مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
چه مطالبی را در وبلاگ بیشتر می پسندید











مردی خسیس طلاهایش را در گودالی پنهان کرد

 و هر روز به آنها سر میزد. یک روز یکی از همسایگانش

 طلاها را برداشت. 

مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش 

را نیافت و شروع به شیون و زاری کرد. 

رهگذری پرسید: 

چه شده؟

 مرد حکایت طلاها را گفت.

 رهگذر گفت: 

این که ناراحتی ندارد. 

سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست،  

تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟

 ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ماجرای مردی خسیس و طلاهایش،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 28 شهریور 1396

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز

 و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار

 قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فوراً

متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و

احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت:

 «مایل هستیم رییس را ببینیم.» منشی با بی حوصلگی گفت:

«ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد:

« ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود

که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد.

منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام

 تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس

 نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل

رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی

 با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد

 دفترش شده، خوشش نمی آمد.خانم به او گفت: ما پسری

 داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند.

 وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای

کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در

 دانشگاه بنا کنیم. رییس با غیظ گفت : خانم محترم ما

 نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد،

بنایی برپا کنیم. خانم به سرعت توضیح داد: آه نه،

نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی

 به هاروارد بدهیم. رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست

 دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان!

می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟

 ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.

 خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا

 می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش

کرد و آرام گفت:

 آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟

پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود.

آقا و خانمِ لیلاند استنفورد بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند،

یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد.

 دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود

 پسری که هاروارد به او اهمیت نداد. شماچقدر از پوشش و

ظاهرانسانها قضاوت میکنید؟

 و حتی شاید آنها را پس می زنید؟

 انسانها را به شعور و شخصیت و اصالت آنها بشناسید

 نه به لباس ظاهری.

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : دانشگاه استنفورد، انسانها را به شعور و شخصیت و اصالت آنها بشناسید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 27 شهریور 1396


حوالی سی تا چهل سالگی

فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!

حالا می‌فهمم

چیزی بالاتر از سلامتی

چیزی بهتر از لحظه ی حال

بااهمیت تر از شادی

باارزش تر از تخیل

و در صدر ِ همه

نفسهایی که نفهمیده دَم و بازدَم می‌شدند!

 

حالا می‌فهمم

استرس

تشویش

دلهره

ترس ِآزمون

ترس ِنتیجه

ترس ِکنکور

اضطراب ِسربازی

 

ترس از آینده

وحشت از عقب ماندن

دلهره تنهایی

تردیدهای ِمستاصل کننده

نگرانی از غربت

وحشت از غریبی

غصه‌های ِعصر ِجمعه

اول ِ مهر

۱۴ فروردین

بیکاری

هرگز نه ماندگار بودند

نه ارزش ِلحظه‌های ِ هَدَررفته‌اَم را داشتند.

 

حالا می‌فهمم

یک کبد ِسالم چندبرابر ِلیسانسم ارزشمنداست.

کلیه‌هایم از تمامی ِکارهایم

دیسک کمرم ازمتراژ ِخانه

تراکم ِاستخوانم ازغروب‌های ِجمعه

روحم از تمام ِنگرانیهایم

زمانم ازهمه‌ی ناشناخته‌های ِآینده‌های ِنیامده اَم

شادیم ازتمام ِلحظه‌های ِعبوسم

امیدم ازهمه‌ی یاس‌هایم باارزش‌تر بودند.

 

حالا می‌فهمم

چقدر موهایم قیمتی بودند

و

چقدر یک ثانیه بیشترکنار ِفرزندم زنده بمانم

ارزش ِتمام ِشغلهای ِدنیا را دارد.





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : حوالی سی تا چهل سالگی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 26 شهریور 1396

بی سوادی عاطفی چیست؟

 

وقتی دچار بی حوصلگی، غمگینی، ناراحتی و...

 میشوند نمیتوانند توضیح دهند فقط میگویند

 "حالم بده" یا "اعصابم خرُده". 

 

اما اینكه این حال گرفته شان، 

ناشی از خستگی، 

احساس خجالت، 

طرد شدن از جمع دوستان،

 حسادت، 

حس تنفر، 

احساس گناه، 

شرمندگی و یا

 حقارت است

 برایش مشخص و روشن نیست.

این اصطلاح را در روانشناسی كوری عاطفی مینامند 

كه بین احساسات منفی خود نمیتوانند تفكیكی 

قائل شوند یا به خوبی ببینند.

 

بعضی افراد نیز دچار بی سوادی عاطفی بوده و نمیتوانند 

برای بیان احساس درون خود واژگان مناسب پیدا كنند.

آدمها نیاز دارند بشنوند که شما دوستشان دارید،

 چرا امروز ناراحتید، چرا جواب تلفن ها را نمیدهید و...

تمرین کنید احساستان را بیان کنید.

 

 

دكتر هلاكویى





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : بی سوادی عاطفی چیست؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 26 شهریور 1396

 

این دیوانگیست ...

 که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی

 از آنها در دستمان فرو رفته است

متنفر باشیم ...

که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه

یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...

 که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم

 بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه

 یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز

می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان

 را زیر پا گذاشته است رد کنیم

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه

 در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم به امید

اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم

و به یاد داشته باشیم که همیشه ...

 شانس های دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند

نیروهای دیگری هم هستند

و افق های بهتری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و

شادتر از روزهای پیش باشیم ...

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : این دیوانگیست ...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 25 شهریور 1396

داستان تیرانداز

 

داستان تیرانداز یکی از داستانهای جالب مثنوی است.

جوانی مفلس و بی پول از شدت نداری و فقر دست به دعا

 می برد و از خداوند تقاضای ثروت می کند. در خواب هاتف

 غیبی خبر از نقشه گنجی می دهد و خداوند به او می گوید

 این گنج از آن تست حتی اگر دیگران از این نقشه

گنج با خبر شوند.

 

جوان بعد از دیدن این خواب آن چنان خوشحال شد

که در پوست خود نمی گنجید، با شادی و شعف به دنبال

 نقشه رفت و آن را پیدا کرد. در آن نقشه گفته شده بود

 که در جایی خاص رو به قبله، تیری در کمان بگذار و

 هر جا تیر افتاد آنجا را حفر کن و گنج خویش را بردار!

 

تیرانداز تیری در کمان گذشت و زه را کشید و جایی

 که تیر افتاده بود را فورا حفر کرد اما گنجی نیافت.

 با خود گفت بایستی با قدرت بیشتری زه کمان را بکشم.

مجددا تیری دیگری در کمان گذاشت ولی این بار نیز

 گنج را نیافت. خلاصه هر بار با قدرت بیشتری زه را

 می کشید و تیر را دورتر می انداخت ولی از گنج خبری نبود،

هر بار تیرها دورتر می افتاد ولی باز هم از گنج خبری نبود!

 

این کار آن قدر ادامه پیدا کرد که مردم شهر به او مشکوک

 شده و خبر به پادشاه رسید، پادشاه که جریان گنج ر

ا فهمیده بود کمانداران ماهر را جمع کرد و آنها با تمام

 قدرت تیر می انداختند و بعد زمین را می کندند.

 آنها شش ما ه این کار را ادامه دادند اما گنجی در کار نبود!

 

بعد شاه گفت که این مرد دیوانه است او را رها کنید و

 اگر گنجی هم پیدا کرد به او کاری نداشته باشید.

 

مرد فقیر باز به خداوند پناه برد که خدایا نه تنها گنج ندادی

 بلکه رنج هم افزون شد و مردم مرا دیوانه می دانند.

 باز هاتف در خواب او آمد و گفت تو فضولی کردی و

نصفه نیمه به پیغام ما گوش دادی. ما گفتیم تیر را

در کمان بنه، نگفتیم که زه را بکش!

جوان متوجه شد که گنج در واقع زیر پای خود او

بوده است و بی جهت در جاهای دیگر به دنبال

 آن می گشته

داستان های مثنوی معنوی  





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : داستان تیرانداز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 25 شهریور 1396

وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی و می‌بینی چقدر آهسته می رود

تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

 

وقتی مادر بعد از غذا پنهانی مشتی دارو را می‌خورد

می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید!

 

در ۱۰ سالگی : مامان، بابا عاشقتونم

در ۱۵ سالگی : ولم کنید دیگه

در ۲۰ سالگی : مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم

 

در ۲۵ سالگی :  باید از این خونه بزنم بیرون

در ۳۰ سالگی :  حق با شما بود

در ۳۵ سالگی :  دوست دارم برم خونه پدر و مادرم


در ۴۰ سالگی : نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم

در ۶۰ سالگی : من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن

 

 این رسم زندگی است.

چه آرامشی دارد قدردان زحمات پدر و مادر بودن

و هیچ زمانی برای تشکر کردن از آنها دیر نیست حتی همین الان

 

قبل از اینکه دیر بشه قدر پدر و مادرهامون رو بدونیم





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : قبل از اینکه دیر بشه قدر پدر و مادرهامون رو بدونیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 23 شهریور 1396

 

صبر؛ تنها عصبانی نشدن نیست!

 

صبر یعنی اینکه قادر باشید ۷ احساس زیر را در خود کنترل، 

مدیریت و مهار کنید.

-تنفر

-علاقه

-لذت

-اضطراب

-خشم

-غم

-ترس

اگر بتوانید بروز عکس العمل ناخوشایند در مقابل این هفت احساس

 را از روان خود بگیرید و به اندیشه تان مجال تامل بیشتر جهت

 ابراز عکس العمل خوشایند در برخورد با آنها بدهید، 

شما آدم صبوری هستید...






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : صبر؛ تنها عصبانی نشدن نیست!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 23 شهریور 1396

 

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در

 کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.

 

روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار 

داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد.

 

او را به خانه بردم و پرسیدم:

چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت

 میخندند ، از خود نمیرانی؟؟

 

با خنده گفت:

«مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه 

میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟»

 

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد!

دوباره از او پرسیدم:

 

قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای برایم تعریف کن ..

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.

با آستینِ لباسش را آبی که از دهانش شر کرده بود پاک کرد و گفت:

قشنگترین چیزی که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که

 پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود 

که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:

چرا به نظر تو زشت بود؟

مگر مراسم خاکسپاری ، بدون گریه هم میشود؟

جواب داد:

«مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

 

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است ، 

یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : دیوانه شهر ما،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 23 شهریور 1396

متن زیبائی که متاسفانه نویسنده آنرا نمی شناسم: 


چقد سخته دلت کوه درد باشه ...

و همه به آرامش ظاهرت حسودی کنن!

و ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻠـــــــــــــــــﺦِ ....

ﺑـــﻪ ﻫﻤـــــﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺪﯼ !!!

ﻭﻟـــــــــــــــﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﯾﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﯼ ﮔﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ

ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻬﺎﺕ ﺑﺨﻮﺍﯼ ....

 ﻫیچ کس پیشت نباشه........

من یاد گرفته ام........

وقتی بغض می کنم.......

وقتی اشک می ریزم........

منتظر هیچ دستــــــــــــــی نباشم.......!!!!! .

وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم......

مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم...... ! .

من یاد گرفته ام......

که اگر زمین می خورم....

خودم برخیــــــــــزم......!!!! .

من یاد گرفته ام

راهی را بسازم به صداقت........!!!! .

 

 

من یاد گرفته ام..........

که همه رهگذرنــــــــد.........

همـــــــــــه.........

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چقد سخته دلت کوه درد باشه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 19 شهریور 1396

تکان دهنده ترین جمله فرهنگ بشری

 

یکی از تکان دهنده ترین جمله هایی که در فرهنگ بشری 

گفته شده، جمله زیر از امیرالمومنین علی (ع) 

در یکی از دعاهای نهج البلاغه است.

 

" اللهم اجعل نفسی اول كریمة تنتزعها من كرائمی"

 

 "خدایا کاری کن که از چیزهای ارزشمند زندگی، جانم 

اولین چیزی باشد که از من می گیری"

 

یعنی نکند قبل از اینکه جانم را بگیری، شرفم، انسانیتم، عدالتم، و....

گرفته شده باشد و تبدیل به یک تفاله ای شده باشم که تو جانم را می گیری.

و این همان جمله معروف است که می گوید:  ما آمده ایم 

تا زندگی کنیم و قیمت و ارزش پیدا کنیم؛ نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.

 

"نهج البلاغه خطبه  215"

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : تکان دهنده ترین جمله فرهنگ بشری، نهج البلاغه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 شهریور 1396


 

داور خداست

 

هرگز از حرفهایی كه مردم درباره تو می گویند نگران نشو.

هیچگاه كوچكترین توجهی به آن نشان نده.

همیشه فقط به یك چیز فكر كن:

« داور خداست. آیا من در برابر او روسفیدم؟ »

بگذار این معیار قضاوت زندگی تو باشد

تا بی راهه نروی ...

تو باید روی پای خودت بایستی و تنها ملاحظه ات این باشد كه :‌

«‌هر كاری انجام می دهم باید مطابق شعور خودم باشد. تصمیم گیرنده باید آگاهی و شعور خودم باشد. » ‌

آنگاه خدا داور تو خواهد بود.

اﺷﻮ





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : داور خداست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 شهریور 1396


لی شاپیرو که یک قاضی بازنشسته است، می گوید: «عشق نیرومندترین قدرت موجود در جهان است.» او مردم را به گرمی در آغوش ‌كشیده و سعی می‌كند از این طریق عشق خود را نسبت به آنها ابراز كند. به همین دلیل همكارانش به او «قاضی عاشق» می گویند.

لی جعبه‌ای به نام «جعبه‌ی عشق» تهیه كرد كه بر روی آن نوشته شده بود: « قلب در ازای عشق» درون آن نیز 30  قلب كوچك قرمز گلدوزی شده‌ی برچسب‌دار بود. او هر جا می‌رفت «جعبه‌ی عشق» خود را همراه برده و در ازای محبتی كه از هر كس دریافت می‌كرد، قلبی كوچك به او هدیه می‌‌داد.

روزی نانسی جانستون، یكی از دوستان لی كه دلقك سیرك بود به سراغ او رفت و گفت: « لی، یكی از آن جعبه‌های عشقت را بردار و بیا با هم سری به آسایشگاه معلولان بزنیم.» آنها با رسیدن به آسایشگاه، شروع به تقسیم قلب‌ها و كلا‌ه‌های رنگی بین بیماران كردند. لی معذب بود. او تا به حال بیماران لاعلاج، عقب‌ماندگان ذهنی شدید و فلج‌های مغزی را در آغوش نگرفته بود. اما گذشت زمان این کار را برای وی آسان‌تر كرد.

بعد از چند ساعت گشت‌زنی در آسایشگاه، آنها وارد آخرین بخش شدند؛ بخشی كه 340 نفر از بدترین بیماران در آنجا بستر بودند. نوبت به آخرین بیمار یعنی لئونارد رسید. به لئونارد یك پیش‌بند بلند سفید پوشانده بودند تا آب دهانش روی آن بریزد. لی نگاهی به او كرد و به نانسی گفت: «بهتر است دیگر برویم. اصلاً نمی‌توانم خود را راضی كنم كه او را نیز در آغوش بگیرم.» نانسی پاسخ داد: «به خاطر خدا لی، او هم یك انسان است مگر نه؟» نانسی با گفتن این حرف یكی از آن كلاه‌های رنگی را برداشت و روی سر لئونارد گذاشت. لی هم بعد از كمی دودلی یكی از قلب‌های قرمزش را به پیش‌بند او زد.  بعد نفس عمیقی كشید، چشمانش را بست و لئونارد را در آغوش گرفت.

در همین زمان لئونارد شروع به خندیدن كرد:«اِ اِ ه ه ! اِ اِ ه ه !» برخی از بیماران داخل اتاق نیز شروع به كوبیدن وسایل‌شان به هم كردند. لی به طرف گروه همراه‌شان برگشت تا توضیحی برای این رفتار پیدا كند. اما با صحنه ای عجیب مواجه شد: دكترها و پرستاران، همه گریه می‌كردند. او با تعجب از سرپرستار بخش پرسید: «چه شده؟!» و پاسخی را كه شنید هرگز فراموش نكرد.

«در 23 سال گذشته این اولین بار است كه ما لبخند لئونارد را می‌بینیم

چه قدر آسان می‌توان در زندگی دیگران تفاوت ایجاد كرد


برگرفته از کتاب: سوپ جوجه برای روح




نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چه قدر آسان می‌توان در زندگی دیگران تفاوت ایجاد كرد، ‍ قاضی عاشق،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 شهریور 1396

 

ثروتمندِ فقیر!

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد 

تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،

 چقدر فقیر هستند.

 

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. 

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:

 

نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

 

پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

 

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

 

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در 

حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد،

 ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند، 

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی‌انتهاست!

 

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : 

متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ثروتمندِ فقیر!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 شهریور 1396

 

آورده اند که روزی ابوریحان بیرونی به همراه یکی از شاگردانش

 برای بررسی ستارگان از شهر محل سکونتش بیرون شد و در 

بیابان کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد. کمی از 

شب گذشت که آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان و 

شاگردش گفت که میخواهد در آسیاب را ببندد اگر میخواهید

 درون بیایید همین اکنون با من به درون آیید، 

چون من گوشهایم نمیشنود و امشب هم باران می آید

 شما خیس میشوید و نیمه شب هم هر چقدر در را بکوبید 

من نمیشنوم وشما باید زیر باران بمانید!

 

 

ناگهان شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان را قطع کرد و گفت:

 این که اینجا نشسته بزرگترین دانشمند و ریاضیدان و همچنین 

منجم جهان است و طبق برآورد ایشان امشب باران نمی آید!

 آسیابان گفت به هر حال من گفتم. من گوشهام نمیشنود 

و شب اگر شما در را بکوبید من متوجه نمیشوم.

 

شب از نیمه گذشت باران شدیدی شروع به باریدن کرد

 و ابوریحان و شاگردش هر چه بر در آسیاب کوفتند آسیابان

 بیدار نشد که نشد تا اینکه صبح شد و آسیابان بیرون آمد و دید

 که شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود میلرزند و هر 

دو با هم به آسیابان گفتند که تو از کجا میدانستی 

که دیشب باران می آید؟

 

آسیابان پاسخ داد من نمیدانستم، سگ من میدانست!

 ابوریحان گفت: آخر چگونه سگ میداند که باران میآید؟

 آسیابان گفت: هر شبی که قرار است باران بیاید سگ 

به درون آسیاب می آید تا خیس نشود. ناگهان ابوریحان آواز داد 

و گفت خدایا آنقدر میدانم که میدانم به اندازه یک سگ، هنوز نمیدانم.

 

 

زیاد به علم و مدرک و تحصیلاتمون مغرور نشیم ، خیلی چیزها رو هنوز نمی دونیم





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خدایا آنقدر میدانم که میدانم به اندازه یک سگ، هنوز نمیدانم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 شهریور 1396


( کل صفحات : 35 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز