مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

 

هیچ فکر کرده‌ای دنیای کودکی چرا زیباست،

 چرا مزه‌ی همه‌ی خوراکی‌ها  متفاوت تر است و تمام بازی‌ها نوستالژی می‌شوند؟

 هیچ چیزی جز هیجانِ دیدن رفقا برای قانع شدنمان در چُرت بعدازظهر مؤثر نبود

 چون در ذهنمان چیزی جز آن نبود و از  یک جایی به بعد می‌فهمیم

 بزرگ شده‌ایم و نگران گذشت عمرمان می‌شویم هیچ چیزی دیگر

 رنگ و بوی قبل را ندارد، برای همین هم آتش طمع در ما روشن می‌شود،

می‌خواهیم همه‌چیز مال خودمان باشد حسادت باعث می‌شود از

 زندگیمان لذت نبریم وهیچ چیزی قانعمان نخواهد کرد که بگوییم

 دیگر کفایت می‌کند، چون می‌خواهیم مابقی عمرمان از هرچیزی

 بیشترین استفاده را ببریم اما این زیاده‌خواهی فقط باعث می‌شود فکر

کنیم هیچ چیز مانند قبل نیست و زمان ارزش خود را از دست می‌دهد،

 چشم بر هم می‌زنیم سال‌ها می‌گذرد، عمرمان می‌گذرد،

در حال برای آنچه که وجود دارد زندگی کنیم...

 

مهشید تمسکی

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : هیچ فکر کرده‌ای دنیای کودکی چرا زیباست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 7 اردیبهشت 1398

 

فروید می گوید:

«تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد

 

انگار انسان متمدن فهمیده بود سنگ‌ها به‌اندازه کافی دردناک نیستند 

و دیگر پاسخگوی پرخاشگری او نخواهند بود. کلمات

متنوع‌تر از سنگ‌ها بودند، می‌شد قبل از پرت کردن، انتخاب کرد که

 چقدر دردآور یا ویرانگر باشند.

از سنگ‌ها می‌شد گریخت اما از کلمات نه.

درد سنگ‌ها و کبودی‌شان فقط تا چند روز باقی می‌ماندند اما کلمات

 می‌توانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بیداری باشند 

و چنان چسبنده و پنهان در گوشه‌ای از روانمان زندگی کنند که دست

 هیچ روان‌درمانگری در هیچ جلسه درمانی به آن‌ها نرسد.

کدام سنگ چنین قدرتمند بود؟

ما سنگ‌هایمان را پشت درهای تمدن جا گذاشتیم، اما آموختیم 

که چگونه آن حجم از خشونت و بیزاری و نفرت را در ابزار دقیق‌ترمان

 که کلمات بودند، بگنجانیم.

یاد گرفتیم که چطور گوشه‌هایشان را تیز کنیم، لحن را به آن اضافه کنیم 

و طوری پرتابشان کنیم که حتی به نظر پیام دوستی بیایند!

انسان متمدن امروز در برابر کلمات بی‌دفاع‌تر است چون دیگر سپری

 در کار نیست.

یادمان باشد

قبل از پرتاب سنگ‌ها، به این فکر کنیم که هیچ انسانی رویین‌روان نیست!

 حرف باد هوا نیست،

حرف آسیب می‌زند.

حرف می‌کشد و‌

زنده می‌کند

با همین کلمات به قول حمید مصدق «می‌توانی تو به من زندگانی بخشی،

 یا بگیری از من آنچه را می‌بخشی»

کلمات را به‌دقت، بااحتیاط و مشفقانه انتخاب کنیم...

همیشه به یادداشته باشیم:

خشونت کلامی مخرب‌تر از خشونت فیزیکی است.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : تمدن از آنجا آغاز شد که انسان به جای سنگ، کلمه پرتاب کرد.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 6 اردیبهشت 1398

 

خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و 

استقامت در برابر سختی ها. خوشحالی یعنی اطمینانی 

درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء

 لاینفک زندگی ست اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد. 

خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز، 

خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن، خوشحالی یعنی آگاهی از

 توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات، خوشحالی یعنی

 بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،بعد از هر گریه 

همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم، 

خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی، خوشحالی یعنی همچون

 رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم 

دوختن خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی

خوشحالی یعنی ادامه دادن!!

کارل گوستاو‌ یونگ






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : خوشحال بودن یعنی توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398

حاکم نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود، 

در آن حال مردی میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود.

 

حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد 

کشاورز را به کاخ بیاورند.

روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور 

حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.

حاکم گفت بهترین قاطر به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید 

سپس حاکم از تخت پایین آمد و گفت میتوانی بر سر کارت برگردی

 ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای

 محکم پس گردن او نواخت.

همه حیران از آن عطا و بی‌اطلاع از حکمت این جفا ، منتظر توضیح

 حاکم بودند.

حاکم پرسید : مرا می شناسی؟

بیچاره گفت : شما حاکم نیشابور و تاج سر رعایا و مردم هستید.

حاکم گفت: آیا قبل از این همه مرا میشناختی؟ 

مرد با درماندگی و

 سکوت به معنای جواب نه سرش را پایین انداخت.

 

حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل با هم دوست بودیم و در

 یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود دوستت گفت خدایا به حق 

این بارانِ رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی 

که ای ساده دل! 

من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار 

کشاورزیم می‌خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت 

نیشابور را می خواهی؟

 

یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.

حاکم گفت: این قاطر و پالانی که می‌خواستی ، این کشیده هم 

تلافی همان کشیده ای که به من زدی.

 

فقط می‌خواستم بدانی که برای خداوند دادن حکومت نیشابور 

یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و تو به 

خداست که فرق دارد




نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : فقط ایمان و اعتقاد من و تو به خداست که فرق دارد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398

 

باید افراد را به سه دسته قسمت کرد:

احمق، باهوش، و بسیار باهوش

 

با احمق هر چه بخواهیم میتوانیم انجام دهیم

باهوش را می توانیم به خدمت درآوریم

اما بسیار باهوش، حتی اگر در کنار ما هم باشد، خطرناک است،

 نمی تواند دست از کنکاش خود بکشد و همواره باید مراقب او باشیم.

ژوزه ساراماگو









نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : باید افراد را به سه دسته قسمت کرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398

 

 

از خدا خواستم و خودم بدست آوردم!

 

از دیوید راکفلر میلیاردر معروف پرسیدند چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟

گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم.

گفتند چگونه؟

گفت من بیکار بودم.

 

گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا درآمد کافی برای پرداخت

 اجاره یک منزل نقلی را داشته باشم. چون از طرف خدا اقدامی

 انجام نشد، خودم دست بکار شدم و به خدا گفتم: خدایا تو به

 این نیازهای کوچک رسیدگی نکن. من خودم کار پیدا میکنم.

 تو فقط حقوقم را افزایش بده.

 

کاری در راه آهن پیدا کردم، کارگری. در کوره لوکوموتیو ذغال

 سنگ می ریختم. اما حقوق اش اندک بود.

 

به خدا گفتم تو سرت شلوغ است و کارهای مهم تری داری.

 تو خانه نقلی مناسبی برایم پیدا کن و من تلاش ام را بیشتر میکنم

 و بیشتر کار میکنم تا درآمد بیشتری کسب کنم.

 

پس از پیاده شدن از قطار، به ذغال فروشی پرداختم.

اندکی درآمدم اضافه شد ولی از خانه نقلی خبری نشد.

 

گفتم خدایا میدانم خانه نقلی پیدا کردن در مقام و شأن تو نیست.

 من خودم آن را پیدا میکنم. در عوض تو شریک زندگی مرا پیدا کن.

اگر میخواستم منتظر خدا بشوم هنوز هم مجرد بودم.

پس دختر مناسبی پیدا کردم و با او دوست و سپس نامزد شدیم و ازدواج کردیم.

هرچه را از خدا خواستم، به نوعی به من گفت، خودت میتوانی،

پس زحمت آن را به دوش من نیانداز و روی پای خودت بایست.

 

رابطه ی من و خدا هنوز به همین صورت پیش می رود و او

هنوز به من اعتماد کافی دارد که میتوانم قدم بعدی را هم خودم بردارم.

همین اعتماد او به من قوت قلب میدهد و من با پای خویش جلو میروم.

 

خدایا متشکرم که به جای گدا، مرا همچون

خودت کردی تا متکی به کسی یا چیزی نشوم...






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : از خدا خواستم و خودم بدست آوردم!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398

 

یه همکارداشتم سربرج که حقوق میگرفت تا15روزماه سیگار برگ میکشید،

بهترین غذای بیرون میخورد

ونیمی از ماه رو غذا ی ساده از خونه می آورد،

موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشستم گفتم

 تا کی به این وضع ادامه میدی؟

باتعجب گفت: کدوم وضع!

 

گفتم زندگی نیمی اشرافی نیمی گدایی...!!

به چشمام خیره شد وگفت: تاحالا سیگار برگ کشیدی؟گفتم نه!

گفت:تا حالا تاکسی دربست رفتی؟ گفتم نه!

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفته ای؟ گفتم نه!

گفت: تاحالا غذای فرانسوی خورده ای؟گفتم نه!

گفت: تاحالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه

 خریدی تاخوشحالش کنی؟ گفتم نه!

گفت: اصلا عاشق بوده ای؟ گفتم نه!

گفت: تاحالا یک هفته از شهر بیرون رفته ای؟ گفتم نه!

گفت اصلا زندگی کرده ای؟

با درماندگی گفتم اره...نه...نمی دونم...!!

همین طور نگاهم میکرد نگاهی تحقیر آمیز...!!

اما حالا که نگاهش میکردم برایم جذاب بود...

موقع خداحافظی تکه کیک خامه ای در دست داشت تعارفم کرد 

و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم را عوض کرد،

اوپرسید: میدونی تا کی زنده ای ، گفتم نه!

گفت: پس سعی کن دست کم نیمی از ماه را زندگی کنی....!!






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : سعی کن دست کم نیمی از ماه را زندگی کنی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398

 

بعضی آدمها خسیسند.

خساست انواع مختلف دارد.

یک نوع خساست هم هست به اسم خساست کلامی.

 

طرف اشتباه میکند،

دست و دلش می لرزد بگوید "ببخشید"

 

یکی را دوست دارد،

انگار جانش را میگیرند بخواهد بگوید "دوستت دارم"

کاری برایش میکنی،

انگار از بند دلش کنده می شود بگوید " ممنون" و ...

 

حرفهای خوب مالیات ندارند...

اما گاهی نگفتنشان هزینه های هنگفتی به اطرافیانمان تحمیل میکند.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : بعضی آدمها خسیسند.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398

 

برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎ

ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ

ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ

ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ...

 

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ

ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ

ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ

 ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ...

 

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است




نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398

 

 

ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻦ !

ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟

ﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ،

ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ،

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ،

ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ،

ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ،

ﻧﻈﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺟﻮﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﯼ،

ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺩﻋﻮﺍ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ،

ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ

ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﯾﮑﯽ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ !

 

ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ، ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﺁﻓﺮﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ!!!

 

پروفسور حسابى






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398

 

برخی افراد از شادی می‌ترسند

ترس از شاد بودن در افرادی وجود دارد که اتفاقات شخصی

 ناخوشایند و غم انگیزی را هنگام خوشحالی تجربه کرده اند.

 به همین دلیل آن‌ها ناخودآگاه انتظار دارند در لحظات شادی

 اتفاق بدی برایشان بیفتد و برای اجتناب از شادی همه کار می‌کنند.

این افراد معتقدند که درونگرا هستند و از رفتن به مهمانی و سایر

رویداد‌های خوشحال کننده اجتناب می‌کنند، اما درواقع آن‌ها

از دیگران نمی‌ترسند بلکه از احساس شاد بودن می‌ترسندو

همیشه منتظر یک خبر هستند






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : برخی افراد از شادی می‌ترسند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398

 

 

توانایی زندگی در لحظه اکنون و داشتن رضایت خاطر

در لحظه‌ی حال‌را بسیاری از مردم ندارند

وقتی در حال خوردن سوپ هستید،

به دسر فکر نکنید.

وقتی در حال خواندن کتاب هستید،

دقت کنید، ببینید افکار شما کجا هستند.

هنگام مسافرت به جای اینکه فکر کنید هنگام برگشتن

به خانه چه کارهایی باید انجام شود، در همان مسافرت باشید.

 

اجازه ندهید لحظه اکنون که غیر قابل وصف است از دست برود

همه دارایی شما لحظه حال است...

 

وین دایر






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ببینید افکار شما کجا هستند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398

 

استادی داریم که همیشه می گوید شماره آدم های اطرافتان

 را با نام های زیبا در گوشی تان سیو کنید

حتی اگر یک نفر را می شناسید که صفت زشتی دارد باز

هم شما کنار اسمش برعکسش را بنویسید ،

بگذارید چشمانتان به زیبا دیدن عادت کند!

او معتقد است تکرار یک زیبایی حتی اگر

صادقانه نباشد باور آدم را عوض می کند

راستش یک روز بدون آنکه متوجه شود به

 گوشی اش زنگ زدم روی صفحه افتاده بود

"شاگرد همیشه خندانم! "

نمیدانید در آن لحظه از آن جمله چقدر لذت بردم و

 از آن به بعد انگار دلم میخواهد بیشتر بخندم

او راست می گوید گاهی یک جمله زیبا خیلی ساده

می تواند باور خودت و دیگران را تغییر دهد !!






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شماره آدم های اطرافتان را با نام های زیبا در گوشی تان سیو کنید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398

 

 

 

خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو،

 مأوا گزینم و همخانه تو باشم. مار تقاضای خارپشت را پذیرفت

 و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد.

چون لانه مار تنگ بود، خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن

نرم مار فرو می‌رفت و او را مجروح می‌ساخت

اما مار از سر نجابت دم بر نمی‌آورد.

سرانجام مار گفت: «نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین

 شده‌ام. می‌توانی لانه من را ترک کنی؟»

خارپشت گفت: «من مشکلی ندارم، اگر

 تو ناراحتی می‌توانی لانه دیگری برای خود بیابی

عادت‌ها ابتدا به صورت مهمان وارد می‌شوند اما

 دیری نمی‌گذرد که خود را صاحبخانه می‌کنند و

 کنترل ما را به دست می‌گیرند.

مواظب خارپشت عادت‌های منفی زندگی‌تان باشید.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : می‌توانی لانه من را ترک کنی؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398

 

 

تصمیم بگیرید که چه می‌خواهید بعد روی آن تمرکز کنید.

 این فرآیند خلقت است. از لحظه ای که شروع می‌کنید به

 درست فکر کردن چیزی وجود دارد که شما را هدایت می‌کند

و جهت را نشان می‌دهد. بخواهید بهترین باشید. با لذت زندگی کنید.

 هیچ چیز نمی‌تواند حق ویژه زندگی شاد شما را انکار کند و

 هیچ چیز در آینده نمی‌تواند به غیر از لذت و شادی را برایتان به

 ارمغان بیاورد. یاد بگیرید فقط عالیترین‌ها و بهترین‌ها را

در تجارب و امور روزمره پیدا کنید. آنها را باور کنید ،

در موردشان فکر کنید بعد منتظر وقوع و تجلی آنها باشید.

 

راندا برن

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : با لذت زندگی کنید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398


( کل صفحات : 86 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز