مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

 

خداوندا...

مرا کمک کن و یاری ام ده تا لحظه لحظه های روزم را با عشق و

 دلدادگی به تو پرکنم و وجودم را پر از عشق و محبت قرار ده

 تا تسلیم خواست و اراده تو گردم. 


 خداوندا...

مرا کمک و یاری کن تا در راهی که تو برایم مقدر ساخته ای قدم 

گذارم و همواره در فیض و برکت تو روزم را با عشق و آرامش سرکنم.


 خداوندا...

 تو را عاشقانه دوست دارم وکمکم کن تا در این عشق، دلدادگی 

و دوستی با تو پابرجا و ثابت قدم بمانم. 


خداوندا...

قلبمان را از عشق و محبت خودت متبرک گردان


 و همواره ما


 را از محدوده زمان و مکان برهان تا در پیوند مهر


 خداییت قرار 


گیریم و روزهایمان را در آغوش پر از خیر و برکتت


 سپری کنیم.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خداوندا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 15 آبان 1397

 

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش

به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد

درویش را به داخل باغ آوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

 

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان

 رفته و تحفه برای خان ببرد.

پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت:

نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و

قلیان تو هم سر جایش هست.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : کریم فقط خداست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 9 آبان 1397

 

دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.

گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم  شد ۳۰ تومن...

بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.

 

یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی.

گفتم مگر شریک نیستید؟؟

گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره.

 

من هم برای این طبع بلندش دوباره 10 تومن بهش دادم

تشکر کرد و دوباره 5 تومن داد به اون یکی و رفتن

داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم

اونجا بود یاد جمله زیبایی که روی پل عابر خونده بودم افتادم

 

بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی.

 

همه میتونن پولدار بشن اما همه نمیتونن بخشنده باشن

پولدار شدن مهارته اما بخشندگی فضیلت

 

باسوادشدن مهارته اما فهمیدگی فضلیت..

 

همه بلدن زندگی کنن اما همه نمیتونن زیبا زندگی کنن

زندگی عادته اما زیبا زیستن فضیلت...

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 7 آبان 1397

 


ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﻴﭻ آدمى ﻧﺸﻮ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻭ ﺭﻭﺵ نکن ،حتى ﻋﺰﻳﺰﺗﺮﻳﻨﺖ !

ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﻫﻢ که ﺑﻴﻞ ﺑﺰنى ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻳﻪ کرم ﺗﻮﺵ ﭘﻴﺪﺍ میکنی

ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ کسی ﺣﺴﺎﺩﺕ نکن ﺑﺨﺎﻃﺮ نعمتی که خدا به  ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ...

زیرا ﺗﻮ نمیدانی  ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ چیزی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ...

ﻭ غمگین ﻣﺒﺎﺵ ﻭقتی ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ چیزی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺖ ...

ﺯیرا ﺗﻮ نمى دانى ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﻪ چیزى ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ...

 

" همیشه شاکر ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﮕﻮ :

    خدایا ﺷﻜﺮ






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خدایا ﺷﻜﺮ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 6 آبان 1397

گوشه ای از اعتقادات زیبای

سرخپوستان :

 

۱. ما جزئى از طبیعت هستیم نه رئیس آن

۲. ما هیچگاه گیاهى را با ریشه از خاك

نمى كنیم

۳. ما موقع ساختن خانه، خاك را زیاد جابه جا نمى كنیم

۴. ما در فصل بهار،آرام روى زمین قدم

بر مى داریم چون مادر طبیعت باردار است

۵. ما هرگز به درختان آسیب نمى رسانیم

ما فقط درختان پیر و خشك را قطع

مى كنیم و قبل از قطع كردن

براى آرامش روحش دعا مى كنیم

 

۶. حتى حیواناتى كه براى مایحتاج غذایى در حد نیاز از آنها استفاده 

مى كنیم را نیز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى

 هستى جدا میكنیم

۷. به اندازه ى مصرفمان درخت مى بریم

و گوشت تهیه مى كنیم

۸. هرگز هیزم ها را اسراف نمى كنیم

۹. اگر حتى یك درخت جوان و سرسبز

را قطع كنیم ، همه ى درختان دیگر

جنگل، اشك مى ریزند

واشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند

 و قلبمان آرام آرام تاریک می شود

۱۰. خاک مادر ما و آسمان پدر ماست

۱۱. باران عاشقانه ترین سرود هستی است

۱۲. طبیعت روح دارد و مهربانی را میفهمد

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : گوشه ای از اعتقادات زیبای سرخپوستان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 5 آبان 1397

 

روزی که فهمیدم من فرزند دو نفرم!

 

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر موسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: "نگاه کن، این چه جالبه!" کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: چیش جالبه؟ گفت: مشخصات فردیش رو ببین!

 

شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی:

نام، نام خانوادگی، تا رسیدم به آنجا که نوشته بود فرزند! دیدم جلویش نوشته: "رضا و پروین"!

چند لحظه مکث کردم! مکث مرا که دید، لبخندی زد و گفت: "ببین، من هم به همین جا که رسیدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب!

دو تا اسم نوشته اید!"

 

صدایش را صاف کرد و جواب داد: انتظار داشتید یک اسم بنویسم!؟ خب من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر! چند لحظه به فکر فرو رفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت "فرزند:..." فقط یک اسم می نوشتم، نام پدرم "جمشید"!

چطور تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم!؟ چقدر واضح بود این، و هم، چقدر غفلت انگیز!

 

حس عجیبی پیدا کردم. یک ملغمه‌ای بود از تعجب، غافلگیر شدن، حس بعد از یک کشف مهم و تامل برانگیز! و کمی که زمان می گذشت، مقداری هم عصبانیت!

عصبانیت از دست خودم! چطور از چیزی تا این حد بدیهی، روشن و آشکار، این همه سال غافل بوده‌ام!؟

 

فرم را پر کرده بودم و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا یک به یک وارد کامپیوتر مقابلش می کرد! در عین حال، با این که خیلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تایپ هر قسمت، یک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار می کرد و منتظر تاییدم میماند!

 

نامم!؟ نام خانوادگی ام!؟ تا رسید به قسمت "فرزند:..." که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشید و منیژه" مکثی کرد، انگار یک چیزی طبق روال معمول نباشد. قبل از این که فرصت کند چیزی بپرسد، صدایم را صاف کردم، سینه‌ام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب می دانید، آخر من فرزند دو نفر هستم! فرزند یک نفر که نیستم!"

 

چه اندازه زیبا و اندیشه بر انگیز و دلنشین است!

 

بیاییم نقش مادران و زنان را پر رنگ تر کنیم! بیاییم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم! هرگز هرگز یادتان نرود که شما فرزند دو نفر هستید!

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : روزی که فهمیدم من فرزند دو نفرم!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 4 آبان 1397

 

 

چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند

آن عیب را به ذهن منتقل میکند

و ذهنی که دائما با عیب‌های دیگران درگیر است

آرامش ندارد، درونش متلاطم و آشفته است

 

در عوض چشمی که یاد گرفته است

همیشه زیبایی‌ها را ببیند، اول از همه خودش آرامش پیدا می کند

 

چون چشم زیبابین عیب‌های دیگران را نمی بیند و دنیای 

درونش دنیای قشنگی‌هاست

 

گرت عیبجویی بود در سرشت

نبینی ز طاووس جز پای زشت

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

گویند:

شغالى، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست

 و به میان طاووسان درآمد.

طاووس‏ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ‏ها زدند.

شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛

 اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود

 را از او بر می گرداندند.

شغالى نرمخوى و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت:

 

اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت می كردى، نه منقار طاووسان

 بر بدنت فرود می آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر می انگیختى.

 

 آن باش كه هستى و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع‏ تر 

از آنچه هستى، نشان مده كه به اندازه بود باید نمود...

 

 

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ماجرای شغالى که چند پر طاووس بر خود بست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

 

آیا می دانید، چرا خوشبخت بودن مشکل است؟

 چون از رها کردن چیزهایی که باعث غمگینی ما می شود،

 سر باز می زنیم. چون کلید خوشبختی خودمان را،

در جیب دیگران قرار داده ایم و باور نداریم که خوشبختی مان 

در دستان خودمان است.

کلید خوشبختی، درک این واقعیت است که آنچه برای شما 

رخ می دهد مهم نیست،

بلکه چگونگی پاسخ شما مهم است.

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد

 بلکه کسی است که با مشکلاتش، مشکلی ندارد.







نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : آیا می دانید، چرا خوشبخت بودن مشکل است؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

بسیاری از مردم کتاب شاهزاده کوچولو اثر اگزوپری را می شناسند.

 

اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد.

 

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.

 

او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام " لبخند " گرد آوری کرده است.

 

در یکی از خاطراتش مینویسد که

او را اسیر کردند و به زندان انداختند.

 

او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد..

می نویسد:

 

"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.

 

جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی 

لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.

 

یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛

ولی کبریت نداشتم.

 

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت.

 

درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.

 

فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟

 

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.

 

نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد

 

بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

 

لبخند زدم و نمی دانم چرا؟

 

شاید از شدت اضطراب،

شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.

 

در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد.

 

می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد...

 

ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی 

لب های او هم لبخند شکفت.

 

 

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد.

 

مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد.

 

من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان، بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم.

 

نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید:

بچه داری؟

با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای 

خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:

 

"آره، نگاه کن

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و 

آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.

 

اشک به چشم هایم هجوم آورد.

گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم...

دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند.

چشم های او هم پر از اشک شدند.

 

ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد.

 

بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایتم کرد.

 

نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

 

بله، یک لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی 

زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.

 

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم.

 

لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این 

که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم.

 

زیر همه این لایه ها،

"من" حقیقی و ارزشمند نهفته است.

 

ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم.

 

من ایمان دارم که روح انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار

 می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند.

 

متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی است که ساخته و پرداخته خود ما

هستند و در ساختن شان دقت زیادی هم به خرج می دهیم.

 

این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید 

می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند.

 

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است.

 

آدمی هنگام عاشق شدن و یا نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند

 روحانی را احساس می کند.

وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟

چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی

 را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه 

وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع 

آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می‌دهد...






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : معجزه لبخند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

همه ی ما میمیریم...

همه ی ما!

 

بدون استثنا،

 کمی دیرتر،

کمی زودتر،

 

یک دفعه ناگهانی

تمام می شویم...

 

یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،

همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،

همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگیشان،

حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان...

 

قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.

مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم!

مگر از روی جنازه ی من رد بشید...

و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را

پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!

 

قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،

دلفریب،

مثل آهو خرامان راه رفته اند.

 زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.

سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند

و حالا

کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.

 

قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان

شراب ریخته اند و خورده اند.

 سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند،

پنجه در پنجه شیر انداخته اند،

از گلوله نترسیده اند

و حالا

کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!

 

همه این کینه ها،

همه ی این تلخی ها،

همه ی این زخم زبان زدن ها،

همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،

همه ی این زهر ریختن ها،

تهمت زدن ها،

توهین کردن ها به هم

همه..

تمام می شود.

 

از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را

به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

 

اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم

کنار هم بمانیم

و اگر نه، راهمان را کج کنیم.

دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم.

همه ی ما.

بدون استثناء ، کمی دیرتر.

کمی زودتر.

یک دفعه.

ناگهانی ...

 

زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : همه ی ما میمیریم.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود

 و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد.

 

 یک روز  صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:

میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم

و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را

 نیز بپردازم. 

 

 پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک 

خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور 

داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.

 چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک 

خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.

 

 چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت 

اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و 

خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید

 

در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم 

پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش

 کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.

 

 هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش

 او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز 

خویش را از او طلب کرد.

چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا

 برایش چیز سودمندی خرید کند.

 

لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. 

هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم 

خویش را به او داد. 

تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج 

درهم چه چیزی می توان خرید؟  

 

چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی

 برایم خرید کن.

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی

 میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان

 چیزهای گرانقیمت میفروشند.

  

اما چوپان  بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش

 را پذیرفت.

تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق 

خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج 

آنان را خریداری کرد .

 

هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ، 

بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود  و بجز یک گربه ی 

چاق چیز دیگری که  پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای

 آن چوپان خریداری کند.

 

صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد  تا از شرش رها شود ، 

تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت

 در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ، خواست مقداری در

 آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، 

مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .

 

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. 

از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟


 

 مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای

 ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای 

ما باقی نمی گزارند.

 

 و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از 

بین برن موشها ما را کمک کند.

 

 آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام 

آمادگی کردند .

هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی

 آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.

 

  چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش

 رفتند و تاجر امانت هر کسی را  به صاحبش داد  تا اینکه نوبت

 چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا

 راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟

  

چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور 

کامل برایش تعریف نمود.

 

تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و

 می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو 

به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.

 

 در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن 

طلاها را به او داد.    

 این معنی روزی حلال است

 الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان

و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

می خواهی صورت خدا رو ببینی؟

"مهربون شو"

دل یه بچه ، فقط یه بچه رو"شاد"کن

یه مادرو از"نگرانی"در بیار .

به کسی که مشکلات کمرش رو خم کرده

"احترام بگذار"و"کمکش کن".

کار خوب می کنی"مغرور نشو".

چیزی به کسی"نگو".

اعتبارت رو خرج "رفع بدبختی های دیگران" کن.

"با ادب"باش.

"دل نشکن".

"دروغ نگو".

سر کسی"کلاه نذار".

با "قلبت" زندگی کن

"زرنگی"نکن.

کسی که به اجبار داره دارو ندارشو حراج می کنه

بشناس و "به دادش برس"

یا نه ،

دست کم جنساشو به قیمت اصلی بخر

نگرد دنبال سود ، اونم از کسی که کل عمرش "ضرر کرده".

به خودت"احترام بگذار"

بد کسی و نخواه و بدش رو "نگو" .

با صورت و رفتار هم می شه بد کسی و گفت

پس خودتو گول نزن

"صادق باش"

بعد برو جلوی آینه بایست

همین

اصلا آینه هم لازم نیست

به هر طرف نگاه کنی

به هر کی و هر چی نگاه کنی خدا بهت ریز می خنده.

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : می خواهی صورت خدا رو ببینی؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

عمر میگذرد

و من بیش تر میفهمم

که هیچ چیز در دنیا

ارزش گریه کردن را ندارد!

ما آدم ها مدام چیزهایی را که اسمشان را مصیبت و بدبختی میگذاریم

در سرزمین افکارمان میچرخانیم و دور میکنیم و همین باعث میشود

 در صدسالگی حسرتِ لذت نبردن از زندگی را بخوریم!

شاید کلمه ی رها کردن و فرار کردن برای چنین

لحظاتی به وجود آمده اند...

از غصه هایت فرار کن

در ناکجا آبادِ درونت رهایش کن؛

و به دنبال هر چیز که شادت میکند روانه شو...

زندگی اگر چیزهای زیادی برای گریه کردن دارد،

چیزهایی هم برای لبخند زدن دارد

 

فقط کافیست از ته دلت بخواهی که زندگی را زندگی کنی...

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : عمر میگذرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

ای پروردگار من

 بسوی تو این است؛

که ریشه درماندگی را از وجود من برکنی.

به من آن توانایی را اعطا کنی

که غم و شادی را در نهاد خویش پذیرا شوم.

به من آن نیرو را ارزانی بداری

تا عشقم را در خدمت به دیگران ،

ثمر بخش گردانم.

به من آن قدرت را ببخشائی

که هرگز ضعیفی را نیازارم

و برابر نیرومند مغروری زانو نزنم.

به من آن توان را کرامت کنی

که اندیشه ام را والاتر از این حقارتهای روزانه زندگی نگاه دارم .

و به من آن اراده را بدهی که در برابر اراده تو ،

 با خشنودی سربندگی فرو آورم.

آمین

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ای پروردگار من،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397


( کل صفحات : 58 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز