مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

نوشته ی زیبای دکتر سعید مهرپور به همسرشون که به

 تازگی بخاطر سرطان از دست دادنشون

 

مریم عزیزم سلام . 

من در چهل و یک سالگی به بسیاری از

 آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام.

پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس ! اما امروز بعد

 از این راهِ دراز و پر مشقّت ، یک آرزو بیشتر ندارم . همه این ها

را که برشمردم را پس بدهم . در عوض لحظه ای کنارِ تو بنشینم ،

در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی با هم بنوشیم و این بار قول

 میدهم که چای را نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.

 

مریم عزیزم ؛ این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت ،

 عجله دارند که نگاهِ مادر ؛ نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمی بینند

و برای رسیدنِ هر چه سریعتر به قله ، بسیاری را در دامنه جای میگذارند .

 

مریم عزیزم ، من پشیمانم از تمامِ شبهایی که صحبتِ تو

 را نمی شنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم.

من پشیمانم.

 

مریم جان بگذار جوانترها را نصیحتی کنم .

 

در بالای قلّه ها و آن سوی ابرها خبری نیست ،

هر چه هست در دامنه زندگی شماست........

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : در بالای قلّه ها و آن سوی ابرها خبری نیست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 10 مرداد 1397

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم 

شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که

 همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.

او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که 

مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای

 جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم 

درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود 

که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه

 راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه

 از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی

 را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:

«اطلاعات بفرمائید»

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچکس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»

«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله، می‌توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره 

سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.

او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.

به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل 

خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم.

یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل 

مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه

 با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم

.

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن 

مکالمات را فراموش نکردم.

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی

 که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.

راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه

 چقدر وقت می‌گذاشت.

چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل 

برای نیم ساعت توقف کرد.

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم

و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور

 شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.

«اطلاعات بفرمائید»

من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را 

چطور هجّی می‌کنند؟»

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت 

دیگر خوب شده باشد

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»

و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم 

با ارزش بودی یا نه؟»

او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او 

اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. 

او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.

تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.

«اطلاعات بفرمائید»

«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله، دوست قدیمی»

«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند

 سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. 

او 5 هفته پیش در گذشت»

قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید.

 آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر 

شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.

خودش منظورم را می‌فهمد»

من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 10 مرداد 1397

 

 

ارتباط موبایل و خطر ابتلا به فراموشی زودرس :

پژوهشگران به تازگی دریافته‌اند که استفاده کودکان و

نوجوانان از موبایل خطر ابتلا به فراموشی آن‌ها را در سنین

بزرگسالی به‌طور قابل توجهی افزایش می‌دهد.

به گزارش سایک نیوز به نقل از ایسنا، بر اساس گزارشی

 که به تازگی از سوی موسسه علمی و پژوهشی

 «جوانب سلامت زیست محیطی» در کشور سوئیس

 منتشر شده است، یک رابطه معنادار و عمیق میان

 استفاده کودکان و نوجوانان از گوشی‌های همراه و ابتلای

 زودهنگام به بیماری فراموشی و آلزایمر وجود دارد و این

 بدان معناست در صورتی که خانواده‌ای موبایل را در سنین

پایین در اختیار کودکانشان می‌گذارند، باید عواقب

و آسیب‌های احتمالی آن را نیز در نظر بگیرند.

نتایج این تحقیقات که برروی ۷۰۰ نوجوان در سنین

بین ۱۲ تا ۱۷ سال صورت پذیرفته، نشان می‌دهد که

حافظه تصویری و ذهنی این افراد به طور قابل توجهی

 پس از مدتی استفاده طولانی از موبایل کاهش یافته است.

 محققان در این پژوهش‌ها از آزمایش‌های 

پرتونگاری EMR radiation برروی مغز افراد مورد آزمایش

 استفاده کرده‌اند.

این پژوهش‌ها همچنین یک نتیجه جالب دیگر نیز داشت

و آن هم این بود از آنجا که افراد راست‌دست معمولا هنگام

 تماس و مکالمه، گوشی را برروی گوش سمت راست خود می‌گذارند،

 بیشتر در معرض ابتلا به فراموشی و از دست دادن حافظه

 قرار می‌گیرند.

استفاده از موبایل و دستگاه‌های الکترونیکی متصل به اینترنت

 شامل مکالمات تلفنی، ارسال و دریافت پیام کوتاه، بازی‌های 

آنلاین و آفلاین، اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی و چت در پیام 

رسان‌ها می‌شود که این روزها نوجوانان و جوانان بسیاری را

 درگیر کرده و به یک معضل اجتماعی تبدیل شده است که به

 گفته پزشکان، سلامت نسل‌های آینده را به شدت به مخاطره

 خواهد انداخت.

منبع : سایک نیوز






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ارتباط موبایل و خطر ابتلا به فراموشی زودرس،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
یکشنبه 7 مرداد 1397

 

خوب است آدمی جوری زندگی کند

که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند

و رفتنش چیزی از آن کم...!

حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد.

باید که جای پایش در این دنیا بماند.

آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود.

نیامده ایم تا جمع کنیم، آمده ایم تا ببخشیم،

 آمده ایم تا عشق را ؛

ایمان را ، دوستی را

با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم

آمده ایم تا جای خالی ای را پر کنیم

که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس!

 بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت.

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم...

پس بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم...‌

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 6 مرداد 1397

 

دکتر الهی قمشه ای خیلی زیبا گفت ....

 

تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی

ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست و

 تو صاحب تمام ثروت زمین هستی ! ! !

 

اون روز چه لباسی میپوشی؟

چه طلایی به خودت آویزون میکنی؟

با چه ماشینی گردش میکنی؟

کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب میکنی؟

شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به

 وجد بیای اما کم کم می فهمی حقیقت چیه !

وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی،

 لباس جدیدتو ببینه،

برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش، کنارت غذا

بخوره، همه این داشته هات برات پوچه

دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره...

خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه...

طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمیکنه...

همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمیکنه

چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی

اون وقته که میبینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه چقدر

 هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص با دیگران بزرگ و با ارزشه.

شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند .....

 

قدر همدیگه رو بدونیم






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : قدر همدیگه رو بدونیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 5 مرداد 1397

 

 

بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت چه می کنی؟

 

گفت هیچ کار.

گفتند: مگر می شود؟

  پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟

 

گفت: من در تربیت خود کوشیدم تا الگوی خوبی برای آنان باشم.

 

فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار پدر و مادر را می بینند.

  نه امر و نهی های بیهوده ای که خود عمل نمی کنند

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چرا فرزندان تو چنین خوبند؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 5 مرداد 1397

 

متنی زیبا از  دکتر الهی قمشه ای:

 

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند فضای منزلتان خالی از

 نقاشی های کودکانه خواهد شد؛

دیگر اثری از شکلک های خندان بر روی دیوارهای خانه، حک

 کردن اسامی بر روی پارچه ی دسته ی مبل ها و طرح های لرزان

 انگشتی بر روی شیشه های بخار گرفته ی پنجره های خانه،

وجودنخواهد داشت.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند دیگر اثری از هسته های 

میوه ها در زیر تخت ها وجود نخواهد داشت.

در آن روز می توانید مدادی را بر روی میز برای یادداشت كردن 

پیدا کنید و شیرینی داخل یخچال باقی خواهد ماند.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند می توانید برای خود 

غذاهای بخارپز به جای ساندویچ هات داگ یا همبرگر درست کنید.

می توانید زیر نور شمع غذا بخورید بدون آنکه نگران دعوای 

فرزندانتان برای فوت کردن شمع ها باشید.

روزی هنگامی که فرزندانتان بزرگ شوند زندگیتان متفاوت 

خواهد شد آنها آشیانه تان را ترک خواهند کرد و خانه تان

 آرام... ساکت... خالی و تنها خواهد شد.

در آن زمان است که به جای چشم انتظاری برای فرارسیدن «روزی» ؛

دیروزها را مرور خواهید کرد... یعنی در ان روزها ؛ دلتنگ 

امروزتان خواهید شد...

پس امروزتان را  با آنها عاشقانه زندگی کنید...

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : امروزتان را با آنها عاشقانه زندگی کنید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 3 مرداد 1397

 

 

یه ﻛﺎﺭﺕ ﻋﺮﻭسی ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﻴﺪ

ﺍﺯ ﺑﺲ ﺟﺬﺏ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺷﺪﻡ،

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻨﻢ :

 

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ شخصیتهای ﻣﻬﻢ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﻭ ﻋﺮﻭﺱ

ﻣﻴﻜﻨﻪ ، ﺑﻌﺪ ﺗﻮی ﻛﺎﺭﺕ ﻋﺮﻭﺳﻴﺶ می نوﻳﺴﻪ ﻛﻪ :       

 

ﺑِﺎﺳْﻤﻪ ﺗﻌﺎلی ؛

ﺧﻮﺍهی ﻛﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﻒ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ،

ﺷﻴﺮﻳﻦ کسی ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ .

 

ﺩﻭﺷﻴﺰﻩ ﻓﻼنی ﻭ ﺁﻗﺎی ﺑﻬﻤﺎنی

ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻧﺪ !

 ﺑﻨﺎ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﺟﺸﻦ ﺑﺎﺷﻜﻮهی ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﻨﻴﻢ،

 ﻭلی ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﺟﺸﻦ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻢ

 ﺩﻳﮕﺮی ﺗﺎ ﺁن ها ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻨﺪ

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ جشنی ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ .

ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺟﻬﺖ ﺍﻃﻼﻉ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ

ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ ...

 ﮔﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﺍﺭﺗﺎﻥ ﻣﺤﺮﻭﻣﻴﻢ

ﻭلی ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺧﺪﺍﭘﺴﻨﺪﺍﻧﻪ

ﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻛﻨﻴﺪ .






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 1 مرداد 1397

 

حلقه ازدواج ریشه ایرانی دارد

 

 

حلقه ی ازدواج ، یک رسم چند هزار ساله ی ایرانی

حلقه ای که امروزه در تمام دنیا هنگام ازدواج زن و شوهر به دست 

هم میکنند برگرفته از حلقه ی مهر در آئین میترائیسمِ ایران می باشد ؟

در آئین میترائیسم بارزترین نشانه ی میترا که ایزد بزرگ این آئین است ، 

حلقه ی مهر بوده که در بیشتر نقشهای بجا مانده از میترا در دست وی 

دیده میشود . حلقه ای که به وضوح آن را در دست فروهر نیز می بینید .

 

 

میترا ایزد مهر و محبت و پیمان بوده و بیشتر از سه هزار سال پیش 

کسانی که در ایران پیمان زناشویی می بستند آن را به نشانه ی پیروی 

از میترا به دست میکردند و با اینکار هم ارادت خود را به میترا نشان 

میدادند هم از او که ایزد مهر و پیمان است یاری میگرفتند تا همیشه 

بر سر پیمانی که می بندند استوار باشند چرا که میترا پیمان شکنان

 را دوست ندارد .

امروز تمام دنیا بدون اینکه بدانند یکی از کهنترین رسمهای ایرانی 

متعلق به میترا را بجای می آورند 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حلقه ازدواج ریشه ایرانی دارد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 29 تیر 1397

 

 

کوتاه ترین جنگ تاریخ چه بود؟

 

 

جنگ آنگولا زانزیبار کوتاه ترین جنگ در تمامی طول تاریخ است. 

این جنگ در بیست و پنجم ماه مه سال ۱۸۹۶ اتفاق افتاد.

 این جنگ به علت مرگ ناگهانی سلطان هوماد، فرد دست

 نشانده بریتانیا در عمان اتفاق افتاد. او در همان تارخ

 بیست و پنجم ماه می از دنیا رفت.

 

سلطان خالد بن بلقاش در آن زمان بر عمان حکمرانی می کرد.

 اما بریتانیا دل خوشی از او نداشت و دوست داشت کسی که 

به بیشتر به انگلستان نزدیک است بر سر کار باشد. بریتانیا سعی 

داشت هوماد بن محمد را بر سر کار بیاورد.

 

بریتانیا با ارسال پیامی از سلطان خالد بن بلقاش خواست که

 کاخ سلطنتی را ترک کند ولی او قبول نکرد.

 

در ساعت نه صبح، بریتانیا با سه کشتی کروز، دو قایق جنگی،

 ۱۵۰ تفنگ دار و به همراه ۹۰۰ سرباز زانزیباری به سمت کاخ

 سلطان حمله ور شد. ۲۸۰۰ سرباز نیز از کاخ سلطان محافظت می کردند.

 

در ساعت نه و دو دقیقه ی صبح، بریتانیا با پرتاب توپ به سمت 

کاخ باعث فراری دادن سربازان شد و کاخ به راحتی سقوط کرد. 

جالب اینجاست که بدانید تمامی نیروهای محافظ سلطان تا ساعت

 نه و چهل دقیقه فرار کردند و در همان ساعت پرچم بریتانیا بر فراز 

کاخ سلطان به اهتزاز درآمد.

 

در این جنگ ۵۰۰ نفر از نیروهای سلطان کشته شدند ولی در قوای 

مقابل تنها یک نفر از نیروهای بریتانیا زخمی شد. بریتانیا این جنگ 

را در چهل دقیقه برد و این جنگ به کوتاه ترین جنگ در طول تاریخ تبدیل شد

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : کوتاه ترین جنگ تاریخ چه بود؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 تیر 1397

داستان شگفت انگیز تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک

 

ماسابومی هوسونو کارمند وزارت حمل و نقل ژاپن تنها مسافر ژاپنی تایتانیک بود که با فرار از قسمت درجه دو کشتی و سوارشدن به قایق نجات از مرگ نجات یافت. اما وقتی ماسابومی به ژاپن برگشت بجای استقبال، مورد حمله رسانه ها و مردم قرار گرفت. مردم ژاپن بخاطر اینکه او نتوانسته بود روح از خودگذشتگی و استواری را آنگونه که در خور ژاپنی هاست نشان دهد به وی پشت کردند و او را ترسویی نامیدند که با نادیده گرفتن زنان و کودکان توانسته جان خود را نجات دهد.

دولت ژاپن به دلیل رفتار دون از شأن یک کارمند دولت، او را اخراج کرد. سپس از جامعه طرد شد و حتی داستان بزدلی‌اش را در کتابهای درسی ژاپن گنجاندند و سرانجام در فقر و سرافکندگی بدرود حیات گفت.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان شگفت انگیز تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 تیر 1397

هشتاد و دو سال از نامگذاری ایران میگذرد

 

در فروردین سال 1314 خورشیدی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت ، نام رسمی ایران ( به جای پرس ، پرشیا و غیره ) برای کشور ما انتخاب شد . در مغرب زمین از قرون وسطی ، ایران به نام هایی از قبیل : پرس ( فرانسوی ) ، پرشیا ( انگلیسی ) ، پرسیس ( یونانی ) نامیده شده است . اسمی که امروز" ایران " گفته می شود بیش از 600 سال پیش " اران " Eran تلفظ می شد .

سعید نفیسی در دی ماه 1313 نام " ایران " را به جای " پرشیا " پیشنهاد کرد . این نامگذاری در آغاز مخالفانی نیز داشت و براین باور بودند که در " پرشیا " فرهنگ و تمدنی نهفته است که نمی توان آن را حذف کرد و شناخته شده و بین المللی نیز است ؛ اما حامیان نامگذاری ایران ، اعتقاد داشتند که واژه ایران بسیار کهن و بر اقتدار سیاسی کشور می افزاید .

 

" واژه ایران " بسیار کهن و قبل از آمدن آریایی ها به سرزمین مان اطلاق می شد و نامی تازه و ساخته و پرداخته نیست . پروفسور آرتور اپهام پوپ ( 1969 1881 میلادی ) ایران شناس مشهور امریکایی در کتاب " شاهکارهای هنر ایران " که در سال 1338 توسط دکتر پرویز خانلری به زبان فارسی ترجمه شده است ، می نویسد : « کلمه ایران به فلات و توابع جغرافیایی آن حتی در هزاره پیش از آمدن آریاییان نیز اطلاق می شود »

 

واژه " ایران " از دو قسمت ترکیب شده است . قسمت اول به معنی اصیل ، نجیب ، آزاده و شریف است . قسمت دوم به معنی سرزمین یا جا و مکان است .

 

معنی واژه " ایران " سرزمین آزادگان است . فردوسی در شاهنامه در باره خوی آزادگان ( ایرانیان ) چنین می سراید :

 

تو با دشمن ار خوب گفتی رواست / از آزادگان خوب گفتن سزاست

 

دکتر بهرام فره وشی ( 1304 1371 ) ایران شناس و استاد پیشین دانشگاه تهران در خصوص ریشه واژه ایران می نویسد : « ایران در زبان اوستایی به صورت ائیریه Airya و در زبان فارسی باستان اریه Ariya آمده است . در اوستا هم نام قومی ایرانی به معنی شریف و نجیب و اصیل است . این واژه در زبان ایرلندی کهن هم به همین معنی است . قسمت اول کلمه ایرلند Ir Land به معنی نجیب و شریف و قسمت دوم آن به معنی سرزمین است . ایرلند به معنی سرزمین نجباست »

 

منبع : برگرفته از مقاله "چگونه ایران شدیم؟"

 نوشته مجتبی انوری






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : هشتاد و دو سال از نامگذاری ایران میگذرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 تیر 1397

 

چه دلـنشین است امواج صدای آدم‌هایی که موسیقیِ محبتشان را فریاد می‌زنند...

 

آدم‌هایی که با محبتشان، زمین را ستاره باران می‌کنند

 

آدم‌هایی که با موسیقی کلامشان، برای امواج خروشان دنیا لالایی می‌خوانند...

 

چه زیبا هستند قلبــهای دریایی...

انگار خدا آنها را می‌آفریند تا با آهنگِ صدایشان غم‌ها را جادو کنند...

 

بیایید امروز افسون دلهای دریایی باشیم،

دلهایی که با سمــفونی آرامش،

بهترین‌ها را برای همه آرزو می‌کنند

 

برای همه‌تون، همراهی و دوستیِ یکی از این آدم‌ها رو آرزو میکنم

و از اون قشنگ‌تر آرزو می‌کنم خودتونم یکی از همین آدم‌ها باشید

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بیایید امروز افسون دلهای دریایی باشیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و

 محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت

که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها

 را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم

 صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست

 کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به

 کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را

 به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ

 غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و

 این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و

 بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر

 در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر

 دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من

تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی

 بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا

سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و

 محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت

که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها

 را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم

 صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست

 کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به

 کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را

 به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ

 غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و

 این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و

 بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر

 در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر

 دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من

تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی

 بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا

سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397


( کل صفحات : 50 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز