مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .

 مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار  رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت .
 
صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است . بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت ...وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید .

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . »
 
بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . »
 
غول با  شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت .

داستان لوبیای سحر آمیز,قصه کودکانه لوبیای سحر آمیز


    
آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید .
  
وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت .
  
از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند » .

غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد . 

داستان جک و لوبیای سحر آمیز،لوبیای سحر آمیز


 
  جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا  کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با  همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد .
 
بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک  چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !

 

منبع: 5dabestani.mihanblog.com




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : جک و لوبیا سحرآمیز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 24 دی 1396

 

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا

ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا

 

دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای

ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا

 

ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب

تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا

 

جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق

این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا

 

در لب یار است آب زندگی در حیرتم

خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا

 

چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند

تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا

 

 

 هاتف اصفهانی  





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 8 دی 1396

شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خدا

 

(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم

(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم

(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم

(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم

(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم

(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم

(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم

(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم

(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه هاکردم

(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم

(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم

 

(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم

(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم

(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم

(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم

(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا کردم

(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم

(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کرد

 

(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم

(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم

(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم

(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم

(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم

(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم

(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم

(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم

(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم

(ن) نرانی از درگهت یا رب که الله راصدا کردم

(و) ولی را من تو می دانم تورا هم مقتدا کردم

(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم

(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم

 

زندگی زیباست..






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خدا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 3 آذر 1396

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌مانددریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردمگفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصنداین است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردکز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستشمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامیو ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیملطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیستکفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می دهتا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمدشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 10 آبان 1396


یك پروفسور فرانسوی در جشن بازنشستگی اش

در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت

 

من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم

 و برای اینکه به شما اساتید و روشنفکران جهان توضیح دهم

 که این ادبیات عجیب چیست ، چاره ای ندارم

 جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که

 ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است

 

فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا

 

فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او .

 

سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او .

 

حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ،

 که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی

که از جهان او به مشامش رسیده ، میشمارد .

 

اما مولانا ، در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ،

که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ،  او یگانه است

و یگانه باقی خواهد ماند ، او فقط شاعر نیست

بلکه بیشتر جامعه شناس است و روانشناسی کامل ،

که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید

و به وسیله ی او خود و خدا را بشناسید

 

 من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ،

همین شعر برای همیشه کافی است

 

باران که شدى مپرس ، این خانه کیست 

سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست 

 

باران که شدى،  پیاله ها را نشمار 

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست 

 

باران! تو که از پیش خدا مى آیی

توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست  

 

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک 

شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست 

 

با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى 

حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست 

 

از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار 

در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست 

 

گر درک کنى، خودت خدا را بینى 

درکش نکنى، کعبه و بتخانه یکی.

 





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 28 مهر 1396


خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی نزدیک آمد،

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام...

 

گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود،

زندگی،

عشق،

اسارت،

همه بی معنا بود . . . .





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : خار خندید و به گل گفت سلام،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 24 مهر 1396

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم...

                           سهراب سپهری





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شب آرامی بود، سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 3 مهر 1396

غزل بسیار زیبا از حافظ





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : چو بر گورم بخواهی بوسه دادن ......،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 15 شهریور 1396


 

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 به در و دشت و دمن ؟

یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟

 یا به یک  خلوت و تنهایی امن

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 

 پیرفرزانه من بانگ برآورد

 

که این حرف نکوست ،

دل که تنگ است برو خانه دوست . . .

شانه اش جایگه گریه تو

سخنش راه گشا

بوسه اش مرهم زخم دل توست

عشق او چاره دلتنگی توست . .

دل که تنگ است برو خانه دوست . .

 خانه اش خانه توست . . .

باز گفتم :

خانه دوست کجاست ؟

گفت پیدایش کن

بروآنجاکه پر از مهر و صفاست

گفتمش در پاسخ :

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم ،

یادشان در دل من ،

قلبشان منزل من . . . !

صافى آب مرا یاد تو انداخت ، رفیق !

تو دلت سبز ،

لبت سرخ ،

چراغت روشن !

چرخ روزیت همیشه چرخان !

نفست داغ ،

تنت گرم ،

دعایت با من !

روزهایت پى هم خوش باشد.

 

 فریدون مشیری





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : فریدون مشیری، دل که تنگ است کجا باید رفت ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 13 شهریور 1396

 

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

 

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

 

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

 

رنج بسیار کشید و پس از آن

زندگی گشت به کامش چو شکر

 

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

 

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

 

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

 

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

 

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

 

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

 

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»

 

مولانا عبدالرحمن جامی





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : پدری با پسری گفت به قهر......،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 2 شهریور 1396

 

این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های

 سی ، چهل، پنجاه و شصت؛ 

که اکنون خودساخته ترین پدران و مادران این سرزمین هستند :

 

من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی

این که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !

 

قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُما

لاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !

 

قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امین

روزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !

 

تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !

بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !

 

چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ  اتاق

مادرم هرگز نیاورد استکان بی نعلبکی !

 

داستانِ نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ !

در دهی زیبا که زخمی گشته بچّه لَک  لَکی !

 

هاچ زنبور عَسل ، نِل در فراق مادرش !

یادٍ دوران اوشین و نقطه های برفکی !

 

هشت سال از دورهٔ شیرین امّا تلخِ ما

پر ز آژیرِ خطر  با حمله های موشکی !

 

تا کجاها می برد این خاطره امشب مرا

کاش می رفتم به آن دورانِ خوبم ، دزدکی !

 

یاد آن دوره همیشه با من و در قلبٍ من

من به یاد و خاطراتت زنده ام ، ای کودکی !

 

دفتر‌ٍ مشقِ دبستانم ببین

 پر ز مُهرِ آفرین ،‌ صد آفرین !

 

 راستی آن دفترِ کاهی کجاست ؟!

عکس حوض آبِ پُر ماهی کجاست ؟!

 

 باز آیا ریز علی ها زنده اند ؟!

 در حوادث جامه از تن کنده اند ؟!

 

 کاش حالا ‌خاله کوکب زنده بود !

 عطرِ نانش خانه را آکنده بود !

 

 ای معلّم خاطر و یادت به خیر

 یادٍ درسِ آب  بابایت به خیر !

 

 هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان !

کامیابی گرمیِ آغوشتان !

 

 هم کلاسی های سالِ کودکم

 دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم !

 

 باز از دل می کنم یادٍ شما

 یادِ قلبِ سادهٔ شادِ شما

 

 آدمی سر زنده از یاد است ، یاد !

 رمزِ عمرِ آدمیزاد است یاد !

 

 شادتان می‌خواهم‌ و شادم کنید !

 همکلاسی های من یادم کنید




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 26 مرداد 1396

 

ماجرای غم انگیز ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ

 

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ

ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ

 ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ

 ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.

ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند.

 ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ

می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.

ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند

 ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ

ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ

ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند.

 ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود

ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.

 

 ادوارد براون - تاریخ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍ





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : ماجرای غم انگیز ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 25 مرداد 1396

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

 

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

 

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

 

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

 

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

 

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

 

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

 

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

تعبیر

 

کاری نکن که بعدها از کرده ی خویش هم خودت و هم دیگران

 ناراحت باشند. با همه کس عشق مباز. کاری کن که دائم مثل

 گل همیشه بهار با طراوت باشی و سرت همه جا بالا باشد. 

خداوند در همه حال و همه جا به فریادت رسیده و نجاتت داده

 است و باز هم با توست.





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 21 مرداد 1396

 

آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

 

عهد کردند هر یکى گم شد

با نشانى ز خود شود پیدا

 

گفت آتش به هر کجا دود است

میتوان یافتن مرا آنجا

 

آب گفتا نشان من پیداست

هر کجا باغ هست و سبزه بیا

 

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت

گریه سر داد گریه اى جانکاه

 

آتش آن حال دید و حیران شد

آب در لرزه شد ز سر تا پا

 

گفتش آتش که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا بگو نشانه   چو ما

 

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

 

گفت محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم  پیدا

                                    

رهی معیری

 





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : آتش و آب و آبرو با هم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 16 مرداد 1396

 

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

 

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

 

سوی من وحشی صفت عقل رمیده

آهوروشی کبک خرامی نفرستاد

 

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

 

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

 

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

 

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

 

تعبیر

 

از انتظار خسته شده اید. منتظر جواب ثانیه شماری می کنید. 

باز هم شانس خود را محک بزنید. برای رسیدن به جواب به کسی 

دروغ نگویید، چون مشت شما باز می شود. متوسل به حیله نشوید. 

صبر داشته باشید. انشاالله جواب خواهید گرفت.





نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : شعری دلنشین با تعبیری زیبا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 14 مرداد 1396


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز