مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟








 

 

میگویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی میکرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت:می خواهم هدیه ای برای پادشاه ببرم.شاید شاه در عوض چیزی شایسته شان ومقام خودش به من ببخشد و من آن را بفروشم و با پول آن زندگیمان عوض شود

 

همسرش که چغندر دوست داشت،گفت:برای پادشاه چغندر ببر! اما مرد که پیاز دوست داشت،مخالفت کرد وگفت:نه!پیاز بهتر است خاصیتش هم بیشتر است.بااین انگیزه کیسه ای پیاز دستچین کرد و برای پادشاه برد.

 

از بد حادثه،آن روز از روز های بد اخلاقی پادشاه بود و اصلا حوصله چیزی رانداشت. وقتی به او گفتند که مرد فقیری برایش یک کیسه پیاز هدیه آورده، عصبانی شد ودستور داد پیاز ها را یکی یکی بر سر مرد بیچاره بکوبند. مرد فقیر در زیر ضربات پی در پی پیازهایی که بر سرش می خورد، با صدای بلند میگفت:«چغندر تا پیاز، شکر خدا!!»

 

پادشاه که صدای مرد فقیر را می شنید ، تعجب کرد و جلو آمد و پرسید: این حرف چیست که مرتب فریاد می کنی؟ مرد فقیر با ناله گفت:شکر می کنم که به حرف همسرم اعتنا نکردم وچغندر با خود نیاوردم وگرنه الان دیگر زنده نبودم!

 

شاه از این حرف مرد خندید وکیسهای زر به او بخشید تا زندگیش را سرو سامان دهد! واز آن پس عبارت پیاز تا چغندر شکر خدا در هنگامی که فردی به گرفتاری دچار شود که ممکن بود بدتر از آن هم باشد به کار میرود.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : چغندر تا پیاز، شکر خدا!!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 28 مرداد 1397


چقدر برای خودتان ارزش قائل هستید؟


اگر به جای آموختن، فقط روزهایتان را می گذرانید و هرساله فقط تولد می گیرید و سن تان را زیاد می کنید، بازنده محسوب می شوید.

 

 اگر فقط برای داشتن آسایش، اتومبیل و خانه، زندگی می کنید، بازنده هستید.

 

اگر طولانی ترین مسافرت های شما، تا منزل خواهر و مادرتان است.

 

اگر هر روز و هرشب، سریال های بیشتری می بینید.

 

اگر هنوز نمی توانید روزی ده صفحه کتاب بخوانید.

 

و اگر نمی توانید روش زندگی تان را مثل همان هایی کنید که مدام از آنها مثال می زنید، بازنده محسوب می شوید.

 

اگر آموختن و ارتقای شخصیت خودتان را متوقف کرده اید.

 

اگر تمام عمر، فقط یک الگو را زندگی می کنید، جز بازنده ها محسوب می شوید.

 

اگر خوشحال بودن و شاد کردن دیگران‌ را نیاموخته اید.

 

اگر نمی توانید خود و دیگران را ببخشید.

 

اگر رقصیدن را نیاموخته اید یا جرات آن را ندارید.

 

اگر بازی و تفریح در برنامه ی شما نیست.

اگر شنا نمی کنید.

 

اگر نمی توانید یک روز از وقت تان را برای دیدن دریاچه ای در ۵۰ کیلومتری شهرتان آزاد کنید.

یا غروب آفتاب را در دشت و کویر ۲۰ کیلو متری تان تماشا کنید.

 

اگر خانواده، مهمانان و همه باید حتی در روزهای تعطیل، تا دیروقت منتظر شما بمانند تا با شما شام میل کنند، شما بازنده واقعی هستید.

 

اگر تاکنون آدم برفی نساخته اید.

 

اگر تاکنون به سالن تئاتر نرفته اید.

 

 اگر گالری هنری یا مسابقه فوتبال یا والیبال را به صورت زنده ندیده اید.

 شما بازنده اید.

 

اگر بعد از خواندن این متن می گویید: "ای بابا دلتان خوش است" شما زندگی را باخته اید.

 

 برای خودتان احترام قایل شوید.

شما یک بار زندگی می کنید.

 

شادی و خوشبختی ذخیره کردنی نیستند!

قابل بازیافت هم نیستند.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : چقدر برای خودتان ارزش قائل هستید؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 26 مرداد 1397

 

 

چرا مردان به آرامش نمی رسند؟!

 

از وقتی که خودم را می شناسم در این فکر بودم که بالاخره روزی فرا می رسد که آرام می گیرم. روزی که دست از هیاهو و شیطنت برخواهم داشت و وسوسه و تمنا، مرا به در و دیوار نخواهند کوبید. روزی از دوران پیری.

 

خودم هنوز به آن مرحله از پیری نرسیدم ولی در طی ده سال گذشته، زندگی ام طوری رقم خورد که مدام با مجموعه ایی از مردان خیلی مسن می گردم. تجربه آشنایی و همصحبتی مداوم آنها، نشان داد که متاسفانه خبری از آرامش نخواهد بود.

 

اوایل برایم باورنکردنی بود که چرا این مردان در آخزین سال های عمرشان، همچنان مسحور زیبایی زنان، پول و قدرت هستند، چرا خبری از کشف شهود و خرد نیست؟ چرا بیش از هفتاد سال تجربه زندگی، آنها را به مرحله ایی از تحول فردی و شخصیتی نرسانده است که بی نیاز از دغدغه های زمینی گردند؟

 

فرقی هم نمی کرد که چقدر با همدیگر در مقدار پول یا تجربه جنسی یا میزان اعتبار، تفاوت دارند. همگی شان همچنان مملو از نیاز بودند.

 

برای مدتی فکر کردم شاید این خصیصه پیری است و بازگشت به دوران معصومیت کودکانه و تبدیل شدن این پیرمردان به پسران بازیگوش

 

مدتی نیز به این نتیجه رسیدم که زنده بودن، اصلا تعریفش همین نیازها و امیدواری برای رسیدن به آنها است. با این میل و نیازها است که پیرمردان می توانند انواع درد و بیماری، خستگی بدن و کند شدن مغزشان را تحمل کنند.

 

شاید مشکل برای اغلب پیرمردان این است که همه عمرشان، در حال تلاش و تکاپو بودند تا مردانگی خود را به کمک تجربه جنسی بیشتر، پول بیشتر و اعتبار، به اثبات برسانند.

 

فرق نمی کند اگر در خانه سالمندان باشند یا در خانه مجلل شان، ولی کار اصلی شان مرور ثروت، درجه اعتبار و زنانی است که دوست شان داشتند. برای همین، بدشان نمی آید اگر هم رمقی مانده باشد بلیط بخت آزمایی بزرگی را ببرند یا به شکل های مختلف از آنها تجلیل به عمل آید یا لبخند زنی نصیب شان شود. تا همچنان مرد بودن شان را ثابت کنند.

 

من هنوز امیدوارم به اینکه اولا شانس بیاورم و پیری را تجربه کنم. دوم اینکه بتوانم بی نیاز و آرام باشم.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : چرا مردان به آرامش نمی رسند؟!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 26 مرداد 1397

 

 

در زندگی یاد گرفتم...

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.

از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز از من بیزار خواهد بود.

و تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

و سه چیز را هرگز فراموش نمی‌کنم:

۱- به همه نمی‌توانم کمک کنم

۲همه چیز را نمی‌توانم عوض کنم

۳- همه من را دوست نخواهند داشت...!!






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : در زندگی یاد گرفتم...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 22 مرداد 1397

 

 

 

 

آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود.

پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد.

 

لینکلن پس از سالها تلاش،

به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.

 

در اولین سخنرانی او در مجلس سنا،

نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند.

 

یکی از نمایندگان مخالف، با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:

آبراهام!

حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!

 

آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد:

من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.

چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.

آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم.

با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام.

پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود.

 

یکی از اقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود.

 

و در پایان جمله ی معروف او:

 

معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : “معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم”،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 21 مرداد 1397

 

برای خندیدن وقت بگذارید، زیرا موسیقی قلب شماست.

برای گریه کردن وقت بگذارید، زیرا نشانه یک قلب بزرگ است.

برای خواندن وقت بگذارید، زیرا منبع کسب دانش است.

برای رؤیا پردازی وقت بگذارید، زیرا سرچشمه شادی است.

برای فکر کردن وقت بگذارید، زیرا کلید موفقیت است.

برای کودکانه بازی کردن وقت بگذارید. زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی است.

برای گوش کردن وقت بگذارید، زیرا نیروی هوش است. برای زندگی کردن 

وقت بگذارید، زیرا زمان به سرعت میگذرد و هرگز باز نمیگردد.

مأموریت ما در زندگی بدون مشکل زیستن نیست، با انگیزه زیستن است.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : برای خندیدن وقت بگذارید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 مرداد 1397

 

 

تعدادی موش در یك مزرعه زندگی می كردند. موشها روزگار خوشی نداشتند 

چرا كه گربه ای در مزرعه بود كه آنها را شكار می كرد. موشها در یك ترس 

همیشگی به سر می بردند و ممكن بود در هر وقت از شب و روز در

 چنگالهای تیز گربه چابك قرار گیرند.

 

موشها جلسه ای تشكیل دادند تا حداقل راهی پیدا كنند كه از وجود گربه 

در اطراف خود باخبر شوند و بتوانند عكس العمل مناسب از خود بروز دهند. 

طرح های مختلفی مورد بررسی قرار گرفت اما هیچكدام پذیرفته نشد.

 

در آخر یك موش جوان ایستاد و گفت: «من یك طرح خیلی ساده دارم

 اما كاملاً مؤثر خواهد بود. همه كاری كه باید انجام دهیم این است كه

 یك زنگوله به گردن گربه ببندیم. وقتی صدای زنگوله را می شنویم خواهیم 

فهمید كه دشمن در حال آمدن است

 

همه موشها از طرح ارائه شده شگفت زده شده بودند و آن را تحسین می كردند. 

در بین همهمه موشها، یك موش پیر بلند شد و گفت: «من هم قبول دارم كه

 طرح موش جوان، طرح بسیار خوبی است. اما اجازه دهید بپرسم: 

«چه كسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟»

موشها به یكدیگر نگاه می كردند و هیچ كس حرفی نمی زد. سپس 

موش پیر گفت: «ارائه راهكارهای غیرممكن خیلی ساده است





نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ارائه راهكارهای غیرممكن خیلی ساده است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 مرداد 1397

 

ماجرای شاه سلطان حسین صفوی وهشتاد شیرنر درنده:

 

 دوره شاه سلطان حسین دوره امنی بود!! بنا بر این، شاه سلطان حسین

 با وقت کافی و دست باز به اداره امور مملکت می‏‌پرداخت. یک روز که

 داشت توی دربارش قدم می‏ زد دید یکی از مورخ‏‌های دربار دارد توی 

دفترش چیزی می‏‌نویسد. گفت: «بده ببینم چی می‏ نویسی؟»

و دید توی دفتر نوشته «و بعدهم وصل النوبة الی الشاه سلطان حسین 

و هو فی اللیاقة و الشجاعة اقل من ادنی رعیته

و پرسید «اینکه نوشته‌‏ای یعنی چی؟»

مورخ هم با خونسردی گفت: «یعنی بعد نوبت به سلطنت شاه سلطان حسین

 رسید که کمترین بندگانش در شجاعت و لیاقت با هشتاد شیر نر هم ‏آورد بودند

شاه دوباره به جمله نگاه کرد و گفت: «این کمترین بندگان و شجاعت و لیاقت

 را می‏‌بینم ولی هشتاد شیر نری نمی‏بینم. شیرهاش کجا است؟»

مورخ نوشته را گرفت و کمی نگاهش کرد و مثل کسی که کشف بزرگی

 کرده باشد گفت:

 «همین جا بودند. حتما از ترس حضور مبارک شما گریخته‏‌اند

و شاه خیلی خوشش آمد و دستور داد «باز هم از این‏ها بنویس. 

فقط شیرها را محکم بنویس که در نروند. نشان ما هم ندادی ندادی.»...






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ماجرای شاه سلطان حسین صفوی وهشتاد شیرنر درنده،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 مرداد 1397


 

زمان ساخت کاخ کسری به انوشیروان اطلاع دادند که برای پیشبرد کار برخی از خانه ها را باید ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ایی گلی و کوچکی زندگی می کند و ما با توجه به اینکه حاضر شدیم منزلش را چند برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود. چه باید کرد؟ انوشیروان گفت از من نپرسید که چه باید کرد. خودتان بروید و بنا به رسم عدالت با او رفتار کنید. کسانی که از ویرانه های کاخ دیدن کردن حتما دیوار اصلی کاخ را دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است. این نقطه از دیوار همان جاییست که خانه پیرزن بود و بنای کاخ را کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند. از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسری باقی مانده است تا نشانه جوانمردی ایرانیان و عدل انوشیروان دادگر باشد

 این جمله معروف از انوشیروان عادل هست که یکی از بزرگان با دیدن این کجی در کاخ به انوشیروان گفت:

 

این کجی از بهر چیست؟

انوشیروان گفت : این کجی از راستی ماست

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : این کجی از راستی ماست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 مرداد 1397

 

دختر کوچولویی  با مداد شمعی نصف مبل کرم رنگ نشیمن رو سیاه کرده بود. وقتی متوجه شدم صداش کردم و با تظاهر به ناراحتی گفتم که :

عزیزم من اینجا چیزهای ناراحت کننده ای می بینم. به نظرت باید چکار کنم؟

خونسرد سری تکون داد و گفت:

خب پاکش کن!

اگه پاک نمیشه چشماتو ببند!

به همین سادگی! تمام فلسفه ی آرامش در همین جمله ی کوتاه..!

«پاکش کن،اگه پاک نمیشه چشماتو ببند»






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : خب پاکش کن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 مرداد 1397


 

زوجی قرار گذاشتند تا از هم جدا شوند.

 هر دو بر سر جدایی‌شان توافق داشتند. 

به‌صورت عادلانه کتاب‌هایشان را تقسیم کردند، 

اما خیلی زود دریافتند کتابی را که یکی از آن‌ها می‌خواهد، 

آن یکی هم دوست دارد. این موضوع هنگام تقسیم کتاب‌های دیگر شدیدتر شد. بعد دریافتند که درمورد کتاب‌های دیگر هم همین طورند و یک‌دفعه هر دو متوجه شدند آنقدر نقطه مشترک دارند که جدایی‌شان دشوار و دردناک است.

امروز هنوز باهم زندگی می‌کنند و به جدایی از هم به‌عنوان حادثه‌ای دردناک و "غیرضروری" می‌نگرند.

گاهی در میان هزار دلیل برای رفتن، یک دلیل برای ماندن پیدا می‌شود.

یوستین گردر






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : یک دلیل برای ماندن پیدا می‌شود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 مرداد 1397

 

"هیتلر" در جنگ جهانی دوم

به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ

در کشورش را نداد،معلمین بودند!

و دستور داد معلمین را در سنگرهای

زیرزمینی محبوس کنند!

دلیلش را از او پرسیدند،

او گفت؛اگر در جنگ پیروز شویم،

برای جهانگشایی نیاز به معلمان داریم،

و اگر در جنگ شکست بخوریم

برای ساختن دوباره کشور به آنها نیاز داریم!






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : نظر هیلتر در مورد معلم ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 مرداد 1397

 

بهترین نمودار زندگی چیست؟

این که در میان مردم زندگی کنی

ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنی،

دروغ نگویی،

کلک نزنی

و سوء استفاده نکنی،

این شاهکار است ...

ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ

"ﺗﺤﻤﻞ" ﮐﻨﻴﻢ،

ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ "ﻗﻀﺎﻭﺕ" ﻧﮑﻨﻴﻢ.

ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮﺍی "ﺷﺎﺩﮐﺮﺩﻥ" یکدیگر ﺗﻼﺵ ﮐﻨﻴﻢ،

ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻬﻢ "ﺁﺯﺍﺭ" ﻧﺮﺳﺎﻧیم.

ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﻴﻢ،

ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻪ"ﻋﻴﻮﺏ" ﺧﻮﺩ ﺑﻨﮕﺮﻳﻢ.

حتی ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ "ﺩﻭﺳﺖ"ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ،

ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ "ﺩﺷﻤﻦ" ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺷﻴﻢ.

ﺁﺭی، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺯﻳﺴﺘﻦ، بهترین نوع زندگی است

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : بهترین نمودار زندگی چیست؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 مرداد 1397

 

شعور و شهوت

حتما حتما حتما با دقت تا آخرش بخونید خیلى عالیه

 

"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی اش را مرتب کرد

و به تماشای انبوه مردم

که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند

مشغول شد.

او به دنبال دختری می گشت

که چهره ی او را هرگز ندیده بود

اما قلبش را می شناخت

دختری با یک گل سرخ.

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,

با برداشتن کتابی از قفسه

ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.

اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..

بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,

که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.

دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین

و باطنی ژرف داشت.

در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:

دوشیزه هالیس می نل"

با اندکی جست و جو و صرف وقت

توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود

از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.

روز بعد جان سوار کشتی شد

تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,

آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.

هر نامه همچون دانه ای بود

که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد

و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.

جان درخواست عکس کرد،

ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.

به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت

دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.

ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید

آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :

۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.

هالیس نوشته بود :

" تو مرا خواهی شناخت

از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."

بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت

که قلبش را سخت دوست می داشت

اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:

زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد,

بلند قامت و خوش اندام

موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ،

کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.

چشمان آبی رنگش به رنگ آبی دریا بود

و در لباس صورتی روشنش به شکوفه های بهاری می مانست

که جان گرفته باشد

من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,

کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را

بر روی کلاهش ندارد.

اندکی به او نزدیک شدم .

لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد

اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"

بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و

در این حال میس هالیس را دیدم.

تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود

زنی حدودا 50 ساله ..

با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.

اندکی چاق بود و

مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.

دختر صورتی پوش از من دور می شد و

من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.

از طرفی شوق و تمنایی عجیب

مرا به سمت آن دختر صورتی پوش فرا میخواندو

از سویی علاقه ای عمیق به زنی

که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود

به ماندن دعوتم می کرد.

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش

که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.

و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.

دیگر به خود تردید راه ندادم.

با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم

و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.

از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.

اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.

دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.

به نشانه ی احترام و سلام خم شدم

و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.

با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم

از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.

من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.

از ملاقات شما بسیار خوشحالم

ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد

و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!

ولی آن خانم جوان که لباس صورتی به تن داشت

و هم اکنون از کنار ما گذشت..

از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم

و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که

او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.

او گفت که این فقط یک امتحان است!

ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،

ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،

ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....

ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ.ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،

ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ...

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شعور و شهوت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 16 مرداد 1397

 

 

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

 

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

 

ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺍﺷﺖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ:

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﺰﺭﮔﯿﺴﺖ. ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻥ

 ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ 

ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﺮﺍ به دﺳﺘﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽﺳﭙﺎﺭﻧﺪ.

ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ  ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﻤﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﺰﺭﮔﯿﺴﺖ.

 

ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ 70 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ 317 ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ به

 ناﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﻫﻢ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ

 ﺑﻨﯿﺎﺩﻫﺎﯼ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺪ.

 

به قوﻝ ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ :

 

ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﺜﻞ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺟﺎﻧﻮﺭﯼ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ !

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 16 مرداد 1397


( کل صفحات : 71 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز