مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

بارالها

از كوی تو بیرون نشود

پای خیالم

نكند فرق به حالم ....

چه برانی،

چه بخوانی

چه به اوجم برسانی

چه به خاكم بكشانی

نه من آنم كه برنجم

نه تو آنی كه برانی..

نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد

نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

كس به غیر از تو نخواهم

چه بخواهی چه نخواهی

باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی

خواجه عبدالله انصاری

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : بارالها… از كوی تو بیرون نشود پای خیالم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 شهریور 1398

 

فریدون مشیری

 

 

تو کجا ؟

کوچه کجا ؟

پنجره ی باز کجا ؟

 

من کجا ؟

عشق کجا؟

طاقتِ آغاز کجا ؟

 

تو به لبخند و نگاهی ،

منِ دلداده به آهی ،

 

بنشستیم

تو در قلب و

منِ خسته به چاهی

 

گُنه از کیست ؟

 

از آن پنجره ی باز ؟

از آن لحظه ی آغاز ؟

از آن چشمِ گنه کار ؟

از آن لحظه ی دیدار ؟

 

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،

همه بر دوش بگیرم

 

جای آن یک شب مهتاب ،

تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..

 

*به كسی كینه نگیرید*

 

دل بی كینه قشنگ است

 

*به همه مهر بورزید*

 

به خدا مهر قشنگ است

 

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

 

بوسه هم حس قشنگی است

*بوسه بر دست پدر*

*بوسه بر گونه مادر*

 

لحظه حادثه بوسه قشنگ است

 

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

 

به خدا گرمی آغوش قشنگ است

 

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

 

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است

 

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

 

به خدا لاله قشنگ است

 

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است

 

بشناسید خدا را

هر کجا یاد خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 13 شهریور 1398

 

 

مرا که با تو شادم پریشان مکن

بیا و سیل اشکم به دامان مکن

بیا به زخم عاشقان مرهم

دل مرا یکدم ز غم رها کن

من ای خدا به پای این پیمان

اگر ندادم جان مرا فنا کن

رمیده جان و دل شکسته

منم به پای تو نشسته

منم به ماتم جدایی

نشسته نا امید و خسته

شکسته ای دل مرا به من بگو چرا چرابه سنگ غمها

زدام حسرت کجا گریزم

که همچو مرغی شکسته بالم

نمی توانم سخن نگویم

اگر بپر سد کسی ز حالم

فلک به سنگ کینه ها

شکسته قامت مرا

مگرچه کرده ام خدایا؟

شکسته سر شکسته پا

زیار اشنا جدا

کنون کجا روم خدایا؟






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : مرا که با تو شادم پریشان مکن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 30 مرداد 1398

خار خندید

و به گل گفت:

"سلام"

و جوابی نشنید...

خار رنجید،

ولی هیچ نگفت !!

ساعتی چند گذشت...

گل، چه زیبا شده بود!

دست بی رحمی، نزدیک آمد...

گل، سراسیمه ز وحشت افسرد!

لیک،

آن خار،

درآن دست خزید

و گل از مرگ رهید!

صبح فردا که رسید،

خار،

با شبنمی از خواب پرید...

گل،

صمیمانه به او گفت :

"سلام"

گل، اگر خار نداشت ،

دل، اگر بی غم بود،

اگر از بهر کبوتر، قفسی تنگ نبود،

"زندگی، عشق ، اسارت ، قهر و آشتی "

" همه بی معنا بود!

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : خار خندید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 21 مرداد 1398

 

به تو ای دوست سلام

حالت آیا خوبست ؟

روزگارت آبی ست ؟

همه اینجا خوبند 

نی لبك میخواند

قاصدك میرقصد

دریا آرام است

باد عاشق شده است

و كسی هست

در این خاك غریب 

كه به یادت جاری ست

به تو ای دوست

سلامی به بلندای وفایت کنم و

به اندازه پیوند افق های امیدم

از ته دل دعایت کنم و

تندرستی تو آغاز کلامم باشد

آمدم تا که سلامی

به تو ای دوست کنم

غم ومحنت همه را از دل تودورکنم

 

      مهدی اخوان ثالث






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : به تو ای دوست سلام،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 13 مرداد 1398

 

کارل یونگ گفت: ترجیح می‌دهم کامل باشم تا اینکه خوب باشم.

برای اینکه انسان کاملی باشیم باید تمام جنبه‌های وجودمان،

خواه خوب یا بد، را در بر بگیریم.

برای آنکه انسان کاملی باشیم باید خوشحال و شاد

و راضی و همچنین خودخواه و خشمگین و غمگین باشیم.

اگر خود را فقط مالک نیمی از وجودمان یعنی آن نیمه‌ی

خوب بدانیم و نیمه‌ی دیگر را انکار کنیم،

 کامل بودن را به اندازه‌ی کافی احساس نخواهیم کرد.

آن‌گاه یک نوع احساس آزاردهنده را تجربه می‌کنیم

 که گویی همیشه خطایی در ما وجود دارد!

 

جدایی معنوی

دبی فورد






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : جدایی معنوی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 13 مرداد 1398

این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شد

 

مردی درحال مرگ بود

وقتی كه متوجه مرگش شد

خدا را با جعبه ای در دست دید

خدا: وقت رفتنه

به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم مرد:

خدا : متاسفم ولی وقت رفتنه

مرد: در جعبه ات چه داری ؟

خدا : منعلقات تو را

مرد: منتعلقات من ؟

یعنی همه چیزهای من ؛

لباسهام

پولهایم و ـ ـ ـ

خدا: آنها دیگر مال تو نیستند ، آنها متعلق به زمین هستند

مرد: خاطراتم چی ؟

خدا: آنها متعلق به زمان هستند

مرد: خانواده و دوستانم؟

خدا: نه ، آنها موقتی بودند

مرد: زن و بچه هایم ؟

خدا: آنها متعلق به قلبت بود

مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما اعضای بدنم هستند؟

خدا : نه آنها متعلث یه گرد و غبار هستند

مرد: پس مطمئنا روح است ؟

خدا : اشتباه می کنی روح تو متعلق به من است

مرد با اشک در چشم هایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت

و باز کرد دید خالی است

مرد دل شکسته گفت : من هرگز چیزی نداشتم ؟

خدا : درسته ، تو مالک هیچ چیز نبودی

مرد: پس من چی داشتم ؟

خدا : لحظات زندگی مال تو بود ، هر احظه که زندگی کردیمال تو بود

زندگی فقط لحظه ها هستند

قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیم

 

آنچه از سر گذشت ؛ شد  سرگذشت






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 10 مرداد 1398

 

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست.

 

غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست!!!

 

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل،

 

گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

 

باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید،

 

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی ست!

 

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟!!

 

گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگریست

 

من اگر از سر هر شاخه نچینم گل را،

 

چه به گلزار و چه گلدان، دگرش عمری نیست

 

همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گیاه؛

 

این چنین است همه کار جهان تا باقی ست!!!

 

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست،

 

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست!!!

 

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود؛

 

میرود عمر، ولی خنده به لب باید زیست

 

 

فریدون مشیری






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 9 مرداد 1398

 

گاهى براىِ روزهاىِ تلخِ بى حوصلگى

یک لبخندِ حقیقی،

بوىِ خوشِ یک پیراهن،

و یا شنیدن یک "دوستت دارمِ" ساده،

یک جورِ خوبى

حالِ آدم را عوض مى کند؛

 

و اینطور آدم مى فهمد

 

"" لذّت دنیا،

داشتنِ کسى ست

که دوست داشتن را بلد است

به همین سادگى ..! ""

این روزها

گفتن دوستت دارم! آنقدر ساده است که

 میشود آنرا از هر رهگذری شنید!

اما فهمش...

یکی از سخت ترین کارهای دنیاست

سخت است اما زیبا!

زیباست

برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی

تا بفهمی و بفهمانی...

هر دوره گردی "لیلی" نیست...

هررهگذری"مجنون"...

و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!

تا بفهمی و بفهمانی...

اگر کسی آمد و هم نشینت شد

در چشمانش باید

رد آسمان، رد خدا باشد

و باید برایش

از"من" گذشت

تا به

"ما" رسید......

 

فریدون مشیری

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : در چشمانش باید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 27 تیر 1398

کتاب من 17 ساله 

نوشته سرکار خانم اتنا جاویدی نژاد یکی از نویسندگان این وبلاگ
 می باشد . این کتاب با اشعاری زیبا به بیان احساسات
 یک دختر اصیل ایرانی می پردازد.

این کتاب اولین اثر این نویسنده گرامی می باشد .

سایت مدیریت و اخلاق ضمن تبریک به سرکار خانم اتنا جاویدی نژاد
 به جهت کسب این موفقیت ، منتظر انتشار کتب دیگر ایشان می باشد.

مدیریت سایت 




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : کتاب من 17 ساله،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 10 تیر 1398

به یاد آوردم روزی را که مرا در آغوش کشیدی

با عشق عمیقی پنهان مرا دختر خود نامیدی

آن روز بود که تورا تکه گاه خود قرار دادم

با بوسه ای روی گونه هایت بین قلبهامون پیوند نهادم

اگه زندگی کردن ارزشی دارد برای من

تویی ارزش زندگی کردن من

هیچوقت در ترسهای زندگی تنهایم نگذار

خوف دارم بی تو مرا در خلوتم هم تنها نگذار


اتنا جاویدی نژاد






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : اتنا جاویدی نژاد، به یاد آوردم روزی را که مرا در آغوش کشیدی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 10 تیر 1398

 

خدا بیامرز تب کرد و مُرد

 

پسری پدرش از دار دنیا رفت و او در مرگ پدر به سوگواری نشست. روزهای اول هركس می رسید و سبب مرگ پدرش می پرسید، پسر با آب و تاب از ابتدای بیماری پدر تا لحظه مرگ را تعریف می كرد كه ناچار اگر صبح بود دنباله تعریف به ظهر می کشید و مجبور بود ناهار بدهد و اگر بعد از ظهر بود دنباله صحبت به شب می كشید و مجبور می شد به مهمانان شام بدهد.

 

رندان این خبر را شنیدند هر روز یك عده قبل از ظهر و یك عده بعد از ظهر برای عرض تسلیت به خانه پسر می رفتند و از او سبب مرگ پدرش را می پرسیدند او هم طبق معمول با آب و تاب تعریف می كرد و رندان را شام و ناهار می داد.

 

بالاخره پسر از این وضعیت عاصی شده و با بزرگتری مشورت میکند و او دستور میدهد که از این پس هرکسی علت مرگ پدرت را پرسید یک کلام بگو:

 

خدا بیامرز تب کرد و مُرد...

 

 

 

«برگرفته از تمثیل مثل...

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : خدا بیامرز تب کرد و مُرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 31 خرداد 1398

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

 

زنده اندیشان به زیبایی رسند

 

 

 

 آنقدر زیباست این بی بازگشت

 

 کز برایش میتوان از جان گذشت

 

 

 

 مردن عاشق نمی میراندش

 

 در چراغ تازه می گیراندش

 

 

 

باغها را گرچه دیوارو در است

 

 از هواشان راه با یکدیگر است

 

 

 

شاخه ها را از جدایی گر غم است

 

ریشه هاشان دست در دست هم است

استاد فقید دکتر امیر حسین آریان پور






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : زندگی زیباست ای زیبا پسند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 26 خرداد 1398

 

برو کشکت را بساب

 

می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و

 درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد،

چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به

 تمام آرزوهایش برسد.

 

 

 

شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم 

اعظم از اسرار خلقت است

و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور

 پختن فرنی را یاد می‌دهد و می‌گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که

 نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد.

 

 

 

مرد کشک ساب می‌رود و پاتیل و پیاله ای می‌خرد شروع به پختن

 و فروختن فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و

 شاگردی می‌گیرد و کار پختن را به او می‌سپارد. بعد از مدتی شاگرد

می‌رود بالا دست مرد کشک ساب دکانی باز می‌کند و مشغول فرنی

فروشی می‌شود به طوری که کار مرد کشک ساب کساد می‌شود.

 

 

 

کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می‌رود و با ناله و زاری طلب

 اسم اعظم می‌کند. شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می‌گوید:

 

 

 

«تو راز یک فرنی‌پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا می‌خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟

 

 

 

برو همون کشکت را بساب




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : برو کشکت را بساب،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 خرداد 1398

 

 

 

 عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو،

 

خوب و بد می گذرد وای به حال من و تو،

 

قرعه امروز به نام من و فردا دگری،

 

می خورد تیر اجل بر پر و بال من و تو،

 

مال دنیا نشود سد ره مرگ كسی،

 

گیرم كه كل جهان باشد از آن من و تو....،

 

هر مرد شتربان اویس قرنی نیست،

 

هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست،

 

هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد،

 

هر احمد و محمود رسول مدنی نیست،

 

بر مرده دلان پند مده خویش میازار،

 

زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست،

 

جایی که برادر به برادر نکند رحم،

 

بیگانه برای تو برادر شدنی نیست...!

 

 

 

مولانا





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 خرداد 1398


( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
تاریخ روز