مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
چه مطالبی را در وبلاگ بیشتر می پسندید













 

 

 

عشق را دیدی؟


من عشق را در نگاه مادر به فرزندش ،  دیدم


عشق را در نگاه حیوانات زمانی که غذا به آنها می دهم  ، دیدم


عشق را در نگاه پیر مرد فقیری که با همه فقرش انفاق می کرد ، دیدم


عشق را در چهره پدری که از موفقیت فرزندش لذت می برد ، دیدم


عشق را در نگاه ساده و بدون انتظار یک دوست  ، دیدم


عشق را در نگاه کودکان هنگام بازی با هم ، دیدم


عشق را در نگاه یک زندانی به فرزندش پس آزادی از زندان ، دیدم


عشق را در چهره کودکی که همه ی کودکیش باید حامی دیگری باشد ، دیدم


عشق را در نگاه حیوانی که محبت را حس می کند ، دیدم


عشق را در نگاه دو عاشق دل داده پاک ، دیدم


عشق را در نگاه آنهایی که به راهشان اعتقاد دارند ، دیدم


عشق را در نگاه کسانی که به قادر مطلق اعتقاد دارند ، دیدم


حالا ای دوست من ، تو عشق را کجا دیدی؟


بهرام جاویدی نژاد




دانلود فایل پاورپوینت





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : عشق را دیدی؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 شهریور 1396

وای ای زندگی


نمی دانم قانونت چیست ؟


 آیا برای همه یکسان است ؟


 آیا همه را به یک اندازه دوست داری؟


پس چرا همه جا پر از نا عدلی است ؟

 

ای به قربان عدلت بروم علی جان کجائی؟


شاید دیگر زندگی از تو نمی ترسد که هر کاری را انجام میدهد علی جان .

 

کجاست آن دست ها ی پر مهرت؟

 

ای فرزندان بی گناه


نمی دانم این چه رسمی است که باید شما این چنینی شوید؟


ای به قربان پای برهنه ات ، ای عزیز


امیدوارم تو ، شاگرد خوبی در کلاس بد زندگی باشی


به خداوندی خدا اگر کسی ترا ببنید و توجه نکند انسانیت را نابود کرده است .


بهرام جاویدی نژاد







نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : وای ای زندگی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 21 تیر 1396

 

پدرم روزت مبارک

پدرم عزیز بهتر جانم روزت مبارک

اگرچه پدری جز زحمت و گرفتاری برایت هیچ نداشت

پدرم روز مبارک

پدرم نمیدانم چه بگویم و از کدام محبت صحبت کنم

که هرکدام از انها دنیای است بیکران که می بایست 

در مورد هر کدامش ساعت ها صحبت کرد

از آنکه هر روز بخاطر من سختی و سنگینی سخن رئیست را می شنیدی

و هیچ نمی گفتی

از آنکه با تمام وجودتت کار می کردی

تا من در آسایش باشم

از آنکه همیشه و همیشه منرا را حمایت کردی

از انکه هر چه خوب بود مال من بود و هرچه بد بود مال تو

از اینکه هرروز جیب منرا کنترل می کردی که مبادا خالی باشد

از اینکه به من درس زندگی اموختی

از اینکه به من درس مرد بودن و انسانیت اموختی

نه به خاطر همین اینها که هرکدامش دنیای است

نه ، نه

بخاطر بودنت بزرگت متشکرم

اگر چه الان نعمت این بودنت را ندارم .

اما چه باک پدرم عزیزم

از این دنیا به آن دنیا روزت مبارک

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : پدرم روزت مبارک،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 17 فروردین 1396


خدایا سلام

باز هم منم

همان بنده همیشه درمانده تو

بازهم ازت خواسته ای دارم

اخه تو بزرگی و توانمند و

من كوچك و ناتوان

چه كنم

می دونم رسم بندگی را خوب بجا نیاوردم

ولی چه باك وقتی تو اینقدر بزرگی

خدایا به حق دل شکسته ام

كمكم كن دیگه هیچكس را قضاوت نكنم

اخه من قدرت اینكار را اصلا ندارم

و قضاوت را به تو دانا مطلق می سپارم و بس

خدای ترا به خودتت قسم میدم این بار هم منرا یاری كن

خدایا به حق زجه های شبانه ام

کمکم کن که انسان باشم و انسان بمانم

می دانم خیلی بد بودم و متوقع

ولی اخه تو خدایی

و توانمند

خدایا کمکم کن با روی شرممنده بسوی نیایم

توبزرگی و سخاوتمند

وخدائی سزاوار توست

 بهرام جاویدی نژاد 



نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : نیایشی از ته دل،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 24 بهمن 1395

بعداز ظهر یک روز گرم تابستانی بود . در حال حرکت در اتوبان بودم هوای خیلی گرم بود ورا بندان اتوبان هم مزید برعلت شده بود .

همه چیز سخت بود تو گویی نمای از جهنم معلوم شده بود تا خدا قدرتش را نشان بده

منکه فکر میکردم اگر ترمز کنم اسفالت جاده حتما با چرخهای ماشین حرکت می کنه .

توی اون ترافیک سخت به اطرافن نگاه کردم و لحظه ای به فکر فرو رفتم .

بعضی از ماشین ها ، به چه خوب ، شیشه ها بالا و از موسیقی استفاده می کردند .

تعدادی هم که کولر نداشتن با کشیده پایین شیشه ها خود را خنک که نه گرم می کردنند.

البته بعضی ها هم از ترس مصرف بیشتر بنزین کولر را خاموش کرده بودنند .

خلاصه از همینجا میشد خیلی تفاوت ها را فهمید .

در اون زمان فقط به رسیدن فکر میکردم و بس.

در همین فکرا بودم که متوجه تعدادی ادم های کوچک و بزرگ که مرتب در عرض و طول اتوبان مشغول دست فروشی بودنند ، شدم.

 بچه ها زیاد بودنند داد می زنند پفک و بستنی و ....

یکی شون صدا زدم گفتم خودتت دوست نداری پفک و بستنی بخوری ؟

اخه خیلی سخته، یه بچه بستنی که خودش عاشقش بفروشه .

کمی فکر و گفت " عمو ولش کن می خری؟

گفتم چی را باید بخرم ؟

عشق تو را؟

انسانیت را؟

یا بستنی را؟

گفتم اگه پولش را بدم خودتت یکی می خوری؟

با صدای لرزانش ، گفت :نمی تونم؟

می خری؟ بخر دیگه .....

نمی دونم چیرو خریدم اما خریدم .

کمی انوطرف تر دیدم مردی میانه سال که معلوم بود دیگه از همه و همه چیز خسته شده کیسه اش را وسط اتوبان گذاشته زمین و با چشمها اشک آلودش حتی توان گفتن "می خری ؟ بخر دیگه" اون بچه کوچیکه هم را نداشت .

همین موقع چند جون امدن یه چیزی خریدن وقتی امدن پول بدن راه باز شد و اونا با سرعت تمام رفتن نمی دونم چیرو همراه پول اون دست فروش با خودشون بردن .

شاید تمامی انسانیت را بردند .

جالب اینکه هیچکس هم ، هیچ چیز نگفت . انگار همه مرده بودیم .

برادر و خواهر من کجاست انسانیت ما ؟

کجاست کرامت ما؟

 

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : کجاست کرامت ما؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 8 مهر 1395

باز هم مهر آمد....

یاد انروز ها.....

 یاد اون مهر ها ی گذشته بخیر.

عجب ، عجب می گذره .

یاد مدرسه و به زور رفتن به اونجا .

 راستی چرا به زور می رفتیم .

 بد هم که نبود .

اولش سخت بود جدا شدن از خانه و مهر مادری و عشق پدری .

 اون هم برای بچه ای که خیلی ضعیف بود و ناتوان .

 اما معلم های کلاس اول هم فرق می کنن . کمی دلسوز ترن .

کمی که بزرگتر شدیم بد هم نبود به مدرسه رفتن و کنار هم شاگردی نشتن .

شادی کردن تو زنگ تفریح و تو راه مدرسه شادی کردن از تعطیلی مدرسه .

چقدر خوب بود روزهای جمعه تعطیلی و خواب. معلوم نبود دنبال چی هستیم فقط بیخودی دنبال شادی بودیم .

بعضی وقت ها به هم قول می دادیم تا همیشه و همیشه با هم بمانیم در کنار هم نه پشت هم یار هم

چه قول های بیخودی

راستی کدامیک از ما سر قولمان ماندیم ؟

عمل کردن به ان قول ها خیلی سخت بود ؟

یا ما ناتوان شدیم ؟

یا قول ها بزرگ بود ؟

یا دلهای ما از بزرگی کودکانه به کوچکی بزرگی رسیده است ؟

چرا همه چیز را به گردن روزگار می اندازیم ؟

ای روزگار چه بدی و چه بی وفایی و ........

دل من و تو کوچک شده .

دل من و تو بدنبال منافع شده

 دل من و تو با عشق بیگانه شده

وای از دل من وتو

وای از دل من وتو

باز هم اول مهر و قول های جدید........


بهرام جاویدی نژاد

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : باز هم مهر آمد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 25 شهریور 1395

سلام

امروز سوم دی ماه اولین سالروز تشکیل این وبلاگ است . خدا را شاکرم که در این مدت یکسال ، زیر سایه لطفش و با عنایات شما عزیزان به آمار375 پست ( تقریبا برای هرروز یک پست ) و  96856 بازدید کننده با بیشترین بازدید 1560نفر با میانگین  بازدید روزانه 265 نفر رسیدیم . لازم بذکر می باشد ضمن احترام به تمام وبلاگ ها و و بسایت ها این آمار صرفا و صرفا مربوط به خود این وبلاگ می باشد و این وبلاگ با هیچ وب سایت و وبلاگی لینکی بقرار ننموده است . این نیست مگر لطف خدا و عنایات و محبت شما عزیزان که منرا در این راه حمایت نموده اید . بدینوسیله از تمامی عزیزان که با بازدید خود در این راه اینجانب را راهنمایی فرموده اند، و آقای ابتین جاویدی نژاد که در ساخت این وبلاگ منرا مساعدت و  یاری نمود و آقای مهران خلج امیر حسینی که با راهنمایی های خود باعث ارتباط موثرتر با شما گردید و همه عزیزان دیگر که با نظرات خود منرا راهنمایی نمودن کمال تشکر را دارم .

اینجانب با توجه به محبت شما دوستان عزیز خود را بیشتراز قبل متعهد به جمع آوری و ارائه مطالب خوب و متنوع میدانم .  





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : سالروز راه اندازی وبلاگ، دل نوشته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 3 دی 1394

خیلی لذت بخش خوردن یک چای گرم کنار پنچره اتاق با شیشه های بلند و دیدن بارش برف . راستی خیلی زیباست ، بارش دانه دانه های برف که هر کدام به یکجا می روند تا آخر کل زمین را سفید پوش کنند . خیلی لذت داره بخصوص وقتی کنارت هم یک شومینه گرم که  با آتش قرمز و آبی اش خود نمایی میکنه .

اصلا به من چه که یک کودک با لباس های کم و اندکش در کنار خیابان مجبوره با دست های کوچکش به شیشه های ماشین بزنه تا یک دستمال بفروشه وبعضی وقت ها هم با سردی رفتارسرنشین های ماشین نیز دست هاش به شیشه بچسشبه .

مگه به من مربوطه ؟

مگه به من مربوطه که پدری برای درمان فرزندش به پول نیاز داره و جیباش خالی خالیه ؟

مگه به من مربوطه که  بچه هایی فقط و فقط برای نداشتن قدرت مالی نمی توانند درس بخونند ؟

مگه به من مربوطه که بهترین دوستان و آشنایانت از اعتمادتت سو استفاده می کنند و به تو نیرنگ می رنند؟

مگه به من مربوطه که یک بچه برای گذراندن زندگی اش مجبور گونی بزرگی را به دوش بکشه و در سطل اشغال سرکوچه بدنبال روزی بگرده ؟

مگه به من مربوطه که با یک برخورد کوچک توی خیابان تمام خانواده دو طرف به باد ناسازا گرفته میشن ؟

مگه به من مربوطه که بعضی معلم ها سرکلاس درس به تنها چیزی که فکر نمی کند آینده شاگردانشون باشه ؟

مگه به من مربوطه .......؟

فقط یک سئوال باقی می مونه:

میشه انسان بود و این چیزها برامون مهم نباشه ؟ 

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : مگه به من مربوطه ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 21 آذر 1394

شب ها ، خیلی وقت ها به وقایع  طی روز فکر می کنم و بابت انروز و عملکرد خودم به خودم نمره میدهم .بعضی وقت ها نمره ام ، نمره قبولی است و بعضی وقت ها هم ،  نه . بعضی وقت ها خودم هم از خودم بیزار می شم .انوقت دلم میخواد از خودم شکایت کنم .اما به یکی و چی بگم . بعضی وقت ها اینقدر از عملکرد خودم و آدم هامتنفرمی شم که نمیدونم چیکار کنم . فکر می کنم همان موقعی باید برم پیش خدا و پرده خانه اش را اینقدر تکان بدهم که منرا با توجه به همه گرفتارهایش ببیند . البته که او همیشه و همیشه همه را می بیند ، اما نمیدانم چه مصلحتی دارد که بعضی از ادم ها اینقدر ظلم می کنند و ساکت می ماند . شاید می خواهد آنها را تا آنجایکه می شود در چاه عملکرد بد خودشان غرق کند که دیگر هیچ راه نجاتی برای آنها نباشد .

بقول خواجه عبدالله انصاری بخدا خوب بودن ساده ترین کارهاست . من نمی دانم چرا انسان اینقدر با خوبی بیگانه است.

راستی چرا فکر نمی کنیم یک دادگاه عدلی هم وجود داره  که در ان هیچ پاراتی و رانت و آشنا بازی امکان ندارد.و همگی ما یک روز در مقابل قاضی ان خواهیم ایستاد . قطعا توی اون دادگاه دادستانی خوب و اگاهی وجود داره که تمامی اعمال ما را یاداشت می کنه. من همیشه به این فکر می کنم اونجا چه کسی باید از ما دفاع کنه ؟

من فکر می کنم بزرگترین گناه در انجا شکستن دل باشد . شاید اه کشیده شده یک مظلوم جرمی داشته باشد که به هیچ وجه نتوان از عهده ان برامد . دلم می خواست از چند نفری در ان دادگاه شکایت کنم ، اما نه حتما خود خدا داد منرا خواهد گرفت . از انهاییکه حرمتم را شکستند ،انهاییکه پاهاشان را روی عاطفه ها گذاشتند و انهاییکه دلم را شکستن . شاید بزرگترین جزا برای انها همان شکستن دلشان باشد . اما اینقدر من این سختی را احساس نمودم که حتی حاضر نیستم برای انها هم ، این جزا را درخواست کنم .

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : نمره قبولی، پرده خانه خدا، گذاشتن پا روی عاطفه ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 شهریور 1394

دیشب بعد از نماز مغرب با خودم فکر می کردم :

براستی چه زیباست سجده انسان در پیشگاه خالقش . در واقع نشانه ای از عشق است آن هم چه عشقی بین خالق و مخلوق . دوستی می گفت تمامی عمرم را به یک سجده نفروشم . وقتی انسان در سجده ، خداوند است ، چقدر به کوچکی و عجز خود میرسد . نه شاید هم به بزرگی خود که این چنین خالقی دارد .فکر می کنم در سجده خدا به انسان ها آموزش عشق ، تقوا ، زیر پا گذاشتن غرور و از همه مهمتر نگاه به اطرافمان را می دهد . ایا هیچوقت دقت کرده اید در لحظه سجده چقدر انسان دارای ارامش است . نمید انم چه نیروی ای در آن نهفته است . باور کنید بعد از هر بار سجده آدم دیگری می شوم و یا حداقل دلم می خواهد که بشوم . احساس می کنم در آن لحظه من و خدا خیلی به هم نزدیک هستیم و من می توانم بهتر خالقم را احساس کنم .شنیده ام که می گویند نیروی مثبت زمین و چه و چه هم موثرند . ولی من می گویم فقط عشق به خالق است و بس و اگر نیروی دیگری هم  هست تنها و تنها از اوست وبس.

بزرگی ، شکوه ، جلال ، قدرت همه و همه در پیشگاهش خار و خفیف هستند .

پس ای مالک اصلی من ، ای سرا پا همه لطف ، ای نشانه محبت ، هیچگاه لذت و عشق سجده به درگاهت را از من کوچک و ناتوان نگیر .

" شرار عمر فانی ام من

طلوع جاودان تویی تو

نشان ناتوانیم من

توان بی نشان تویی تو

توشور عشقم داده ای

 مراتو رسوا کرده ای

به کوی اهل دل مرا

تومستو شیدا کرده ای

کجا روم که چاره ساز ای خدا تویی

نیاز هرچه بی نیاز ای خدا تویی "





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : نیروی نهفته در سجده،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 22 مرداد 1394
بعداز ظهر جمعه با خودم تنها بودم و این متن را فقط از دلم و برای دلم نوشتم

دیروز داشتم از کنار یک خونه آنچنانی رد می شدم که یک ماشین آنچنانی یکدفعه جلوی در خانه ایستاد و شروع کرد به بوق زدن . بعد از چند لحظه پیر مردی فرتوت با گام های لرزان برای باز کردن درب امد . پسر جوان راننده گفت زود باش پسر دیگه !پیر مرد هم مرتبا و آرام آرام زیر لب می گفت چشم ، چشم ، چشم اقا . محو تماشای این صحنه غم انگیز بودم که متوجه شدم کنار سویچ ماشین پسر جوان ریموتی نصبه که گویا مال در پارگینگ بود .

بی اختیار نتوانستم راه برم روی سکوی کوچکی که انجا بود نسشتم و راستش پاهام دیگه راه نرفت. پیش خودم فکر کردم چه چیزی به آن جوان اجازه این رفتار را داده . پول زیاد یا غرور بی انتها یا .....  . بی چاره پیرمرد تنها گناهش بی پولی و یک عمر کار بود حالابعد از یک عمر زندگی صادقانه باید بشه پسر ؟ راستی اگه پیر مرد بجای آن پسر در آن خانواده دنیا آمده بود چی می شد؟

 بعد از چند لحظه آن خانه را رها کردم و رفتم، ولی فکر اون  لحظه و سرنوشت آن پیر مرد رهایم نمی کرد . یادم اومد باید برم بانک تا چند کار انجام بدم . رسیدم تو بانک خوب شماره ای از اون دستگاه شمارده گرفتم و نسشتم تا صدام کنن . بعد از چند لحظه بلند گو شماره منرا صدا کرد . من هم رفتم جلو و سلام بلندی کردم . فکر می کنم صدام در تمامی شعبه بانک شنیده می شد . اما با کمال تعجب هیچ کس حتی کارمند همان باجه هم جوابم را نداد . پیش خودم فکر کردم که مگه قرار نبود هر جا که می ریم اول سلام کنیم؟ پس چرا کسی به من جواب نداد؟ سرشان شلوغ بود یا غروشان زیاد ؟ براستی چه عاملی باعث میشه جواب کسی که از شما فقط یک جواب ساده می خواهد را ندهید؟

خلاصه کارم تمام شد تو همین فکرا بودم از در بانک بیرون امدم . رفتم کنار دکه روزنامه فروشی به روزنامه ها یک نگاهی می کردم که مقاله ای توجه ام را جلب کرد " کودکی توسط معلمش بشدت تنبیه شد تا انجایکه  دیگر حاضر نشد به مدرسه برود " پیش خودم فکر کردم ، به چه حقی این معلم اجازه این کار را بخود داده است ؟

راستی کی و چرا ما این همه از انسانیت دور شدیم ؟ چه چیزی به ان جوان اینقدر قدرت می دهد که با ان پیر مرد ،ان چنان رفتاری را بکند ؟ قامت خمیده ، سری تنها باچند موی سفید و یا ریش های سفید دیگر هیچ ارزشی ندارد ؟ ایا جواب سلام را دادن ، که یکی از واجابت دین ما است اینقدر سخت بود ؟

بخدا ای معلم عزیز تو مسئول اموزش عشق و محبت و کرامت انسانی هستی ورگر نه که همیشه دو بعلاوه دو همان چهار قدمی میشه و بس . به وخدای احد و واحد تو مسئولی اگر بچه ای در جامعه خراب بشه . تو مسئولی اگر جوانی فاقد تمام احساس های خوب زندگی است و بی رحمی و قصاوت تمام وجودش را فرا گرفته باشه . تو مسئولی اگر بچه ای درس و تحصیلش را رها کنه .

دوست عزیزم ای کارمند گرامی تو تمام روز منرا با بی احترامیت خراب کردی و تمام انرژی های مثبت منرا بکیباره نابود کردی اخر چه کسی به تو این چنین اجازه ای را داده؟ کمی فکر کن ایا تو هم دین منی ؟ یادمان باشد که ما پیرو دینی بر پایه  اخلاق هستیم . این رفتار شایسته کشوری با این تاریخ کهن است ؟

بیاید کمی بفکرانسانیت ، انسان ها باشیم . چیزی که درست نقطه تفاوت بین ما و حیوانات است . چه بسیار صحنه هایی از انسانیت حیوانات که تمامی انسان ها را متعجب می کند در کنار همه ما روزانه اتفاق می افتد و ما به آنها حتی توجه هم نمی کنیم.

بیاید همه با هم به فکر مظلومیت،کرامت انسانی باشیم .قبل از این که  در اینده نزدیک فرزندان ما دیگر بامفهوم این  کلمات  بیگانه شوند. بیاید هر کدام از ما حتی به تنهایی و بدون توجه به عملکرد دیگران " سهم خود را در این زشتی ها کم کنیم" و خوب باشیم . 

بهرام جاویدی نژاد





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : جواب سلام، مسئولیت معلم، کرامت انسانی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 16 مرداد 1394

دیشب نمی دونم چه ساعتی ولی وقتای خواب بود یکدفعه انگاررفتم به گذشته دور نه به گذشته های دور .تا اونجاهایکه یادم میامد ، به روزهای اول مدرسه ام . واقعا دلم نمی خواست برم ولی بابا و مامان و همه و همه به من گفتن برو  و باید بری . خلاصه با یک دنیا غم و ناراحتی رفتم . ولی جایی خوشحالی بود . می دونی چرا چون بابام مدیر مدرسه بود و معلما همه به من توجه داشتند . اما خلاصه از آغوش پر مهر مادرم جدا شده بودم و باید روی پاهای ضعیف خودم می ایستادم . یادش بخیر

آن مرد آمد    آن مرد با اسب آمد    بابا نان داد ........ قصه های دارا و سارا  حالا خیلی وقت از اون وقتها گذشته ، نمی دونم دارا چطوره و از سارا خبری ندارم . نمی دانم دهقان فداکار کجاست . حتما دارا هم مثل من پیر شده و سارا هم حتما بچه دار شده .

یکدفعه یاد قصه اون شبان ساده دل افتادم که با موسی صبحت کرد و دلش شکست . آن روزها نمی فهمیدم دل شکستن یعنی چی . شاید حسش نمی کردم چقدر بده دل شکستن .

آن روزها تمام غصه هایم این بود که که چرا کبری این تصمیم را گرفت .

یادم اومد یک روز نمره درس شیمی ام کم شده بود و این اونموقعه یعنی اوج بدبختی برای من یادش بخیر پدرم آمد و یک جمله زیبا و بزرگ به من گفت : پسرم روزی به این ناراحتی هایت می خندی . وای چقدر دانا بود پدرم . پدرم عزیزم کجایی ؟ که باز اون حرفهای قشنگ را برام بزنی . چرا من قدرت ترا نداشتم ؟ چقدر بزرگ بودی همیشه به من می گفتی دستم از قبر برای تو بیرون است

اما برای من بی مقدار . تو چقدر بزرگ بودی . یادم می آید مادر عزیزم منرا تا سر خیابان می برد که مبادا سگ ها به من حمله کنن و من بترسم  و یعد خودش تنها به خانه می رفت .

مادر عزیزم چرا دست روزگار ترا آزرد. چرا زمانه با بدن گلت این همه ظلم کرد . نمی دانم . به خدا به اندازه تمام وجودم دوستت دارم. دلم می خواد به اون روزها برگردم اون روزهایی که خواهرم با تمام وجودش به خاطر شروع سه ماه تعطیلی خوشحالی می کرد و من از شادی او شاد می شدم . سایه غم تو خانه مان نبود

همه و همه منرا دوست داشتند . امروز فکر می کنم دیگه هیچکس من و دوست نداره . اون روزا تمام شد . شاید دیگه دارا و سارا را هم کسی دوست نداشته باشه . شاید هم اونا هم مردن . راهی که من هم باید بروم.

شاید قصه من هم بعدا جالب باشه . نمی دونم شاید ، شاید ، شاید .

فقط اینرا می دانم خیلی دلم گرفته . دلم هوای آنروزها را کرده . روزهای پر از عشق . شاید دهقان فداکار تمام عشق ها را با خودش برد . یا دل شکسته شبان باعث شد که این روزها بوجود بیاد .

ایکاش موسی دل شبان را نمی شکست

ایکاش دارا و سارا همیشه ماندنی بودن

ایکاش دهقان فداکارنمی مرد

ایکاش پدرم زنده بود.

ایکاش ، ایکاش ، ایکاش . 



بهرام جاویدی نژاد




نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : پدرم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 9 خرداد 1394




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز