مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

 

بچه هایی که هرگز نه نشنیده باشند،

 لوس بار می آیند و بیشترشان در بزرگسالی دچار مشکل خواهند شد.

 

چون فکر می کنند همه دنیا باید مطابق میل آن ها رفتار کند و

 وقتی خلافشان را می بینند، دلخور و گاهی افسرده و گوشه گیر می شوند؛

 

بنابراین والدین باید به کودکان خود بیاموزند که همه جا

 قوانینی دارد که لازم است به آن ها احترام بگذارند.

 

همیشه هم نباید با خواسته های کودکان مخالفت شود؛

زیرا ممکن است دچار سرخوردگی و ناامیدی شوند.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بچه هایی که هرگز نه نشنیده باشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

 

مادربزرگ پنج تا بادام زمینی دستم داد

او می‌دانست که من چقدر عاشق بادام زمینی هستم.

اولی را خوردم،

دومی را خوردم،

سومی را خوردم،

چهارمی را هم خوردم...

آخری را که در دهانم گذاشتم

طعمش به قدری تلخ و بد بود که

مزه‌ی خوبِ تمامِ آن قبلی ها را به

 کامم تلخ کرد.

 

بعضی از آدم هایِ زندگیمان هم درست مثلِ "بادام زمینی" هستند.

 

روزهای اول،

کارهایشان شیرین،

حرف هایشان شیرین،

اخلاقشان شیرین...

اما از یک جایی به بعد چنان تغییر می‌کنند و عوض می‌شوند

 که زندگی را به کامتان، مثلِ طعمِ کارها و حرف ها

 و اخلاقِشان "تلخ" می‌کنند.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس

 غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند.

 تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.

مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند،

 مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری

کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.

غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.

چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش

 به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.

غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.

بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.

 

در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه

در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام

سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه

 دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را

 رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.

یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای

ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.

 تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت:

 «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم

و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری،

شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد

تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت:

 «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و

بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است

 

من کنون فهمیدم که؛

 "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،

" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد.

 

 "آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس

 غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند."

 

 "من غنی بودم ولی در خود احساس غنی بودن نمی‌کردم

 و تو فقیری ولی احساس غنی بودن میکنی




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

 

هیچگاه زنی را معطل دوست داشتن های دمِ دستی خود نکنید!

اگر فکر میکنید عاشق زنی هستید باید تا اخرین لحظه ی

زندگیتان را با او تصور کرده باشید ،

باید لحظه هایتان از نفس های او بویِ سیب گرفته باشد ،

باید به خاطرِ او شب و روزتان بهم بخورد،

باید هیچکس را جز او نبینید ..

اگر اینگونه نبودید،او و خودتان را معطلِ عشق نکنید!

این احساسات گذرا،

اسمَش عشق نیست ..

اگر عشق را نمیفهمید،

عاشقی نکنید ..!

که عشق همان حسی ست که با

تصاحب روح می آید و با کندنِ جان می رود...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ‌ هیچگاه زنی را معطل دوست داشتن های دمِ دستی خود نکنید!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

 

اگر شهر مالِ من بود...

در هر خیابانش ...

یك بغل فروشی تأسیس می كردم ...

كه اگر پاییز بود و

نمِ باران و

یك دنیا برگِ زردِ ریخته از درخت و

یك دل كه پر از دلتنگی ست...

جایی باشد ...

برای دقیقه ای در آغوش كشیده شدن ...

و ثانیه ای آرامش و لحظه ای امنیت...

آری من اگر بودم،

به جای این همه درمانگاه و مریض خانه،

در هر خیابان ...

فقط یك بغل فروشی می زدم و تمام




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اگر شهر مالِ من بود...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود

 و در كنار او فقیرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود.

 

 ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى كرد و مى گفت:

 

صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است.

مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر،

خشت فیروزه به كار رفته است،

ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك،

درست شده،

 

این كجا و آن كجا؟

 

فقیرزاده در پاسخ گفت:

 

تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین بجنبد،

پدر من به بهشت رسیده است...!!






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : این كجا و آن كجا؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

قوی کسی است که,

نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند،

 و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!!

هر گاه زندگی را جهنم دیدی,

سعی کن پخته از آن بیرون آیی...

سوختن را همه بلدند!!

زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!!

با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد...

یکی رفت و،

   یکی موند و،

       یکی از غصه هاش خوندو

          یکی برد و،

             یکی باخت و،

                یکی با قسمتش ساختو

                                          یکی رنجید،

 

                         ""یکی بخشید""

 

            یکی از آبروش ترسید

        یکی بد شد،

     یکی رد شد،

  یکی پابند مقصد شد

تو اما باش،

          """خدا اینجاست...!!

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم،

فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد،

و با خود تکرار می کنم که یادم باشد،

هر آن ممکن است شبی فرا رسد،

و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد،

پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "،

و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم :

خوشحالم که هستید....






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خوشحالم که هستید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند

 

و رفتنش چیزی از آن کم !


حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد

 

باید که جای پایش در این دنیا بماند

 

آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود

 

نیامده ایم تا جمع کنیم

 

آمده ایم تا ببخشیم

 

آمده ایم تا عشق را ؛

 

ایمان را ؛

 

دوستی را ؛

 

با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم

 

آمده ایم تا جای خالی را پر کنیم

 

که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس !

 

بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت

 

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم !






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

جنایتكاركه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسید.

چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.

دودل بود كه سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى كند.

 توى جیبش چاقو را لمس مى كرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها كرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم

روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه میوه فروشى ظاهر میشد.

 وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت.

یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند،

 صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عكس توى روزنامه

 را شناخت.زیر عكس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.

 

میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،

به میوه فروش

 گفت : «آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم.دیگر از فرار خسته شدم.

هنگامى كه داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به

 

 یاد مهربانی تو افتادم.

"بگذار جایزه پیدا كردن من، جبران زحمات تو باشد"

 

گابریل گارسیا مارکز






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : یاد مهربانی تو افتادم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 10 تیر 1397

 

یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن،

یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره

که میخوای طلاقش بدی؟؟

 

گفت: یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمی گه..!

 

بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد.

یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟

گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمی زنه..!

 

بخاطر داشته باشید حقیر ترین انسان کسی است که

 راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد..

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش نساز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 9 تیر 1397

 

آدم های زیبا و دوست‌ داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمی‌‌آیند

زیباترین و دوست ‌داشتنی ‌ترین انسانهایی که می‌شناسیم،

آنهایی هستند که با شکست آشنا شده‌اند،

آنهایی که رنج را تجربه کرده‌اند،

آنهایی که از دست دادن را تجربه کرده‌اند،

آنهایی که پس از این رویدادهای دشوار دوباره مسیر خود 

را به سمت زندگی پیدا کرده‌اند،

 

این افراد، زندگی را به شکل متفاوتی می‌فهمند،

آن را به شکل متفاوتی تحسین می‌کنند

و نیز به شکل متفاوتی حس می‌کنند

به همین دلیل ،

آرامترند و دوست داشتن و محبت به دغدغه‌شان تبدیل می‌شود.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : آدم های زیبا و دوست‌ داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمی‌‌آیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 8 تیر 1397

 

رابطه‌ها،

رابطه‌هاى خوب،

چرا به خرابی كشیده مى‌شوند؟

این سوال شاید هزار و یک جواب داشته باشد كه یكى‌ش این است:

 چون دو طرف رابطه، ظرافت روزهاى اول‌شان را از دست مى‌دهند.

از پیراهن اتوكشیده و یقه‌ى آهارزده و كفش و كلاه ست‌كرده و 

آرایشِ به‌غایت‌حساب‌شده بگیر،

تا انتخاب كلمات و لحن جملات و ملاحت در گفتار و دقت در رفتار.

 

آدمِ روزهاى اول رابطه، چنان ملاحظه‌كار است؛ انگار پادوى نوجوانى

 است كه روز اول كارش در كارگاه بلورسازى، از برابر چشمان

 شكاک استادكارش بار شیشه مى‌برد.

همین آدم، همان آدمى‌ست كه صد سال بعد فراموش مى‌كند

 هر كلمه‌ى نابه‌جا مى‌تواند دشنه شود و در دل بنشیند.

 

رابطه‌ها به خرابی كشیده مى‌شود چون آدم‌هاى رابطه فریبِ 

عادت را مى‌خورند و به خودشان راحت مى‌گیرند.

چون از یاد مى‌برند كه آن‌چه روز اول دیگرى را مى‌آزارد، تا

 هزار سال دیگر هم آزاردهنده است.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : رابطه‌ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 7 تیر 1397

 

 

"بانک زمان" در سوئیس

 

 

یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: 

در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. 

صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. 

طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان 

هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.

به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! 

مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!

از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد! 

من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را 

در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) 

توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم!

 

این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! 

وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک 

طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت 

تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.

داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان 

در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر 

ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!

طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، 

بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او 

یک "کارت بانک زمان" می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر 

دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند. 

بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان

 و یا منزل تعیین می کند!

در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، 

دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند!

 

 صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت

 و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن 

پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد

!

اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه

 اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! 

من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او

 شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم 

کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم 

که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از

 بانک زمان درخواست داده است!

ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت

 یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.

او به محض بهبودی، دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شد و

 گفت که می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند! 

 

مسلما پیاده شدن چنین ایده ای در کشورمان که جمعیت سالمند 

آن نزدیک 10 درصد بوده و با شتاب به سمت 30 درصد شدن در 

حال حرکت است!، نه تنها هزینه های بیمه و مراقبت در دوران 

سالمندی را کاهش می دهد، بلکه موجب تقویت اتحاد و همبستگی

 میان نسل ها شده که در سایر طرح های پولی موجود نظیر

 خانه سالمندان و پرستار خانگی کمتر دیده می شود!

 

ایده "بانک زمان" یا "بانک مراقبت از سالمندان" اولین بار در

 سال 2012 و در شهر اس تی گلن سوئیس که جوانترین جمعیت

 را دارد، مطرح و پیاده شد و طبق گزارش دولتی که قصد دارد

 "فرهنگ زیبای روستایی مراقبت از یکدیگر" را به شهرهای 

مدرن بیاورد؛ بیش از نیمی از جوانان از این طرح استقبال کرده اند!

 

استقبال جوانان از چنین طرحی و همجواری، همزبانی و همدلی

 با سالمندان؛ یعنی ترکیب خامی و پختگی و کسب تجربه فراوان

 برای جوانان، زنده ماندن اخلاق و احترام به اصل و ریشه در جامعه

 و همچنین روشن شدن چراغ امید در دل سالمندان.



امیرعباس زینت بخش






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : "بانک زمان" در سوئیس،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 4 تیر 1397

 

ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ؛

 ﺑﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺧﻨﺪﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ

ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺴﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ،ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺵ ﺍﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ!

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ!

ﻣﮕﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟

آﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯾﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ آﺷﻐﺎﻝﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻏﺼﻪﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ مشکلاﺗﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ،

ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺷﻐﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ...

 

پرویز پرستویی






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ﻣﮕﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﺭﻭ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 2 تیر 1397

 

در حالی که پرستار مشغول تزریق بود.

 ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"

"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"

ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید.

 اما توانست بر خودش غلبه کند.

" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی

 یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده

 زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم.

کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر

 میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام.

 کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش

 زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "

"و خواهش دوم چیست؟"

می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.

میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من

 هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم

 با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد,

صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام

حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و

 در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!!

 من که همیشه گرم میپوشیدم,

همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.

خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,

به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی

را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.

می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم

 بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات

من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.

 

 پائولو کوئلیو

ورونیکا تصمیم میگیرد و بمیرد






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ورونیکا تصمیم میگیرد و بمیرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 2 تیر 1397


( کل صفحات : 50 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز