مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟








 

زندگینامه دیل کارنگی نویسنده کتاب آیین دوست یابی

در زندگینامه دیل کارنگی آمده است که متولد ۲۴ ام نوامبر سال ۱۸۸۸ در ایالت میسوری آمریکا است. وقتی زندگینامه او را مطالعه می کنیم نام کامل وی دیل هاریسون کارنگی می باشد. دیل کارنگی یک نویسنده آمریکایی در زمینه پیشرفت شخصی، فروشندگی و سخنرانی در جمع بود. در هنگام بررسی زندگینامه دیل کارنگی می بینیم کتاب های معروفی وجود دارد که به زبان های مختلفی ترجمه شده اند اما کتاب های آیین دوست یابی (۱۹۳۶) و چگونه از نگرانی دست برداریم وزندگی کنیم؟ (۱۹۴۸) جزو بهترین و برجسته ترین کتاب های وی به شمار می آیند.

 

کتاب آیین دوستیابی او بهترین فروش را برایش داشته است. آنچنان که در زندگینامه دیل کارنگی می بینیم او یکی از نخستین نویسندگان موفق کتابهای خود بهبودی (خود یاری) بوده است، همچنین او در زمینه سخنرانی عمومی، بازاریابی،آموزش های شرکتی و مهارت های درون فردی فعالیت داشته است. شواهد نشان می دهد در نخستین دهه های قرن بیستم میلادی کتاب های او در سراسر جهان مشتریان زیادی داشته و هنوز هم چاپ جدید کتابهایش فروخته و خوانده می شود. یکی از مهمترین وبرجسته ترین ایده های کارنگی در کتاب هایش این بود که می توان اخلاق هر کسی را با تغییر دادن رفتارمان نسبت به او، تغییر داد. دیل کارنگی سرانجام در روزاول ماه نوامبر سال ۱۹۵۵ در ایالت فارست هیلز در نیویورک آمریکا دیده از جهان فرو بست.

 

زندگی شخصی و کاری دیل کارنگی

دیل کارنگی در خانواده ای کشاورز و فقیر به دنیا آمد. او پسر دوم خانواده و محل زندگی شان مزرعه ای در فارست هیلز بود. خانواده آنها وضعیت مالی مساعدی نداشتند برای همین تمام خانواده مجبور بودند در انجام کارها کمک کنند، حتی دیل صبح زود ازخواب بیدار می شد و در دوشیدن شیر گاوها به خانواده اش کمک می کرد. در زمان کودکی دیل کارنگی خانواده اش به بلتون در میسوری نقل مکان کردند.

 

 بعد ها در دوران نوجوانی برای ادامه تحصیلات به  کالج ایالتی آموزگاران وانزبرگ در میسوری رفت. کارنگی کارهای متعددی را امتحان کرده است که در ادامه مختصر اشاره ای به آنها خواهیم داشت. اولین شغل او بعد از اتمام تحصیلات، فروش دوره های مکاتبه ای آموزشی به دامداران بود. بعد از آن به فروش گوشت خوک و محصولات حاصل از خوک پرداخت. در حوزه تجارتش بسیار موفق بود و تجارت را تنها تا زمانی ادامه داد که توانست مبلغ ۵۰۰ دلار پس انداز نماید. بعد از آن در سال ۱۹۱۱ تجارت را رها کرد و به دنبال علاقه مندی هایش رفت.

 

 از آرزوهایش تدریس و سخنرانی در شاتاوکاوا (جنبش سواد آموزی برای بزرگسالان) بود. اما در نهایت از آکادمی هنرهای تجسمی در نیویورک سر درآورد.  کارنگی در این زمینه تقریبا موفق بود و شواهد حاکی براین است که وی نقش (دکتر هارتلی) را در نمایش (Polly of the circuss) بازی کرده است. پس از اتمام پروژه اش سرخورده و شکست خورده و بیکار به نیویورک بازگشت و در YMCA در خیابان ۱۲۵ ام ساکن شد.

 

دراین مرحله از زندگی (۱۹۱۲) ایده تدریس سخنرانی عمومی به ذهنش رسید اما مکانی برای شروع نداشت. به همین جهت با مدیر محل سکونتش صحبت کرد و اجازه گرفت که یک کلاس در آنجا برگزار نماید و در عوض ۸۰ درصد از درآمد برگزاری کلاس را به او بدهد. وی با برگزاری این کلاس ها تجربیات خوبی به دست آورد و دریافت چه عللی باعث شده که سخنرانان نتوانند مخاطب خود را به معنای واقعی مخاطب قرار دهند. وی شاگردان سرشناس زیادی داشته است که از جمله آنها می توان “وارن بافت” یکی از ثروتمندترین مردان جهان را نام برد. تا جایی موفق شد که در سال ۱۹۱۴ هفته ای ۵۰۰ دلار (معادل ۱۲۲۰۰ دلار اکنون) درآمد داشت.

 

در سال۱۹۱۶ دیل توانست یک خانه جمع و جور برای سخنرانی اش اجاره کند. بعدها نوشته هایش در این سخنرانی ها را جمع کرد و کتابی نوشت که بعد از چند بار تغییر عنوان به نام سخنرانی عمومی (تکلم عامیانه) شناخته شد.

 

کارنگی بعدها به یک سخنران مشهورمبدل شد و کتابهای متعددی نوشت. کتاب آیین دوستیابی او در سال ۱۹۳۶ یک کتاب بسیار پرفروش بود و از موفق ترین کارهای کارنگی به شمار می رود به گونه ای که در طول چند ماه  برای ۱۷ امین بار تجدید چاپ شد. تا کنون بیش از۵۰ میلیون نسخه از آن به فروش رفته است و در کل به ۳۸ زبان دنیا ترجمه شده است.گفته های کارنگی درباره چگونگی نوشتن این کتاب اینگونه می باشد؛ کمیته ای در دانشگاه شیکاگو یک تحقیق راجع به امیال عمومی مردم جامعه انجام دادند که نتیجه حاصل شده حکایت داشت مردم بعد از خواستن سلامتی علامندند بدانند چگونه می توانند روی بقیه مردم تأثیر بگذارند، بنا براین مقرر می شود که در “مریدن” دوره ای در این خصوص برگزار شود تا این مسائل را آموزش دهند، اما کتابی برای تدریس در این زمینه پیدا نمی کنند. بنابراین این مسئله سبب می شود تا دیل کارنگی تصمیم بگیرد خودش اولین کتاب در این زمینه را تالیف نماید.

 

همچنین به این نکته اشاره کنیم او در طی جنگ جهانی اول در ارتش ایالات متحده در کمپ “آپتون” نیز خدمت کرد.

 

دیل کارنگی در طول دوران زندگی اش دو بار ازدواج کرده است که هر دو بار بعد از مدتی به طلاق انجامیده است. حاصل این ازدواج ها یک دختر به نام دونا از ازدواج دوم کارنگی با دروتی واندرپول می باشد.

 

مرگ دیل کارنگی

کارنگی روزهای پایانی عمرش را در منزل شخصی خود درایالت فارست هیلز می گذراند. وی در اولین روز نوامبر سال ۱۹۵۵ در منزل شخصی خود چشم از دنیا فرو بست و در قبرستان بولتون میسوری دفن شد. آثاروی انسان های زیادی را در زمینه خود بهبودی کمک رسانده است.

 

 

کتابهای دیل کارنگی

اگر چه کتاب آیین دوست یابی دیل کارنگی در ایران بسیار محبوب است اما کتاب های دیگر از این نویسنده منتشر شده است که هر لغت آن می تواند زندگی شما را زیر و رو نماید.

 

آیین زندگی

آیین دوست یابی (چگونه می توان دوست یافت و در مردم نفوذ کرد ؟)

آیین سخنرانی

آیین کامیابی

کتاب طلایی

هنر تکلم عمومی

تکلم عامیانه: دوره آموزش استاندارد مدارس آمریکا

تکلم عمومی برای موفقیت

لینکولن ناشناخته

واقعیت های ناشنیده افراد معروف

پنج دقیقه بیوگرافی

چگونه از نگرانی دست برداریم و زندگی کنیم؟ (خداحافظ ناامیدی، سلام زندگی)

دفترچه یادداشت دیل کارنگی ( ویرایش شده توسط دروتی کارنگی)

تراژدی فرزانگی دوران ها

راه ساده و سریع برای تأثیر سخن

چگونه اعتماد به نفس را افزایش دهیم؟

رمز موفق زیستن (رمز موفقیت)

هرگز فراموش نشوید

چگونه از زندگی و کارتان لذت ببرید

چگونه در دنیای امروز جلو بیفتیم؟

چگونه نام ها را به خاطر بیاوریم؟

مؤثر تر سخن بگو

راز کوچک شناخته شده موفقیت

چگونه شنوندگانمان را مثل خودمان کنیم؟

چگونه در کنفرانسها در زمان صرفه جویی کنیم و به نتیجه بهتری برسیم؟

جملات زیبا از دیل کارنگی

موفقیت به دست آوردن چیزی است که شما می خواهی، خوشحالی خواستن چیزی است که بدست آوردید.

 

ساده ترین کار جهان این است که خودت باشی ودشوار ترین کار 

جهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

 

بزرگترین کارهای دنیا توسط افرادی انجام شده که وقتی هیچ امیدی نداشتند به کارشان ادامه دادند.

 

اگر می بینی کسی به تو لبخند نمی زند، علت را در لبان فروبسته ی خود جستجو کن.

 

انتقاد از دیگران بیهوده است و اگر مشغول آن شوید، اغلب باید حواستان جمع باشد که می تواند برا ی حرفه شغلی شما مخرب باشد.

 

انسان ها به ندرت موفق می شوند، مگر اینکه از کاری که انجام می دهند لذت ببرند.

 

اگر میخواهی بر ترس غلبه کنی، در خانه ننشین و بهآن فکر کن. بیرون برو و مشغول شو.

 

اگر خواستار دشمن هستی خود را از دوستانت برتر بدان و اگر 

دوست می خواهی بگذار دوستانت خود را از تو برتر بدانند.

 

به یاد داشته باشید که خوشبختی انسان به مقام یا دارایی او بستگی ندارد،

 خوشبختی تنها به اندیشه او بستگی دارد.

 

اگر بدانید مردم هزاران بار بیشتر به یک سر درد معمولی خود اهمیت می دهد  نسبت به مرگ من و شما! دیگر نگران نخواهید شد که درباره ی شما چه فکری می کنند.

 

با دیگران درباره خودشان صحبت کنید تا ساعت ها بدون خستگی به صحبت هایتان گوش دهند.

 

فقط و فقط یک راه وجود دارد برای اینکه هر کسی، هر کاری که شما بخواهید انجام دهد؛ باید کاری کنید تا خودش بخواهد کاری را که می خواهید انجام شود، را انجام بدهد. هر تلاش دیگری بیهوده است.

انسان موفق از اشتباهاتش سود می برد و مجددا به روشی متفاوت تلاش می کند.

 

بعضی چیزها در جهان خیلی مهمتر از دارایی هستند یکی از آنها توانایی خوش بودن با چیزهای ساده است.

 

وقتی با مردم در ارتباط هستی، یادت باشد که با مخلوقات منطقی در ارتباط نیستی بلکه با مخلوقاتی عاطفی سر و کار داری.

 

شما با علاقه نشان دادن به دیگران می توانید در عرض دو ماه دوستان 

بیشتری پیدا کنید نسبت به اینکه دو سال زحمت بکشید تا بخواهید

 دیگران را به خودتان علاقه مند کنید.

 

خستگی مامعمولا از کار حاصل نمی شود، بلکه نتیجه نگرانی، درماندگی و عصبانیت است.

 

هر احمقی می تواند انتقاد کند، محکوم کند و یا حتی شکایت کند و اکثرا احمق ها اینکار را می کنند.

 







نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : زندگینامه دیل کارنگی نویسنده کتاب آیین دوست یابی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 23 بهمن 1397

لخظه حال

 

گفته‌اند که امپراتور چین دستور داد تا کنفوسیوس حکیم و فرزانه بزرگ چین

 را اعدام کنند. وقتی او را به زندان بردند، در روز پیش از اعدام، زندان‌بان او 

را در حال بازی با پروانه‌ای زیبا دید. کنفوسیوس از زندان‌بان دعوت کرد 

تا او هم زیبایی‌های بال پروانه را نگاه کند. زندان‌بان از سخنان او متعجب شد

 و گفت که «دیگران شما را به فرزانگی می‌ستایند در حالی که اینک چون 

کودکان، سبک سر می‌نمایید. چگونه روز قبل از اعدام‌تان به زیبایی‌های بال

 پروانه‌ای نگاه می‌کنید!؟»

کنفوسیوس پاسخ داد که «البته آن سخنان را دربارهمن، دیگران گفته‌اند، 

اما اگر این سخنان وجهی داشته باشند به دلیل همین ویژگی است؛ زیرا 

اول اینکه من چه اکنون لذت ببرم یا نه، در هر صورت فردا صبح اعدام 

خواهم شد؛ پس خردمندانه است که حالا از دیدن زیبایی‌های این پروانه 

لذت ببرم و زمان حال را با خوشی سپری کنم؛ اما دلیل دوم و مهم‌تر این 

است که اصلاً چرا ما از اعدام می‌ترسیم؟ 

زیرا اعدام موجب مرگ می‌شود. 

چرا از مرگ می‌ترسیم؟ 

زیرا مرگ جلوی زندگی ما را می‌گیرد. چرا می‌خواهیم به زندگی ادامه دهیم؟ 

چون می‌خواهیم به لذت بردن ادامه دهیم. پس چرا من اکنون از دیدن

 یک پروانه لذت نبرم، درحالی‌که امپراتور می‌خواهد من از فردا لذت نبرم؟»






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چرا از مرگ می‌ترسیم؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 22 بهمن 1397

 

 

آدم‌ها فکر می‌کنند که

خوشبخت یا بدبخت آفریده شده‌اند،

اما واقعیت این است که آدم‌ها خوشبخت یا بدبخت "می‌شوند"؛

با دیدگاهی که دارند و مسیری که انتخاب می‌کنند.

یکی سنگ را مانع، و

دیگری همان سنگ را سکویِ پرتاب می‌بیند،

مسئله این است که تو دنیایت را از چه دریچه‌ای می‌بینی

 و با چه انگیزه‌ای آن را شکل می‌دهی!

جهان، محیطی‌ست خنثی و خمیری‌ست

 آماده‌ی شکل‌گیری،

 و هرکس،

 آمده تا دنیایِ خودش را داشته باشد و هرکس،

مسئولِ آینده‌ای ست که با رفتار و باورهایش می‌سازد.

مهارت و پشتکار که نداشتند و تسلیم که شدند؛

 بخت و اقبال را بهانه می‌کنند!

مشکل از جهان نیست...

مشکل از "جهان بینی" آدم هاست!






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : آدم‌ها فکر می‌کنند که خوشبخت یا بدبخت آفریده شده‌اند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 22 بهمن 1397

 

 

در بعضی طوفانهای زندگی،

کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی مگر از خودت.

متوجه میشوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد

 

متوجه میشوی روی بعضی هر چند صمیمی،

اما نباید حساب کرد

 

میفهمی بعضی را هر چند آشنا،

 اما نمیتوان شناخت

و این اصلاً تلخ نیست،

 شکست نیست،

 

آگاه شدن تاوان دارد ممکن است

در حین آگاه شدن درد بکشی،

این آگاهی دردناک است

اما هرگز تلخ نیست




نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : طوفانهای زندگی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 21 بهمن 1397

 

روزی در بدترین حالت روحی بودم،

 فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود.

 سر در گم و درمانده بودم.

 مستأصل و نگران، با حالتی غریب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان

به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم.

 

همسرم مرا دید به من نگاه کرد و از من دور شد،

چند دقیقه بعد با لباس سر تا پا سیاه روی سکوى خانه نشست.

دعا خواند و سوگوارى کرد!

با تعجب پرسیدم: چرا سیاه پوشیدهﺍی؟

 چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟

همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟

پرسیدم: چه کسی؟

همسرم گفت: خدا... خدا مُرده است!

با تعجب پرسیدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟

این چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟

همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مُرده

 و من چقدر غصه دارم، حیف از آرزوهایم...

اگر خدا نمُرده پس تو چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟

 

او در ادامه ﻣﻰنویسد:

 در آن لحظه بود که به زانو در آمدم گریستم.

راست ﻣﻰگفت،

 گویا خدای درون دلم مُرده بود...

بلند شدم و براى ناامیدیﺍم از خدا طلب بخشش کردم.

 

هیچوقت نا امید نشوید






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 بهمن 1397

 

رﻭﯼ ﺩﯾــﻮﺍﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺑﻨـــﻮﯾﺴﯿﺪ

ﺧـــﺪﺍ ﻫﺴـــﺖ ....

ﻧﻪ ﯾـــک ﺑــﺎﺭ ﻭ ﻧـﻪ ﺩﻩ ﺑـاﺭ ... ﮐﻪ ﺻـــﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﯾـــﻤﺎﻥ ﻭ ﺗﻮﺍﺿــﻊ ﺑﻨــﻮﯾﺴﯿــﺪ

" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "

ﺳـــﺮ ﺁﻥ ﺳــﻔﺮﻩ ی ﺧــﺎﻟﯽ ﮐــﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷــﮏ ﯾﺘﯿﻢ ﺍﺳﺖ

" ﺧــﺪﺍ ﻫﺴﺖ "

ﭘﺸــﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮔــﻠﯽ ﭘﯿـﺮﺯﻧﯽ ﮔﻔــﺖ :

" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "

ﺁﻥ ﺟـــﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻤــﻪی ﺧﺴﺘــﮕﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﻬــﺎ ، ﺳﺮ ﺗﻌــﻈﯿﻢ ﻓﺮﻭ ﺑــﺮﺩ ﻭ ﭼﻨــﯿﻦ ﮔﻔﺖ:

" ﺧـــﺪﺍ ﻫﺴﺖ "

ﮐﻮﺩﮐـــﯽ ﺭﻓــﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺗــﺨﺘﻪ .....!

ﮔﻮﺷﻪ ﺗﯿﺮﻩ آن ﺗﺨﺘﻪ ﻧﻮﺷﺖ : 

ﺩﺭ ﺩﻝ ﮐــﻮﭼﮏ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﺯﯾـﺎﺩ ﺍﺳــﺖ ﻭﻟـﯽ ﯾﺎﺩ

" ﺧــدا هست






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ﺧـــﺪﺍ ﻫﺴـــﺖ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 بهمن 1397

شکرنعمت

 

فردى در پیش حكیمى از فقر خود شكایت مى‌كرد و سخت مى‌نالید. حكیم گفت: خواهى كه ده‌هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟

 

گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمى‌كنم

گفت: عقلت را با ده‌هزار درهم، معاوضه مى‌كنى؟

گفت: نه

گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور

گفت: هرگز...

 

گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها‌هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكایت دارى و گله مى‌كنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏‌تر و خوش‌بخت ‏تر از بسیارى از انسان‌‏هاى اطراف خود مى‌‏بینى.

 

پس آن‌چه تورا داده‏‌اند، بسى بیش‌‏تر از آن است كه دیگران را داده‌‏اند و تو هنوز شكر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیش‏‌ترى هستى...!!!






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : شکرنعمت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 بهمن 1397

 

گه بهت احترام گذاشتن بهشون احترام بذار

اگه بهت احترام نذاشتن بازبهشون احترام بذار

اجازه نده عملكرددیگران ازادب توچیزى كم كنه،

چون تونماینده ى وجودخودت هستى نه دیگران

اگر میخواهی شخصیت واقعی یک انسان را بشناسی،

به حرفهای دیگران که درباره او میزنند توجه نکن ببین

 که او درباره دیگران چطور صحبت میکند...!

                    






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : گه بهت احترام گذاشتن بهشون احترام بذار،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 18 بهمن 1397

 

بعضی از آدم‌ها ترجمه‌شده‌اند

بعضی از آدم‌ها فتوکپی آدم‌های دیگرند

بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند

بعضی از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمی دارند

بعضی از آدم‌ها خط‌خوردگی دارند

بعضی از آدم‌ها را چندبار باید بخوانیم تا معنی آن‌ها را بفهمیم

و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده کنار بگذاریم...

 

از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت

از روی بعضی‌ها جریمه!

 

 

قیصر امین‌پور






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : بعضی از آدم‌ها ترجمه‌شده‌اند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 18 بهمن 1397

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:

 "امروز میخواهیم بازی کنیم!"

 

سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.

خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از 

مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.

ان خانم اسامی اعضای خانواده، بستگان، دوستان،

هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.

سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.

زن، اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.

سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.

زن اسامی همسایگانش را پاک کرد. این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم 

چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;

نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...

کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود. چون حالا همه

 می دانستند این دیگر برای ان خانم صرفا یک بازی نبود.

استاد از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.

کار بسیار دشواری برای ان خانم بود.او با بی میلی تمام,نام پدر و مادرش را پاک کرد.

استاد گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"

زن مضطرب و نگران شده بود.با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام

 پسرش را پاک کرد.و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....

استاد از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:

"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"

والدین تان بودند که شما را بزرگ کردند و شما پسرتان را به دنیا اوردید.

شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!

دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.

همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.

زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:"روزی والدینم از دنیا خواهند 

رفت.پسرم هم وقتی بزرگ شود برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت

دیگری,ترکم خواهد کرد"

پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,

همسرم است!!!

 

همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آنکه زن، حقیقت


 زندگی را با انان در میان گذاشته بود برایش کف زدند




نوع مطلب : روانشانسی، اخلاقی، 
برچسب ها : مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 بهمن 1397

 

حرف حساب

 

امروز با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم .

 اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم...

 

ما خیلی مؤدب بودیم، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم.

 

کمی بعد از آنروز، در حال پختن شام بودم. فرزندم خیلی آرام

کنارم ایستاد، همین که برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش.

با اخم گفتم: "اه ! از سر راه برو کنار، چرا تو دست و پامی"

قلب کوچکش شکست و رفت. نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم.

 

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم، صدای درونم گفت:

وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی؛

اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی؟!

در خانه با آنهایی که دوستشان داری چطور رفتار میکنی؟!

 

آیا میدانستید که اگر فردا بمیرید، شرکتی که در آن کار میکنید 

به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟ 

اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما 

را احساس خواهد کرد...

 

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کار میکنیم و

 نه خانواده مان...

چه سرمایه گذاری ناعادلانه ای






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : در خانه با آنهایی که دوستشان داری چطور رفتار میکنی؟!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 15 بهمن 1397

 

تا به حال با کسی همسفر شده‌اید که صبحانه بخورد بپرسد ناهار چه بخوریم؟

 ناهار بخورد بپرسد شام چه بخوریم؟

 شام هم بخورد و نگران صبحانه فردا باشد؟

 

مثنوی یک قصه‌ای دارد بس زیبا و ارزشمند...

 

حکایتِ یک گاو است که از صبح تا شب، تویِ یک جزیره یِ سرسبزِ 

خوش آب و علف مشغولِ چراست. خوب می‌چرد، خوب می‌خورد 

و حسابی چاق و فربه می‌شود. اما شب تا صبح از نگرانیِ اینکه فردا 

چه بخورد، هرچه به تن‌اش گوشت شده بود، آب می‌شود. 

حکایتِ آن گاو، حکایتِ دل نگرانی‌هایِ بیخودِ ما آدم‌هاست. 

حکایت‌‌ِ همان ترس‌هایی است که هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتد، 

فقط لحظه‌هایمان را هدر می‌دهد.

 

یک روز چشم باز می‌کنی، به خودت می‌آیی، می‌بینی عمرت در

 ترس به آینده ای نامعلوم گذشته ‌و تو لذتی از روز‌هایت نبرده ای. 

ما عادت کرده‌ایم هر روز یک دل مشغولی پیدا کنیم. یک روز غصه یِ 

گذشته های دور و نزدیک ر‌هایمان نمی‌کند، یک روز دلواپسی فردایِ 

نیامده. مدتی ست فکرم مشغولِ این تک بیتِ «باید پارو نزد، وا داد» 

شده است. خوب است گاهی، دلمان را به دریا بزنیم، توکل کنیم و امیدوار

 باشیم موجِ بعدی که می‌آید، ما را به جاهای بهتر می‌رساند. 

باور کنید‌‌

 فکرش هم کافیست...






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : باور کنید‌‌ فکرش هم کافیست...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 بهمن 1397

 

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود. 

پادشاهی نزد او آمد، از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و گفت:

 قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟ پس از او وزیر پادشاه

 نزد مرد نابینا رسید و بدون ادای احترام گفت:

 آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

 سپس سربازی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ 

احمق،‌ راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

هنگامی که همه ی آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به 

خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: 

به چه می خندی؟ نابینا پاسخ داد: 

اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود، مرد دوم وزیر او بود

 و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود. مرد با تعجب از نابینا پرسید:

 چگونه متوجه شدی؟ 

مگر تو نابینا نیستی؟ 

نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها...

 پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای

 احترام کرد. ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد

 که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هرکس نشانه ی شخصیت اوست. نه سفیدی بیانگر

 زیبایی است و نه سیاهی نشانه ی زشتی.

شرافت انسان به اخلاقش است




نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : شرافت انسان به اخلاقش است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 بهمن 1397

 

 

خـــداوند می فرماید :

هرچه دیدی هیچی مگو !

 

من هم هرچه دیدم هیچی نمیگم ...

 

یعنی تو در مصائب صبور باش و چیزے نگو،

منم در خطاهایت چیزی نمیگم !

 

هرچه درد را آشکارتر کنی، دوا دیرتر پیدا میشود...

اگر با ادب بودی و چیزی نگفتی راه را نشانت میدهد ...

 

باید زبانت را کنترل کنی ولو اینکه به تو سخت بگذرد ؛

چون با بیانش مشکلاتت رو چند برابر میکنی !

 

صـــبور باش راه باز ممی شود ...

 

" حـــاج اسماعیــل دولابی "






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : هرچه دیدی هیچی مگو !،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
شنبه 13 بهمن 1397

 

 

ما آمده ایم در این دنیا که زندگی کنیم

خیلی از ما ۳۰ یا ۴۰ سال از عمرمان را نابود می‌کنیم به این بهانه که

 میخواهیم آینده بهتری داشته باشیم.

 

آینده کی یا کجاست؟


 کی به آرامش می رسم؟ 


مگر در آینده من میتوانم در یک روز به جایِ یک ناهار دو تا ناهار بخورم؟


 یا به جایِ یک لباس،  سه تا لباس رویِ هم بپوشم؟

 

 تا کی و کجا حال را، برایِ آینده بهتر خراب کنم؟!

 

به اندازه برای آینده نگران باشیم و تلاش کنیم‌.

زندگی مقصد نیست

زندگی یک راه است

زندگی یک جاده است

که باید تا آخرِ عمر در این جاده پیش برویم تا زمانیکه حذف شویم.

 

ما به این دنیا نیامده ایم که

تمامِ عمرمان را برایِ آینده

درس بخوانیم و کار یا پس انداز کنیم.

 

ما به این دنیا نیامده ایم که مانند ماشین فقط به دنبال آینده باشیم.

از زندگی باید لذت برد.....

 

"اکنون" هدیه ای در دستان ماست. آن را قدر بدانیم و

این اندیشه را به فرزندانمان انتقال دهیم.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : از زندگی باید لذت برد،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
شنبه 13 بهمن 1397


( کل صفحات : 67 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز