مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
چه مطالبی را در وبلاگ بیشتر می پسندید











 

خدایا...

امروز دلم را به تو می سپارم

دلی که همچون یک دفتر

پر است از غم، دلتنگی، گناه و آرزو

خدای من...

با دستان مهربانت قلمی به دست گیر

و به لطف خود

پاک کن گناهانم را

خط بزن غم هایم را

تایید کن آرزوهایم را

و دلی رسم کن در دفتر دلم

به بزرگی دریا...

زندگیتون پر از لطف خد





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خدایا...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 25 آبان 1396

 

اعتیاد به گوشی‌های هوشمند انسان را خواهد کشت!

 

  بی‌خوابی بزرگ‌ترین مشکل استفاده از گوشی است.

کارفرمایان به شدت از این مشکل گلایه دارند و

 کارمندانی که همیشه گوشی دست‌شان باشد

را اخراج می‌کنند.

 

امروزه اختلالی به اسم ترس زندگی بدون گوشی بین

 جوانان به وجود آمده است. 50 درصد جوانان فکر

 می‌کنند بدون گوشی خواهند مرد و دو سوم معتادین

 به تلفن بدون گوشی دچار اضطراب و یاس می‌شوند.





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : اعتیاد به گوشی‌های هوشمند انسان را خواهد کشت! ‏،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 25 آبان 1396

 

تقریبا همه افراد در دوره سوگ، ۵ مرحله را پشت سر می گذارند:

انکار

خشم

چانه زنی

افسردگی

پذیرش

اولین مرحله سوگ، انکار Denial است.فرد پس از شنیدن یک خبر تکان‌ دهنده، ابتدا آن را انکار می کند.بدنش دچار کرختی میشود و با خود میگوید: این واقعی نیست! امکان ندارد! محال است!

مرحله دوم سوگ، خشم Anger میباشد. شخص با خود می گوید: چرا من؟ چرا این اتفاق برای من افتاد؟ این منصفانه نیست! X مقصر است! Y مقصر است!

مرحله سوم سوگ، چانه زنی‌ Bargaining میباشد.‌شخص ملتمسانه به دنبال راه چاره میگردد: کاش زمان به عقب باز میگشت!کاش آن لحظه آنجا بودم! کاش اتفاق نمی افتاد!اگر به عقب برگردم،قسم میخورم مواظبش خواهم بود!

مرحله چهارم سوگ،افسردگی Depression است.شخص پس از چانه زنی،کم‌کم دچار رکودگی، کندی روانی-حرکتی،اختلال خواب و خوراک و سایر علائم افسردگی می شود.

مرحله پنجم سوگ، پذیرش  acceptance میباشد.فرد نهایتا پس از گذشت چند هفته یا چند ماه، مساله را میپذیرد و با آن کنار می آید. همدلی و شنونده بودن، میتواند فرد را سریعتر وارد این مرحله کند.





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ۵ مرحله سوگ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 24 آبان 1396


 

مقدمه

پیوندهای اجتماعی نیازمند تحکیم است و استوارسازی این رشته ها با کلّی گویی به دست نمی آید. باید نمونه هایی عملی و مصادیقی خاص و روشن ارائه شود تا علقه های دوستی و پیوندهای عاطفی استوارتر گردد و پایدار بماند و «سلام» یکی از این امور است.

 

سلام چراغ سبز آشنایی است. وقتی دو نفر به هم می رسند، نگاهها که به هم می افتد، چهره ها که رو در رو قرار می گیرد، نخستین علامت صداقت، مودّت و برادری، سلام دادن است. دو نفر را تصور کنید که به یکدیگر می رسند و آشنا و دوست هستند. در این برخورد بهتر است نخستین کلامشان چه باشد؟ آیا مناسب تر از سلام چیزی را سراغ دارید؟!

 

سلام نمودن، اطمینان دادن به طرف مقابل است که هم سلامتی و تندرستی تو را خواستارم و هم از جانب من آسوده و مطمئن باش که گزندی به تو نخواهد رسید. من خیرخواه تو هستم، نه بدخواه و دشمن تو. همچنین سلام نوعی تحیت و درود اسلامی است که دو مسلمان به هم می گویند. این معنای شعار اسلامی «سلام» است.

 

باری، سلام نام خدا و تحیت الهی و سفارش پیامبران و روش امامان است. به راستی سلام دادن به دیگری نه تنها از منزلت و جایگاه انسان نمی کاهد و هیچ گونه ضرر و زیانی را متوجه او نمی سازد، بلکه صفابخش و محبت آور است. به علاوه، نشانه ای از تواضع و نداشتن کبر و غرور می باشد.

 

تحیّت و سلام

یکی از آداب و سنن اسلامی، سلام کردن به یکدیگر و جواب سلام است که اسلام در این رابطه برنامه های وسیعی دارد و ما به صورت کوتاه و مختصر به پاره ای از آنها اشاره می کنیم. خداوند در قرآن کریم می فرماید: «وَإِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَآ أَوْ رُدُّوهَآ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ حَسِیبًا »؛ «و هنگامی که به یکی از شما تحیّت داده شد، پاسخ آن را بهتر بدهید یا لااقل به همان گونه پاسخ دهید که خداوند حساب همه چیز را دارد

 

«تحیّت» در لغت از ماده حیات و به معنای دعا نمودن برای

 حیات دیگری است. خواه این دعا به صورت «سلام علیک» 

(خداوند تو را به سلامت دارد) و یا «حیاک اللّه»

 (خداوند تو را زنده بدارد) و یا مانند آن باشد. در تفسیر 

علی بن ابراهیم از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده 

که فرمودند: «الْمُرادُ بِالتَّحِیَّةِ فِی الاْآیَةِ السَّلامُ وَغَیْرُهُ مِنْ الْبِرِّ؛ 

منظور از تحیّت در آیه، سلام و هرگونه نیکی کردن دیگر است

 

تا آنجا که می دانیم، تمام اقوام جهان هنگامی که به هم می رسند، برای اظهار محبت به یکدیگر نوعی تحیّت و التفات دارند که گاهی جنبه لفظی دارد و گاهی به صورت عملی است. در اسلام نیز «سلام» یکی از روشن ترین تحیّتها است و طبق آیه فوق، همه مسلمانان موظف اند که سلام را به طور عالی تر و یا لااقل مساوی جواب گویند. از آیات قرآن استفاده می شود که سلام یک نوع تحیّت است. در آیه 61 سوره نور می خوانیم: «فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَیآ أَنفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَـرَکَةً طَیِّبَةً»؛ «و هنگامی که وارد خانه ای شدید، بر یکدیگر به عنوان تحیّت الهی سلام بفرستید، تحیّتی پر برکت و پاکیزه.» در این آیه، «سلام» که هم مبارک است و هم پاکیزه، به عنوان تحیّت الهی معرّفی شده است. ضمنا می توان از آن استفاده کرد که معنای «سلامٌ علیکم» در اصل «سلام اللّه علیکم» است؛ یعنی درود پروردگار بر تو باد! یا خداوند تو را به سلامت بدارد و در امن و امان باشی! به همین جهت، سلام کردن یک نوع اعلام دوستی و صلح و ترک مخاصمه و جنگ محسوب می شود.

 




ادامه مطلب


نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : سلام،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 24 آبان 1396

 

 

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت

و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در

 حمام زنانه کار دلاکی مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت

 او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش نیز بود.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود

 اما هر بار توبه اش را می شکست.

روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد

.از قضا گوهر گرانبهاىش همانجا مفقود شد ، دختر پادشاه

 در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی 

نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در

 خزینه حمام پنهان کرد.

وقتی دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند 

به خداى تعالی رو آورد و از روى اخلاص و بصورت

 قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام 

آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که 

گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح

 خسته و نالان٬ شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه 

مرخص شد وبه خانه خود رفت.او عنایت پرودگار

 را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت 

قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که 

دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد ولی

 نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی

 و مشت و مال نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى

 که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد 

و از شهر خارج شد و در کوهى که در چندفرسنگی

 آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا

 مشغول گردید.

در یکى از روزها همانطورکه مشغول کار بود، چشمش

 به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر

 به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

 عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار

 کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى

 کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و 

نگهدارى نمود خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح

 از شیر آن بهره مند مى شد.

روزی کاروانى راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى

 مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین

 که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب

 به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه

 شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آنها 

نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح

 احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و 

چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و 

شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در

 آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم 

بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته، آوازه خوبى 

و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که 

پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار

 او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

 همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت:

 من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد 

سلطان عذر خواست.مامورین چون این سخن را به

 شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال

 که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.

پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که 

به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.

بنا به رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه

 در اقبال دیدار نصوح، نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام 

قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان

 دختر پادشاه، ازدواج کرد.

روزی دربارگاهش نشسته بود٬شخصى بر او وارد شد و 

گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون

 آن را از عدالت تو طالبم.

 نصوح گفت میش تو پیش من است و هرچه  دارم از 

آن میش توست وی دستور داد تا تمام اموال منقول

 و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص به دستور خدا گفت: بدان اى نصوح، نه 

من شبانم و نه آن یک میش بوده است بلکه ما دو فرشته 

براى  آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت٬ 

اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و 

گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : توبه نصوح،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 23 آبان 1396


 

 

پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی می‌افتاد می‌گفت:

 خیر است! روزی دست پادشاه در سنگلاخ‌ها گیر كرد

 و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزیر در صحنه حاضر

 بود و گفت: خیر است! 

پادشاه از درد به خود می‌پیچید، از رفتار وزیر عصبی شد 

و او را به زندان انداخت.

یک هفته بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، 

در دام قبیله‌ای گرفتار شد كه بنا بر رسم خود، هر سال 

یک غریبه را سر می‌بریدند و لازمه‌ی اعدام آن شخص

 این بود كه بدنش سالم باشد. وقتی دیدند اسیر یكی

 از انگشتانش قطع شده است، وی را رها كردند، آن‌جا بود

 كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش

 گفته بود: خیر است!

پادشاه بعد از برگشت دستور آزادی وزیر را داد. 

وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از

 زبان او شنید، گفت: خیر بود! پادشاه گفت: دیگر چرا؟

! وزیر گفت: از این جهت خیر بود كه اگر من را به زندان 

نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، من

 را به جای تو اعدام می‌كردند

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خیر است!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 23 آبان 1396

پروردگـــارا

 

قرار دلهای بیقرار ما باش ...

فراوانی را در زندگی ما جاری کن ...

حضورمان را پرمعنا کن ..

وجودمان را لبریز آرامش کن ...

ثروتمان را فزونی بخش ...

قلبهایمان را سرشار از عشق کن ...

کلاممان را لبریز محبت کن ...

انسانیت مارا کامل کن ...

سد مشکلات را شکسته...

محبت ها رافزونی ...

دلهای مارا پاک از آلودگی هابگردان

ای پروردگار مهربانم...






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : پروردگـــارا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 23 آبان 1396

در یک روز آرام ، روشن ، شیرین و آفتابی

 یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای

قدیمی پا گذاشت.

در دشت ،

جنگل ،

شهر

 و دهکده گشتی زد.

هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود

او بالهایش را باز کرد و گفت:

حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ،

 باید به دنیای روشنایی برگردم.

 اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم.

 

فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت:

چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد!

 

بی نظیرترین گلهای رز را چید

 و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت:

من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم،

 این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد.

 

اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های

 روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به

چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت:

آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست

 من آن را هم با خود خواهم برد.

سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد

 و آنجا محبت مادری وجود داشت

که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره

و به سوی کودک سراریز می شد.

 فرشته با خود گفت:

آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال

 بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.

 

به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛

فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند

 بهشت پرواز کرد.

خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت:

قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.

 

به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند!

 به لبخند کودک نگاه کرد ،

 آن هم محو شده بود!

 فقط یکی مانده بود ...

به محبت مادر نگاه کرد.

 محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش.

 فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت

و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد.

تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت:

من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را

 در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد

 و آن محبت یک مادر است.

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : متنی بسیلر زیبا، مادر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 آبان 1396
کودکی از پدر فقیرش یک جفت کفش نو خواست

 ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ 1000 ﺗﺎ ﭼﺴﺐ ﺯﺧﻢ ﺭﻭ ﺑﻔﺮﻭشم 
ﺗﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﮐﻔﺶ ﺑﺨﺮﻡ...   
      
 ﺑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ . 
ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻨﻢ 1000 ﻧﻔﺮ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﺸﻮﻥ ﺯﺧﻢ ﺑﺸﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﮐﻔﺶ ﺑﺨﺮﻡ؟
 ﻭﻟﺶ ﮐﻦ، 
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻔﺸﺎﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﺧﻮﺑــــــــــــــﻪ... 

          خدایا!!
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻬﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ آﻧﭽﻨﺎﻥ ﺩﺭﻭﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ
ﮐﻪ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮیم ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ای ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ 
ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍ یم




نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : کودکی از پدر فقیرش یک جفت کفش نو،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 18 آبان 1396

جوانی می گوید:  با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت.
از هم جداشدیم. 
شب به تخت خوابم رفتم.
به خدا قسم اندوه  قلب و عقلم را فرا گرفته بود...
مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...

روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم. 

در آن نوشتم:
شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است.
آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟

به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...

پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ‼️
ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده‌ام.
وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.

اشک از چشمانم سرازیر شد...

یک روز  پدرتان ومادرتان از این دنیا می روند قبل از این که آنهارا از دست دهید به آنها نزدیک شوید... 
اگر هم از دنیا رفته اند یادشان  را گرامی دارید 




نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 18 آبان 1396

خــــــدای عـــــزیز و مــــهربان!

مهربانیت همانند امواج دریا

پی در پی ساحل وجودم را در بر می‌گیرد

و به دستِ قدرت تو ،

تمام تیرهای بلا شکسته می شود... 

 

تو هر زمان با من و در کنار من بوده ایی

من در "گهواره ی" محبتت چه آسوده آرام گرفته‌ام...

 

 پس ای "خـــــداے "مهربانم...

 به ذکر نام زیبایت و نیایش لحظه هایت ،

وجود زمینیَم را ملکوتی گردان...

تا آنچه تو میخواهی باشم

و از آنچه من هستم "رها" شوم ،

که تو... بی نیاز و من "غرق" نیازم  





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خــــــدای عـــــزیز و مــــهربان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 17 آبان 1396

کنترل افکار

 

 افکارتان را کنترل کنید به خاطر داشته باشید

 که اکثر اوقات همان می شوید که به آن فکر میکنید  

فقط به چیزهایی فکر کنید و درباره آن با خودتان گفتگو کنید

 که می خواهید داشته باشید نه چیزهایی که نمی خواهید

برای داشتن ذهنی مثبت ، 

مسئولیت کامل اعمال خود و هر

 آن چه را که برایتان اتفاق می افتد به عهده بگیرید به هیچ 

دلیلی دیگران را مقصر ندانید و از آنها انتقاد نکنید .

به جای آنکه به دنبال توجیه شکست هایتان باشید اراده کنید 

که پیشرفت کنید ذهن و انرژی تان را روی آنچه می تواند

 به پیشرفت زندگی شما کمک کند متمرکز کند ،

 متمرکز کنید و آنگاه از آنچه پیش می آید شگفت زده خواهید شد .





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : کنترل افکار،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 16 آبان 1396

 

 

 

وقتی که راه نمی روی زمین هم نمی خوری.

 این "زمین نخوردن" محصول سکون است نه مهارت.

 

وقتی تصمیم نمی گیری وکاری نمی کنی،

مسلما اشتباه هم نمی کنی؛

این "اشتباه نکردن" محصول انفعال است نه انتخاب.

 

خوب بودن به این معنی نیست که درهای تجربه

را برخود ببندی و فقط پرهیز کنی؛

خوب بودن در انتخاب های صحیح ماست

که معنا پیدا کرده و شکل می گیرد.

 

شاید اشتباه کنید

اما آن را مجددا تکرار نکنید!!





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : وقتی که راه نمی روی زمین هم نمی خوری،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 آبان 1396

 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:

«فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد

تا آن درخت را بر کند. ابلیس به صورت پیری

ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت:

 «ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش

عابد گفت: « نه، بریدن درخت اولویت دارد

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس

غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش

نشست. ابلیس در این میان گفت:«دست بدار

 تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر

این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد،

تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش

 کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر

 از کندن آن درخت است»

عابد با خود گفت: «راست می گوید، یکی از آن به

 صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم»

و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز

 دوم دو دینار دید و بر گرفت. روز سوم هیچ نبود.

خشمگین شد و تبر بر گرفت. باز در همان نقطه،

 ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟»

عابد گفت: «تا آن درخت برکنم»

ابلیس گفت: «دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند

عابد و ابلیس در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند

 چون گنجشکی در دست!

عابد گفت: «دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار

 اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

 

ابلیس گفت: «آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و

خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند،

 مرا بر او غلبه نباشد. ولی این بار برای دنیا و دینار

 خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 آبان 1396

زمان کمک می کند به رنجهایت عادت کنی،

زمان کمک می کند صبور باشی

زمان ثابت میکند که برای چه کسانی ارزش واقعی

 داشته ای و چه کسانی ماندند با تو

اگر چه بارها رنجاندی و رنجاندند...

در این عصر یخبندان و زمانه ی مصلحت ها و

 منفعت ها و کسالت ها و بی حوصلگی ها ،

اگر کسی در کنارت ماند، فرشته ای ست که

از سوی خداوند برای آرامشت آمده است.

اگر بود، اگر داشتید، روی چشمانتان نگهش دارید.

روزگار روزگارِ رفتن است و نماندن...!!

پس تو سعی کن بمانی و نرنجانی

متفاوت باش؛

بمان و نرنجان...

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : زمان کمک می کند به رنجهایت عادت کنی، بمان و نرنجان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 آبان 1396


( کل صفحات : 39 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز