنگینی سخن رئیست را می شنیدی

و هیچ نمی گفتی

از آنکه با تمام وجودتت کار می کردی

تا من در آسایش باشم

از آنکه همیشه و همیشه منرا را حمایت کردی

از انکه هر چه خوب بود مال من بود و هرچه بد بود مال تو

از اینکه هرروز جیب منرا کنترل می کردی که مبادا خالی باشد

از اینکه به من درس زندگی اموختی

از اینکه به من درس مرد بودن و انسانیت اموختی

نه به خاطر همین اینها که هرکدامش دنیای است

نه ، نه

بخاطر بودنت بزرگت متشکرم

اگر چه الان نعمت این بودنت را ندارم .

اما چه باک پدرم عزیزم

از این دنیا به آن دنیا روزت مبارک

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : پدرم روزت مبارک،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 17 فروردین 1396


خدایا سلام

باز هم منم

همان بنده همیشه درمانده تو

بازهم ازت خواسته ای دارم

اخه تو بزرگی و توانمند و

من كوچك و ناتوان

چه كنم

می دونم رسم بندگی را خوب بجا نیاوردم

ولی چه باك وقتی تو اینقدر بزرگی

خدایا به حق دل شکسته ام

كمكم كن دیگه هیچكس را قضاوت نكنم

اخه من قدرت اینكار را اصلا ندارم

و قضاوت را به تو دانا مطلق می سپارم و بس

خدای ترا به خودتت قسم میدم این بار هم منرا یاری كن

خدایا به حق زجه های شبانه ام

کمکم کن که انسان باشم و انسان بمانم

می دانم خیلی بد بودم و متوقع

ولی اخه تو خدایی

و توانمند

خدایا کمکم کن با روی شرممنده بسوی نیایم

توبزرگی و سخاوتمند

وخدائی سزاوار توست

 بهرام جاویدی نژاد 



نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : نیایشی از ته دل،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 24 بهمن 1395

بعداز ظهر یک روز گرم تابستانی بود . در حال حرکت در اتوبان بودم هوای خیلی گرم بود ورا بندان اتوبان هم مزید برعلت شده بود .

همه چیز سخت بود تو گویی نمای از جهنم معلوم شده بود تا خدا قدرتش را نشان بده

منکه فکر میکردم اگر ترمز کنم اسفالت جاده حتما با چرخهای ماشین حرکت می کنه .

توی اون ترافیک سخت به اطرافن نگاه کردم و لحظه ای به فکر فرو رفتم .

بعضی از ماشین ها ، به چه خوب ، شیشه ها بالا و از موسیقی استفاده می کردند .

تعدادی هم که کولر نداشتن با کشیده پایین شیشه ها خود را خنک که نه گرم می کردنند.

البته بعضی ها هم از ترس مصرف بیشتر بنزین کولر را خاموش کرده بودنند .

خلاصه از همینجا میشد خیلی تفاوت ها را فهمید .

در اون زمان فقط به رسیدن فکر میکردم و بس.

در همین فکرا بودم که متوجه تعدادی ادم های کوچک و بزرگ که مرتب در عرض و طول اتوبان مشغول دست فروشی بودنند ، شدم.

 بچه ها زیاد بودنند داد می زنند پفک و بستنی و ....

یکی شون صدا زدم گفتم خودتت دوست نداری پفک و بستنی بخوری ؟

اخه خیلی سخته، یه بچه بستنی که خودش عاشقش بفروشه .

کمی فکر و گفت " عمو ولش کن می خری؟

گفتم چی را باید بخرم ؟

عشق تو را؟

انسانیت را؟

یا بستنی را؟

گفتم اگه پولش را بدم خودتت یکی می خوری؟

با صدای لرزانش ، گفت :نمی تونم؟

می خری؟ بخر دیگه .....

نمی دونم چیرو خریدم اما خریدم .

کمی انوطرف تر دیدم مردی میانه سال که معلوم بود دیگه از همه و همه چیز خسته شده کیسه اش را وسط اتوبان گذاشته زمین و با چشمها اشک آلودش حتی توان گفتن "می خری ؟ بخر دیگه" اون بچه کوچیکه هم را نداشت .

همین موقع چند جون امدن یه چیزی خریدن وقتی امدن پول بدن راه باز شد و اونا با سرعت تمام رفتن نمی دونم چیرو همراه پول اون دست فروش با خودشون بردن .

شاید تمامی انسانیت را بردند .

جالب اینکه هیچکس هم ، هیچ چیز نگفت . انگار همه مرده بودیم .

برادر و خواهر من کجاست انسانیت ما ؟

کجاست کرامت ما؟

 

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : کجاست کرامت ما؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 8 مهر 1395

باز هم مهر آمد....

یاد انروز ها.....

 یاد اون مهر ها ی گذشته بخیر.

عجب ، عجب می گذره .

یاد مدرسه و به زور رفتن به اونجا .

 راستی چرا به زور می رفتیم .

 بد هم که نبود .

اولش سخت بود جدا شدن از خانه و مهر مادری و عشق پدری .

 اون هم برای بچه ای که خیلی ضعیف بود و ناتوان .

 اما معلم های کلاس اول هم فرق می کنن . کمی دلسوز ترن .

کمی که بزرگتر شدیم بد هم نبود به مدرسه رفتن و کنار هم شاگردی نشتن .

شادی کردن تو زنگ تفریح و تو راه مدرسه شادی کردن از تعطیلی مدرسه .

چقدر خوب بود روزهای جمعه تعطیلی و خواب. معلوم نبود دنبال چی هستیم فقط بیخودی دنبال شادی بودیم .

بعضی وقت ها به هم قول می دادیم تا همیشه و همیشه با هم بمانیم در کنار هم نه پشت هم یار هم

چه قول های بیخودی

راستی کدامیک از ما سر قولمان ماندیم ؟

عمل کردن به ان قول ها خیلی سخت بود ؟

یا ما ناتوان شدیم ؟

یا قول ها بزرگ بود ؟

یا دلهای ما از بزرگی کودکانه به کوچکی بزرگی رسیده است ؟

چرا همه چیز را به گردن روزگار می اندازیم ؟

ای روزگار چه بدی و چه بی وفایی و ........

دل من و تو کوچک شده .

دل من و تو بدنبال منافع شده

 دل من و تو با عشق بیگانه شده

وای از دل من وتو

وای از دل من وتو

باز هم اول مهر و قول های جدید........


بهرام جاویدی نژاد

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : باز هم مهر آمد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 25 شهریور 1395

سلام

امروز سوم دی ماه اولین سالروز تشکیل این وبلاگ است . خدا را شاکرم که در این مدت یکسال ، زیر سایه لطفش و با عنایات شما عزیزان به آمار375 پست ( تقریبا برای هرروز یک پست ) و  96856 بازدید کننده با بیشترین بازدید 1560نفر با میانگین  بازدید روزانه 265 نفر رسیدیم . لازم بذکر می باشد ضمن احترام به تمام وبلاگ ها و و بسایت ها این آمار صرفا و صرفا مربوط به خود این وبلاگ می باشد و این وبلاگ با هیچ وب سایت و وبلاگی لینکی بقرار ننموده است . این نیست مگر لطف خدا و عنایات و محبت شما عزیزان که منرا در این راه حمایت نموده اید . بدینوسیله از تمامی عزیزان که با بازدید خود در این راه اینجانب را راهنمایی فرموده اند، و آقای ابتین جاویدی نژاد که در ساخت این وبلاگ منرا مساعدت و  یاری نمود و آقای مهران خلج امیر حسینی که با راهنمایی های خود باعث ارتباط موثرتر با شما گردید و همه عزیزان دیگر که با نظرات خود منرا راهنمایی نمودن کمال تشکر را دارم .

اینجانب با توجه به محبت شما دوستان عزیز خود را بیشتراز قبل متعهد به جمع آوری و ارائه مطالب خوب و متنوع میدانم .  





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : سالروز راه اندازی وبلاگ، دل نوشته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 3 دی 1394

خیلی لذت بخش خوردن یک چای گرم کنار پنچره اتاق با شیشه های بلند و دیدن بارش برف . راستی خیلی زیباست ، بارش دانه دانه های برف که هر کدام به یکجا می روند تا آخر کل زمین را سفید پوش کنند . خیلی لذت داره بخصوص وقتی کنارت هم یک شومینه گرم که  با آتش قرمز و آبی اش خود نمایی میکنه .

اصلا به من چه که یک کودک با لباس های کم و اندکش در کنار خیابان مجبوره با دست های کوچکش به شیشه های ماشین بزنه تا یک دستمال بفروشه وبعضی وقت ها هم با سردی رفتارسرنشین های ماشین نیز دست هاش به شیشه بچسشبه .

مگه به من مربوطه ؟

مگه به من مربوطه که پدری برای درمان فرزندش به پول نیاز داره و جیباش خالی خالیه ؟

مگه به من مربوطه که  بچه هایی فقط و فقط برای نداشتن قدرت مالی نمی توانند درس بخونند ؟

مگه به من مربوطه که بهترین دوستان و آشنایانت از اعتمادتت سو استفاده می کنند و به تو نیرنگ می رنند؟

مگه به من مربوطه که یک بچه برای گذراندن زندگی اش مجبور گونی بزرگی را به دوش بکشه و در سطل اشغال سرکوچه بدنبال روزی بگرده ؟

مگه به من مربوطه که با یک برخورد کوچک توی خیابان تمام خانواده دو طرف به باد ناسازا گرفته میشن ؟

مگه به من مربوطه که بعضی معلم ها سرکلاس درس به تنها چیزی که فکر نمی کند آینده شاگردانشون باشه ؟

مگه به من مربوطه .......؟

فقط یک سئوال باقی می مونه:

میشه انسان بود و این چیزها برامون مهم نباشه ؟ 

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : مگه به من مربوطه ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 21 آذر 1394

شب ها ، خیلی وقت ها به وقایع  طی روز فکر می کنم و بابت انروز و عملکرد خودم به خودم نمره میدهم .بعضی وقت ها نمره ام ، نمره قبولی است و بعضی وقت ها هم ،  نه . بعضی وقت ها خودم هم از خودم بیزار می شم .انوقت دلم میخواد از خودم شکایت کنم .اما به یکی و چی بگم . بعضی وقت ها اینقدر از عملکرد خودم و آدم هامتنفرمی شم که نمیدونم چیکار کنم . فکر می کنم همان موقعی باید برم پیش خدا و پرده خانه اش را اینقدر تکان بدهم که منرا با توجه به همه گرفتارهایش ببیند . البته که او همیشه و همیشه همه را می بیند ، اما نمیدانم چه مصلحتی دارد که بعضی از ادم ها اینقدر ظلم می کنند و ساکت می ماند . شاید می خواهد آنها را تا آنجایکه می شود در چاه عملکرد بد خودشان غرق کند که دیگر هیچ راه نجاتی برای آنها نباشد .

بقول خواجه عبدالله انصاری بخدا خوب بودن ساده ترین کارهاست . من نمی دانم چرا انسان اینقدر با خوبی بیگانه است.

راستی چرا فکر نمی کنیم یک دادگاه عدلی هم وجود داره  که در ان هیچ پاراتی و رانت و آشنا بازی امکان ندارد.و همگی ما یک روز در مقابل قاضی ان خواهیم ایستاد . قطعا توی اون دادگاه دادستانی خوب و اگاهی وجود داره که تمامی اعمال ما را یاداشت می کنه. من همیشه به این فکر می کنم اونجا چه کسی باید از ما دفاع کنه ؟

من فکر می کنم بزرگترین گناه در انجا شکستن دل باشد . شاید اه کشیده شده یک مظلوم جرمی داشته باشد که به هیچ وجه نتوان از عهده ان برامد . دلم می خواست از چند نفری در ان دادگاه شکایت کنم ، اما نه حتما خود خدا داد منرا خواهد گرفت . از انهاییکه حرمتم را شکستند ،انهاییکه پاهاشان را روی عاطفه ها گذاشتند و انهاییکه دلم را شکستن . شاید بزرگترین جزا برای انها همان شکستن دلشان باشد . اما اینقدر من این سختی را احساس نمودم که حتی حاضر نیستم برای انها هم ، این جزا را درخواست کنم .

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : نمره قبولی، پرده خانه خدا، گذاشتن پا روی عاطفه ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 شهریور 1394

دیشب بعد از نماز مغرب با خودم فکر می کردم :

براستی چه زیباست سجده انسان در پیشگاه خالقش . در واقع نشانه ای از عشق است آن هم چه عشقی بین خالق و مخلوق . دوستی می گفت تمامی عمرم را به یک سجده نفروشم . وقتی انسان در سجده ، خداوند است ، چقدر به کوچکی و عجز خود میرسد . نه شاید هم به بزرگی خود که این چنین خالقی دارد .فکر می کنم در سجده خدا به انسان ها آموزش عشق ، تقوا ، زیر پا گذاشتن غرور و از همه مهمتر نگاه به اطرافمان را می دهد . ایا هیچوقت دقت کرده اید در لحظه سجده چقدر انسان دارای ارامش است . نمید انم چه نیروی ای در آن نهفته است . باور کنید بعد از هر بار سجده آدم دیگری می شوم و یا حداقل دلم می خواهد که بشوم . احساس می کنم در آن لحظه من و خدا خیلی به هم نزدیک هستیم و من می توانم بهتر خالقم را احساس کنم .شنیده ام که می گویند نیروی مثبت زمین و چه و چه هم موثرند . ولی من می گویم فقط عشق به خالق است و بس و اگر نیروی دیگری هم  هست تنها و تنها از اوست وبس.

بزرگی ، شکوه ، جلال ، قدرت همه و همه در پیشگاهش خار و خفیف هستند .

پس ای مالک اصلی من ، ای سرا پا همه لطف ، ای نشانه محبت ، هیچگاه لذت و عشق سجده به درگاهت را از من کوچک و ناتوان نگیر .

" شرار عمر فانی ام من

طلوع جاودان تویی تو

نشان ناتوانیم من

توان بی نشان تویی تو

توشور عشقم داده ای

 مراتو رسوا کرده ای

به کوی اهل دل مرا

تومستو شیدا کرده ای

کجا روم که چاره ساز ای خدا تویی

نیاز هرچه بی نیاز ای خدا تویی "





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : نیروی نهفته در سجده،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 22 مرداد 1394


( کل صفحات : 2 )    1   2   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز