مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

بعضی ها را بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند

بدون سربرگرداندن به عقب

بعضی ها را بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی

 خودشان.

حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر 

خواهند گشت

زخم های خاطراتشان را ببندید

بودن های ناروایشان را بشویید

غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر 

کجا که باید بروند بروند.

بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند

و بدانید این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی

 گران بها






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بعضی ها را بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 7 آبان 1397

 

زندگی خوب برای همه

باور کنید، در زندگی عشق برای کسی که با شما همراه است 

هم حرمت دارد، و هم ارزش. شما حق ندارید عاشق کسی باشید، 

که وقتی طرفِ مقابلتان دائم شما را پس میزند. وقتی از عذاب کشیدن

 و له شدنِ شما لذت میبرد. سعی کنید، با ابراز علاقه به این قبیل آدمها،

 آبروی خود و عشق را نبرید. حق ندارید به هرقیمتی این فاجعه

 را کِش بدهید، و برای خود و اطرافیان مشکل ایجاد کنید. 

در زندگی با احساستان، با غرورتان، باهویَتِتان، بیرحم نباشید. 

این قانونِ عشق و عاشقی است. وقتی کسی لیاقتِ نگاهتان را ندارد، 

کور باشید بهتراست. لطفاً در مقابلِ چنین افرادِ سنگ دلی، ‌خودتان

 را آنقدر به عاشق نبودن بزنید، تا این حماقتِ مسخره، از سرتان بیُفتد.

 به خودتان که بیایید، چه تاسف ها که نخواهید خورد. در زندگی فرق 

آرامش و آسایش در چیست. سعی کنید آرامش را انتخاب کنید. آسایش 

یک امر بیرونی و آرامش یک پدیدهء درونی است. مردم ممکن است خیلی

 در آسایش باشند، اما معدود افرادی هستند که در آرامش زندگی میکنند. 

آسایش یعنی راحتی در زندگی که با امکانات و ثروت خوب و زیاد به 

دست میاد. یعنی هرچی دلتان بخواهد میخرید و هرکجا خواستید میروید. 

اما آرامش را فقط کسانی دارند که از درون سالم، معتقد و سلامتند




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : زندگی خوب برای همه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 5 آبان 1397

 

 

 

 

افرادی که در مسیر زندگی...

به بلوغ عاطفی و فکری و شخصیتی می رسند،

خود به خود،در سکوتی خاص قرار می گیرند که :

لبریز از محبت و مهربانی است.

 

برای این افراد، قضاوت شدن توسط دیگران...

اهمیتی ندارد؛ زیرا که آنان...

نگران تصویر ذهنی دیگران در مورد خودشان نیستند.

این افراد از میدان مسابقه ، خارج شده اند...

و خود را با دیگران  مقایسه نمی کنند؛

حتی اگر دیگران ، آنها را بازنده بدانند...

برای شان ،اهمیتی ندارد.

افراد بالغ...

به نقطه ای رسیده اند که فهمیده اند،

زندگی مثل یک بازی...

برای آمدن و نماندن است!

آنها فهمیده اند که :

بهترین مواجهه با زندگی ، مهربانی است.

افراد بالغ...

در مواجهه با دیگران، به خوبی و زیبایی افراد،

اشاره می کنند و دیگران در مقابل افراد بالغ...

نسبت به خودشان، احساس خوبی پیدا می کنند.

افراد بالغ...

اگر انتقادی هم می کنند، یک انتقاد عقلانی است و انتقادشان، بر اساس تنش و تخریب نیست.

افراد بالغ...

در صورت نیاز نظرشان را اعلام می کنند...

و سعی بر به کرسی نشاندن نظرشان ندارند؛

میگویند و عبور میکنند...

و اینکه طرف مقابل بپذیرد یا نپذیرد،

برای شان اهمیتی ندارد.

افراد بالغ...

از چسبیدن به  سیستمهای فکری، فلسفی وعرفانی فارغند؛ آنها، مطالعه می کنند...

و با دقت به نظر دیگران توجه می کنند؛

اما بنده ی یک شخص یا یک مکتب نمی شوند.

افراد بالغ...

از کسی، بت نمی سازند.

با عدم جدیتی خاص، زندگی میکنند که :

از ژرفای وجودشان  آشکار می شود، که همان وارستگی است.

افراد بالغ...

هم در زندگی هستند هم جدا از زندگی!

به افکار و اشیا و اشخاص ، نمی چسبند.

افراد بالغ...

به رنجهایشان، لبخند می زنند و می دانند که :

زندگی، در گذر است.

 

مهربانی...

نشانه ی بلوغ است




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : افرادی که در مسیر زندگی... به بلوغ عاطفی و فکری و شخصیتی می رسند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 5 آبان 1397

زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.  ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین  پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

 

حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

 

ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

 

ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

 

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .

 

ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

 

ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .

 

بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .

 

ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .

 

ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .

 

ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 

ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.

 

ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.

 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

 

" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

 

ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

 

ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .

 

ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

 

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .

 

ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .

 

ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

 

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .

 

ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : برگشت خوبی ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 4 آبان 1397

 

چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و 

در خورجین گذاشته و به راه افتاد. چند قدمی که گذشت مار 

از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟

چوپان گفت: آیا سزای خوبی این است؟

مار گفت: سزای خوبی بدی است. قرار شد تا از کسی سوال بکنند،

 به روباهی رسیدند و از او پرسیدند.

روباه گفت:

من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم، پس برگشته و مار 

را درون بوته های آتش انداختند، مار به استمداد برآمد و روباه گفت:

بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود...

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

جواب ابلهان خاموشی است!

 

پورسینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری، جلوی قهوه خانه ای

 اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت 

و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. 

خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی 

اسب پورسینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد 

در کنار پورسینا نشست. شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من نبند، چرا 

که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد می زند 

و پایش را می شکند. خر سوار آن سخن نشنیده گرفت، به روی خودش

 نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. 

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر، پورسینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد. قاضی سوال کرد 

که چه شده؟

اما پورسینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟

روستایی گفت :

این لال نیست، بلکه خود را به لال بودن زده، تا این که تاوان 

خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف می زد....

قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟

 چه گفت؟

صاحب خر گفت: او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند

 که لگد می زند و پای خرت را می شکند.......

قاضی خندید و بر دانش پورسینا آفرین گفت.

قاضی به پورسینا گفت: حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!

پورسینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد

"جواب ابلهان خاموشی است"

امثال و حکم علی اکبر دهخدا






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

خاطره یک دانشجو

استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی.

تلاش میکرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان 

کند که آدم لذت ببرد.

 

روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی

 رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:

"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت 

زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"

پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."

استاد گفت: "اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک میکردم."

استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، می‌

گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."

استاد ادامه داد‌: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد

 میشد، یه نگاه به زیپت می‌انداخت و میخندید. اون موقع چی‌کار میکردی؟"

پسره هاج و واج گفت‌:

"شاید لباسم رو می‌انداختم روی شلوارم."

استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :

"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"

پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."

استاد یهو برگشت با حالتی خنده‌دار گفت:

"دِ لامصبا! انسان این‌جوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، 

حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند می‌زنه.

 

امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد

 میشد، کلی بوق و چراغ می‌زد.

آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونه‌ات با این 

دست فرمونت." خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این 

و اون بشنوه، دست‌فرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش 

به فنا میره!

پس‌فردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه 

دختر بی‌اعتماد‌ به‌ نفس باشه یا یکی که اعتمادبه‌نفسش به شما انرژی بده؟

"

 

بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:

"حواس‌تون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها 

خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش 

قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."

 

دو سال بود دانشجو بودیم، هیچ‌وقت نشده‌ بود این‌جوری به قضیه 

نگاه کنیم. یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگی‌مون، بعد از

 کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیش‌ترین تلاش برای ساختن 

و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.

 

جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، آن جهان برای مردان نیز

 جای بهتری خواهد بود

 

اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود .






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،

به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیر زن شروع کرد

 به خندیدن و مسخره کردن؛

سپس راهش را ادامه داد و رفت؛

 

پیرزن صدایش زد و گفت: 

چیزی از تو افتاده است...

جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود؛

پیرزن به او گفت: 

مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آنرا نخواهی یافت!!!

 

 

"زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق  باشد، هیچ ارزشی ندارد"

 

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مروت و مردانگی ات،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

" سی.پی.آر " بیمارستان جای جالبی ست، آدم هایی که بیرون

 از آن تند و تند قدم میزنند، گریه میکنند، دعا میکنند، حالشان

 بهتر از بیماری که برای زنده ماندن با دستگاه شوک دست و

 پنجه نرم میکند نیست.

 

آدم های بیرون از اتاق از یک چیز میترسند؛ از "نبودن" !

از نزدن ضربان قلب عزیزترین شخص دنیایشان، از جای خالیه یک آدم.

 

اتاق شوک جای بد و جالبیست، تمام قول های عالم پشت دَرش داده 

میشود، تمام خاطرات مرور میشود! تمام خوبی هایش یادآوری میشود!

 

حالا چشمتان را ببندید. بدترین آدمِ زندگیتان را درون این اتاق تصور کنید.

فرض کنید تنها کسی هستید که او دارد، به خوبی هایی که قبلا به 

شما کرده فکر کنید، به جای خالیش .

 

نبودِ آدم ها را هیچ کینه ای پر نمیکند!

 

لطفاً در زندگیتان یک اتاق سی پی آر، یک اتاق شوک داشته باشید

و خوبی هایِ آدم های بدِ دنیایتان را احیا کنید .

بعضی روزها امروزمان به فردا نمیرسند

 

دکتر محبی (فوق تخصص قلب)

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : نبودِ آدم ها را هیچ کینه ای پر نمیکند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

 

"تنهایی"

به این معنی نیست که دورت خالی از آدم باشه و کسی رو

 نداشته باشی که باهاش خلوتتو بهم بزنی و

باهاش بری گردش...

 

اتفاقا برعکس،

گاهی اوقات دورت پر از آدمِ!

 

اما...

 

از بینِ تمومِ آدم های اطرافت

کسی نیست که وقتی دلت غصه داشت برات تسکین باشه

کسی که تو بغل بِگیریش و از غمِ دلت بگی و یک دل سیر بباری...

 

تنهایی یعنی بینِ آدم های اطرافت

کسی نباشه که وقتی بهت نیاز نداره ازت خبر بگیره و جویای احوالت باشه...

 

گاهی اوقات آدم انقدر تو شلوغیا احساس تنهایی میکنه که خلوتشُ ترجیح میده...

 

گاهی اوقات تنها نشستن توی یک اتاق تاریک برات لذت بخش تر

 از بودن با آدم هایی میشه که تا وقتی که بهت نیاز دارن کنارتن...

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

 

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﻳﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﻴﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻣﺤﻘﺮ ﺍﺗﺎﻗﻤﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ

ﻫﺎﻣﻮﻧﻮ ﻣﯽﺷﻤﺮﻳﻢ!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻳﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﻴﺪ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻧﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻭ ﺳﻪ ﺑﻌﺪﯼ ﻭ ﻳﻪ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﯼ!!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﻳﺪﻳﻢ ﻭ ﺯﻧﮓ

ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺯﺩﻳﻢ ﻭ ﻛﻠﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯽﺧﻨﺪﻳﺪﻳﻢ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ، ﺩﺭﺏ ﻭﺍﺣﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﻪ ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﻛﻪ

ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﻴﻢ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺳﻼﻡ ﻋﻠﻴﻚ ﻛﻨﻴﻢ...!

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﻓﺎﻣﻴﻞ

ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﺕ ﭘﺴﺘﺎﻝ ﻭ ﭼﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ "ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﺍﯼ" ﻫﻢ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ...

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻣﺤﻠﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﯽﺭﻓﺘﻴﻢ، ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻭ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ

ﺟﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﻛﺮﺩﻳﻢ...

ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺩﻭﺭﺑﻴﻨﺎﯼ ﻋﻜﺎﺳﯽ ﻭ ﻓﻴﻠﻤﺒﺮﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽﺑﻴﻨﻴﻢ!!!

ﻗﺪﯾﻤﺎ ﯾﻪ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ، ﺑﺎ ﻓﮏ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ...

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ، ﻭﻟﯽ ﮐﻮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻪ؟

ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﻓﺎﻣﯿﻞ؟

ﮐﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ؟

ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮﯼ ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻣﻮﻧﺪ....!!

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ﻗﺪﻳﻤﺎ ﺗﻮﯼ ﻗﺪﻳﻤﺎ ﻣﻮﻧﺪ....!!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397


شصت ساله های امروز !

 

در روزگاری نه چندان دور، پنجاه شصت سالگی، سن قرار و آرام بود.

پنجاه شصت  ساله  جزو بزرگان فامیل و خانواده بود.

برای خودش احترام و برو و بیایی داشت.

 زندگیش کاملا تثبیت شده بود و امنیتی داشت و ثباتی..!

 

امروز اما پنجاه شصت ساله های  ایرانی وضع دیگرى دارند..!

نه مانند پنجاه شصت ساله های جوامع سنتی و سالیان قبل 

احترام بزرگتری و ریش سفیدی دارند، و نه همچون  پنجاه شصت  

ساله‌های جوامع پیشرفته ثبات مالی و امنیت اجتماعی.

 

پنجاه شصت  ساله‌ی امروز ایرانی،

 هنوز دارد زبان خارجی یاد می‌گیرد

در حالیکه ذهنش دیگر ذهن بیست سالگی نیست.

 

نگرانی‌های یک آدم بیست ساله را در جسم و روح یک پنجاه

  شصت ساله به دوش می‌کشد .

 

 

 

پنجاه شصت  ساله‌ی امروز ، هم پدر و مادر است برای فرزندانش، 

و هم گاهی برای پدر و مادرش..باید ستون محکم بزرگترها و کوچکترها باشد

.

سفت و محکم بایستد و اصلاً احساس ضعف نکند. خیلی هم احساساتی نشود.

 

در روزگاری که نه فرزندش خیلی تره برایش خورد می‌کند و نه پدر

 و مادرش ، او باید حواسش به همه‌ی آنها باشد .

مشکلات همه را سر و سامان دهد و مشکلات خودش را هم.

 

پنجاه شصت ساله‌ی امروز ، باید مسائل سن بلوغ فرزندش را حل کند. 

باید برای آینده‌ی فرزندش آنهم در این اوضاع آشفته، تدبیر بخرج دهد.

 

گرچه هنوز جسمش و روحش هزار طلب دارد، باید با تنهایی کنار بیاید،

 چرا که حتی اگر بتواند رابطه‌ی پیچیده‌ی زناشویی را زنده و شاداب 

نگه دارد. باز هم تنهاست..!

 

چون وقت ندارد و امکانش نیست به این چیزها فکر کند . 

چون همه منتظر اویند و متوقع از او.

 

پنجاه شصت ساله ‌ى روزگار ما همچنان باید چهار اسبه کار کند.

 چون روزگارش ثبات اقتصادی ندارد هنوز و آینده‌اش نیز هنوز مبهم

 است و دیگر بدنش طاقت اینجور کار کردن را ندارد.

 

 گاهی فشار بالا می‌رود و گاهی پایین. گاهی تپش قلب می‌گیرد..!

 

پنحاه و شصت  ساله‌هاى این روزگار همان‌هایی هستند که در

 بلاتکلیف‌ترین دوران این سرزمین رشد کردند، تمامی آزمون و 

خطاها روی آنها صورت گرفت،

 

بدیهی‌ترین تفریحات دوران نوجوانی و جوانی برای آنها جرم 

محسوب می‌شد،

 دلهره و ترس و نگرانی جزئی از وجودشان شد و با آن بزرگ شدند، 

در بچگی مطیع بودند و در بزرگسالی نیز مطیع.

همیشه منتظر سرابی به نام آینده‌ی بهتر بودند و..

 پنجاه و شصت سا‌له‌ی عزیز!

اگر بخت با تو یار بود و زنده ماندی!قوی باش!خیلی قوی باش!

 

تو پنجاه و شصت ساله‌ی این روزگاری در این سرزمین، و نباید 

انتظار قرار و آرامشی مانند پنحاه شصت ساله‌های پنجاه شصت 

سال قبل را داشته باشی.

چون زندگی هنوز با تو خیلى كار دارد.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : شصت ساله های امروز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

مرغابیان به شوق پرواز زنده اند به شوق پر گشودن

 به شوق دیدن همنوع خویش

 مرغابیان به شوق دیدن نوک قله ها زنده اند

 مرغابیان برای رقصیدن با ابرهای آسمون زنده اند

 مرغابیان به شوق پرواز بر روی موجهای دریا وحس نسیم دریا زنده اند

مرغابیان به شوق دیدن چمن زارها شالی زارها کوهها ودشت ها زنده اند

وپر میگشایند وبه پرواز در میآن

حالا پر پرواز اون مرغابیان را بزنید اونها را کشتید

عشق شان را از اونها گرفتید

 معنای زندگی را از اونها گرفتید

آزادی ورها بودن را از اونها گرفتید امید را از اونها گرفتید

ای انسان تو که اشرف مخلوقات عالم هستی

 تو معنای زندگی ات چیه

اول از همه تو آزاد آفریده شدی حریت تو ارزشمند ترین گوهر گرانبهایت هست

تو به چه مقصودی زنده ای

وقتی مرغابی برای خودش اینهمه هدف داره

 تو که اشرف مخلوقات عالم هستی توی انسان باید چه اهداف بزرگ وبا ارزشی داشته باشی

تو آفریده شدی عشق بورزی با همنوعت

 تو آفریده شدی عشق بورزی به همه آفریده های خدا

 تو باید الگوی عشق ورزی باشی

 تو باید هر نفس عشق رو در کل عالم جریان بیندازی عین رود تا به اقیانوس هستی برسه

تو درس آزاد منشی ورهایی بده رهایی از هر چه بندگی غیر خداست

تو آفریده شدی برای عشق ورزی

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مرغابیان به شوق دیدن نوک قله ها زنده اند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 14 مهر 1397

 

اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و

 غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید

اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید

 ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو

 اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم

 دروغ خواهید گفت.

اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم 

خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.

"تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد

 منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی"

 

اندرو متیوس 

کتاب : یک روز را 365 بار تکرار نکن

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : همنشینی،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
چهارشنبه 11 مهر 1397


 

 

جزئیات و نه کلیات

 

«مردم همیشه شکایت می‌کنند که چرا کفش ندارند

 تا اینکه یه روز آدمی رو می‌بینن که پا نداره و بعد غر می‌زنن

 که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. 

چرا؟ چی باعث می‌شه

که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال‌آور

 به یکی دیگه پرت کنن؟

چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه کلیات؟

چرا به جای اینکه «کجا باید کار کنم؟»

 نمی‌گیم «چرا باید کار کنم؟»

چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟»

می‌گیم «کی باید تشکیل خانواده بدم؟»

جزء از کل اثر استیو تولتز

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : جزئیات و نه کلیات،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
چهارشنبه 11 مهر 1397


( کل صفحات : 54 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز