مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
چه مطالبی را در وبلاگ بیشتر می پسندید












غزل بسیار زیبا از حافظ





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : چو بر گورم بخواهی بوسه دادن ......،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 15 شهریور 1396


 

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 به در و دشت و دمن ؟

یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟

 یا به یک  خلوت و تنهایی امن

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 

 پیرفرزانه من بانگ برآورد

 

که این حرف نکوست ،

دل که تنگ است برو خانه دوست . . .

شانه اش جایگه گریه تو

سخنش راه گشا

بوسه اش مرهم زخم دل توست

عشق او چاره دلتنگی توست . .

دل که تنگ است برو خانه دوست . .

 خانه اش خانه توست . . .

باز گفتم :

خانه دوست کجاست ؟

گفت پیدایش کن

بروآنجاکه پر از مهر و صفاست

گفتمش در پاسخ :

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم ،

یادشان در دل من ،

قلبشان منزل من . . . !

صافى آب مرا یاد تو انداخت ، رفیق !

تو دلت سبز ،

لبت سرخ ،

چراغت روشن !

چرخ روزیت همیشه چرخان !

نفست داغ ،

تنت گرم ،

دعایت با من !

روزهایت پى هم خوش باشد.

 

 فریدون مشیری





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : فریدون مشیری، دل که تنگ است کجا باید رفت ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 13 شهریور 1396

 

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

 

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

 

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

 

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

 

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

 

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

 

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

 

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

 

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»

 

مولانا عبدالرحمن جامی





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : پدری با پسری گفت به قهر......،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 2 شهریور 1396

 

این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های

 سی ، چهل، پنجاه و شصت؛ 

که اکنون خودساخته ترین پدران و مادران این سرزمین هستند :

 

من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی

این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !

 

قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما

لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !

 

قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امین

روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !

 

تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !

بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !

 

چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ  اتاق

مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی !

 

داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ !

در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک  لَکی !

 

هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش !

یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی !

 

هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما

پر ز آژیرِ خطر  با حمله های موشکی !

 

تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا

کاش می رفتم به آن دورانِ خوبم ، دزدکی !

 

یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من

من به یاد و خاطراتت زنده ام ، ای کودکی !

 

دفتر‌ٍ مشقِ دبستانم ببین

 پر ز مُهرِ آفرین ،‌ صد آفرین !

 

 راستی آن دفترِ کاهی کجاست ؟!

عکس حوض آبِ پُر ماهی کجاست ؟!

 

 باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟!

 در حوادث جامه از تن کنده اند ؟!

 

 کاش حالا ‌خاله کوکب زنده بود !

 عطرِ نانش خانه را آکنده بود !

 

 ای معلّم خاطر و یادت به خیر

 یادٍ درسِ آب  بابایت به خیر !

 

 هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان !

کامیابی گرمیِ آغوشتان !

 

 هم کلاسی های سالِ کودکم

 دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم !

 

 باز از دل می کنم یادٍ شما

 یادِ قلبِ سادهٔ شادِ شما

 

 آدمی سر زنده از یاد است ، یاد !

 رمزِ عمرِ آدمیزاد است یاد !

 

 شادتان می‌خواهم‌ و شادم کنید !

 همکلاسی های من یادم کنید




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 26 مرداد 1396

 

ماجرای غم انگیز ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ

 

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ

ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ

 ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ

 ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.

ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند.

 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ

می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.

ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند

 ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ

ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ

ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند.

 ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود

ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.

 

 ادوارد براون - تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍ





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : ماجرای غم انگیز ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 25 مرداد 1396

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

تعبیر

 

کاری نکن که بعدها از کرده ی خویش هم خودت و هم دیگران

 ناراحت باشند. با همه کس عشق مباز. کاری کن که دائم مثل

 گل همیشه بهار با طراوت باشی و سرت همه جا بالا باشد. 

خداوند در همه حال و همه جا به فریادت رسیده و نجاتت داده

 است و باز هم با توست.





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 21 مرداد 1396

 

آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

 

عهد کردند هر یکى گم شد

با نشانى ز خود شود پیدا

 

گفت آتش به هر کجا دود است

میتوان یافتن مرا آنجا

 

آب گفتا نشان من پیداست

هر کجا باغ هست و سبزه بیا

 

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت

گریه سر داد گریه اى جانکاه

 

آتش آن حال دید و حیران شد

آب در لرزه شد ز سر تا پا

 

گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا بگو نشانه   چو ما

 

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

 

گفت محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم  پیدا

                                    

رهی معیری

 





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : آتش و آب و آبرو با هم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 16 مرداد 1396

 

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

 

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

 

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهوروشی کبک خرامی نفرستاد

 

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

 

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

 

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

 

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

 

تعبیر

 

از انتظار خسته شده اید. منتظر جواب ثانیه شماری می کنید. 

باز هم شانس خود را محک بزنید. برای رسیدن به جواب به کسی 

دروغ نگویید، چون مشت شما باز می شود. متوسل به حیله نشوید. 

صبر داشته باشید. انشاالله جواب خواهید گرفت.





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعری دلنشین با تعبیری زیبا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 14 مرداد 1396

 

 

شعر یک کودک سیاه پوست که بهترین شعر سال شد

 

وقتی به دنیا میام، سیاهم،

وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،

وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم،

وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...

و تو، آدم سفید:

وقتی به دنیا میای، صورتی ای،

وقتی بزرگ می شی، سفیدی،

وقتی می ری زیر آفتاب، قرمزی،

وقتی سردت می شه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی،

وقتی مریض می شی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای...

 

و تو به من می گی رنگین پوست...



می گویند برای این شعر تو سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعر یک کودک سیاه پوست که بهترین شعر سال شد، می گویند برای این شعر تو سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 9 مرداد 1396

تعبیرِ «نعلِ وارونه» از اینجا سرچشمه می‌گیرد که در قدیم، هرگاه سواری می‌خواست 

دیگران ردِ پای او را گم کنند، نعل‌های اسبِ خود را وارونه می‌کرد و به این ترتیب،

 کسانی که در پیِ او بودند، کاملاً در جهتِ عکسِ حرکتِ او، او را تعقیب می‌کردند. 

تعبیرِ «نعلِ وارونه زدن» به معنای «رد گم کردن و دیگران را در تعقیبِ خود ناکام ساختن» است.

 

مولانا هنگام بحث از «جهان هستی» بارها از اصطلاح «نعل وارونه» استفاده

 کرده است و با اطمینان تمام، می‌توان جهان را از نگاه مولانا

 «سرای نعل‌های وارونه» دانست؛ یعنی جهانی که در آن پدیده‌ها آنگونه 

که می‌نمایند، نیستند و غالباً «بود» و «نمودِ» آنها با هم مطابق نیست. 

این مسأله که در آغاز بسیار ساده به نظر می‌رسد، یکی از مهم‌ترین و 

پیچیده‌ترین مسائل در اندیشۀ مولوی است و فهمِ دقیق و عمیقِ آن 

پرتوی درخشان بر بسیاری از زوایای آثار او می‌افکند و شیوۀ تحلیل و بررسی

 او را در حوزه‌های مختلف معرفتی پیش روی ما می‌نهد. 

درکِ دقیق و عمیقِ نعل‌های وارونه عینکی بس شگفت در برابر دیدگان 

ما قرار می‌دهد و باعث می‌شود که ما هستی را به شکلی کاملاً متفاوت بفهمیم.

 

یکی از نعل‌های وارونه «رنج و راحت» است؛ یعنی غم و شادی و نیز

 رنج و راحت نعل‌های وارونه هستند و هرکس در پیِ یکی از دو طرفِ 

این تقابل برود، دقیقاً از نقطۀ مقابلِ آن سر در می‌آورد. به دیگر سخن،

 ساختار این جهان به گونه‌ای طراحی شده است که هرکس همیشه به 

دنبال راحتی باشد، به زودی گرفتار غم و رنج می‌شود و هرکس آگاهانه 

رنج و سختی را انتخاب کند، به راحتی و رفاه می‌رسد.  به نظر مولانا

 «لطفِ حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه 

از قهر حق گریزانند و به لطف حق درآویزان، اما حق تعالى قهرها 

را در لطف پنهان كرد و لطف‌ها را در قهر پنهان كرد، نعلِ بازگونه

 و تلبیس و مكر اللَّه بود، تا اهل تمییز و «یَنْظُرْ بِنُورِ اللَّه»

 از حالى‌بینان و ظاهر‌بینان جدا شوند»

 (مثنوی، د 6/ عنوان منثورِ پیش از بیت 420).

 

مولوی برای تبیین این مسأله گفتگوی جالبی را نقل کرده است: 

یک درویش از درویشی دیگر پرسید: تو خدا را چگونه یافتی»؟

 و او پاسخ داد: 

«من خدا را دیدم که در سمت چپش آتشی بود و در سمت راستش آبی. 

گروهی خواهان آب بودند و دسته‌ای طالب آتش، امّا شگفت آنکه هرکه

 به سوی آب  می‌رفت، از میان آتش سر برمی‌آورد و هر که در آب  فرومی‌شد،

 از دل آتش بیرون می‌آمد! و شگفت‌تر آنکه کسی از این راز آگاه نبود؛

 لذا طالبانِ آبِ آتش‌سرشت بسی بیشتر از خواهندگانِ آتشِ آ‌ب‌مزاج بود

 و جز معدود نیک‌بختانی به سوی آتش رو نمی‌کردند. به نظر مولوی معبود 

غالب انسان‌ها ذوق نقد است؛ لذا پایان زندگانی آنها را باختی تلخ رقم می‌زند.

 فرعون به سوی آب رفت و آب بر او آتش شد و ابراهیم از آتش نهراسید

 و در درون آتش، آبی گوارا یافت. در درونِ آتش رنج، گلستان سعادت

 پنهان است و در دل آب رفاه و آسایش، آتش نگون‌بختی

 جای گرفته است مثنوی، د 5/ 434-420).

 

بنابراین به نظر مولانا، در جهانی که آکنده از نعل‌های وارونه است، 

بسیاری از انسان‌ها ممکن است که در سطح ظاهریِ پدیده‌ها 

گرفتار آیند و نتوانند از طریق کنار زدنِ لایه‌های پندار، نعل‌های وارونه 

را شناسایی کنند. کسی که چنین نگاهی داشته باشد، رنج را در راحت 

و شادی را در غم جستجو می‌کند. مهم‌ترین معیاری که در میان نعل‌های 

وارونه راه را به ما نشان می‌دهد «عاقبت‌نگری و دوراندیشی» است. 

هر چیزی که شادی و لذت موقتی به ما می‌دهد، ولی در آینده به ما 

آسیب می‌رساند، درواقع درد و رنج است و هر چیزی که به طور موقتی ما 

را آزرده و خسته می‌کند، اما منافع بلندمدت برای ما دارد، 

در حقیقت شادی و راحتی است (مثنوی، د 3/ 3754-3739).

 

کسانی که این راز بزرگ را دریافته‌اند و از ماهیتِ نعل‌های وارونه

 آگاه هستند، آگاهانه به دنبال رنج‌ها و دشواری‌ها می‌روند و اجازه نمی‌دهند 

شیرینی‌ها و لذات موقتی و زودگذر آنها را از هدف خود دور کند. 

برای آنها غم و رنج بر شادی و راحت ترجیح دارد:

 

ذوق در غم هاست، پى گم كرده‏اند           

آبِ حیوان را به ظُلْمَت برده‏اند

 

بازگونه نَعْل در ره تا رباط           

چشم ها را چار كُن در احتیاط!

 

(مثنوی، د 6/ 1588-1587)

 

در ابیات زیبای زیر هم به این موضوع اشاره می‌کند که راهِ آسایش و

 شادی از میان سختی‌ها و دشواری‌ها می‌گذرد:

 

چون گرانی‌ها اساس راحت است           

تلخ‌ها هم پیشواى نعمت است ... 

 

هركه در زندان قرینِ مِحنتى است           

آن جزاى لقمه‏اىّ و شهوتى است‏

 

هركه در قصرى قَرینِ دولتى است           

آن جزاى كارزار و مِحنتى است‏

 

هركه را دیدى به زرّ و سیم فرد

دان كه اندر كسب كردن صبر كرد‏

 

(مثنوی، د 2/ 1841-1836)





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : نعل‌های وارونه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 9 مرداد 1396

حکایت مجنون و شتر

 

روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد.


 با بی قراری برشتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد.


 در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد.


 شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.


 او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید


به سوی آبادی بازمی گشت و خود را به بچه اش می رساند. 


مجنون هر بار که به خود می آمد در می یافت که فرسنگ ها راه را بازگشته است.


او سه ماه در راه ماند پس فهمید که آن شتر با او همراه نیست ؛


پس اورا رها کرد و پای پیاده به سوی دیار لیلی به راه افتاد.....

 

به راستی مولانا با این حکایت نشان می دهد که روح ما


 همان مجنون است و عشق معنوی حق ، همان لیلی است. 


تن ما همان شتر است و وابستگی ها و دل مشغولی های جهان 


مادی بچه آن شتر است. وقتی از علت حقیقی بودنمان 


در جهان مادی که همانا شناخت حقیقت خویشتن است 


غافل شویم و به آن نپردازیم، به تن و خواسته های گذرای 


مادی تن سرگرم می شویم و از رسیدن به حقیقت بازمی مانیم.


بهتراست موانع رسیدن به وصال را کنار بزنیم و با گام 


استوارتر عزم خانه ی دوست کنیم ..

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : حکایت مجنون و شتر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 4 مرداد 1396

« هفت پیک عشق »

 

پیک اول را  که در  پیمانه  ریخت...

آبرومان  در ره  میخانه  ریخت...

 

پیک دوم  را به عشق او  زدیم ...

باده سر شد ما همه هوهو زدیم ...

 

پیک  سوم را  زدیم  و سوختیم ...

تار دل بر  پود ِ مستی دوختیم ...

 

پیک چهارم  پیک  اهل راز بود ...

ساقی با میخوارگان دمسازبود ...

 

پیک پنجم پرده را از هم درید ...

مــــژده ی کشف و شهود ِدل رسید ...

 

پیک ششم  همرهی  با دار  بود ...

شوق وصل ووعده ی دیداربود ...

 

پیک هفتم ما همه  ساقی شدیم ...

ساقی و جام  می و باقی  شدیم...

 

هفت پیک عشق مستم کرده است...

ساقی‌امشب می‌پرستم کرده‌است...

 

(( حضرت مولانا))





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : « هفت پیک عشق »،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 27 تیر 1396

 

 

مولانا چه زیبا عشق را معنی کرده...!

 

ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

 

عشق یعنی مشکلی اسان کنی

دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر

واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود

هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

 





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : مولانا چه زیبا عشق را معنی کرده...!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 12 تیر 1396

 

خوشا دردی!که درمانش تو باشی

خوشا راهی! که پایانش تو باشی

خوشا چشمی!که رخسار تو بیند

خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی

خوشا جانی! که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی!

همه شادی و عشرت باشد، ای دوست

در آن خانه که مهمانش تو باشی

گل و گلزار خوش آید کسی را

که گلزار و گلستانش تو باشی

چه باک آید ز کس؟ آن را که او را

نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را

که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید

دل بیچاره، تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : خوشا دردی!که درمانش تو باشی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 5 تیر 1396

شعری زیبا از سهراب سپهری





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعری زیبا از سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 4 تیر 1396


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز