مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

 

یه ﻛﺎﺭﺕ ﻋﺮﻭسی ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﻴﺪ

ﺍﺯ ﺑﺲ ﺟﺬﺏ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺷﺪﻡ،

ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﺍی ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻨﻢ :

 

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ شخصیتهای ﻣﻬﻢ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﻭ ﻋﺮﻭﺱ

ﻣﻴﻜﻨﻪ ، ﺑﻌﺪ ﺗﻮی ﻛﺎﺭﺕ ﻋﺮﻭﺳﻴﺶ می نوﻳﺴﻪ ﻛﻪ :       

 

ﺑِﺎﺳْﻤﻪ ﺗﻌﺎلی ؛

ﺧﻮﺍهی ﻛﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﻒ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ،

ﺷﻴﺮﻳﻦ کسی ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ .

 

ﺩﻭﺷﻴﺰﻩ ﻓﻼنی ﻭ ﺁﻗﺎی ﺑﻬﻤﺎنی

ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻧﺪ !

 ﺑﻨﺎ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﺟﺸﻦ ﺑﺎﺷﻜﻮهی ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﻨﻴﻢ،

 ﻭلی ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﻮﺩﺟﻪ ﺟﺸﻦ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻢ

 ﺩﻳﮕﺮی ﺗﺎ ﺁن ها ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻨﺪ

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ جشنی ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ .

ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﺕ ﺟﻬﺖ ﺍﻃﻼﻉ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ

ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ ...

 ﮔﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﺍﺭﺗﺎﻥ ﻣﺤﺮﻭﻣﻴﻢ

ﻭلی ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻳﻢ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺧﺪﺍﭘﺴﻨﺪﺍﻧﻪ

ﺭﺍ ﺑﭙﺴﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﺗﺄﻳﻴﺪ ﻛﻨﻴﺪ .






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 1 مرداد 1397

 

حلقه ازدواج ریشه ایرانی دارد

 

 

حلقه ی ازدواج ، یک رسم چند هزار ساله ی ایرانی

حلقه ای که امروزه در تمام دنیا هنگام ازدواج زن و شوهر به دست 

هم میکنند برگرفته از حلقه ی مهر در آئین میترائیسمِ ایران می باشد ؟

در آئین میترائیسم بارزترین نشانه ی میترا که ایزد بزرگ این آئین است ، 

حلقه ی مهر بوده که در بیشتر نقشهای بجا مانده از میترا در دست وی 

دیده میشود . حلقه ای که به وضوح آن را در دست فروهر نیز می بینید .

 

 

میترا ایزد مهر و محبت و پیمان بوده و بیشتر از سه هزار سال پیش 

کسانی که در ایران پیمان زناشویی می بستند آن را به نشانه ی پیروی 

از میترا به دست میکردند و با اینکار هم ارادت خود را به میترا نشان 

میدادند هم از او که ایزد مهر و پیمان است یاری میگرفتند تا همیشه 

بر سر پیمانی که می بندند استوار باشند چرا که میترا پیمان شکنان

 را دوست ندارد .

امروز تمام دنیا بدون اینکه بدانند یکی از کهنترین رسمهای ایرانی 

متعلق به میترا را بجای می آورند 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حلقه ازدواج ریشه ایرانی دارد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 29 تیر 1397

 

 

کوتاه ترین جنگ تاریخ چه بود؟

 

 

جنگ آنگولا زانزیبار کوتاه ترین جنگ در تمامی طول تاریخ است. 

این جنگ در بیست و پنجم ماه مه سال ۱۸۹۶ اتفاق افتاد.

 این جنگ به علت مرگ ناگهانی سلطان هوماد، فرد دست

 نشانده بریتانیا در عمان اتفاق افتاد. او در همان تارخ

 بیست و پنجم ماه می از دنیا رفت.

 

سلطان خالد بن بلقاش در آن زمان بر عمان حکمرانی می کرد.

 اما بریتانیا دل خوشی از او نداشت و دوست داشت کسی که 

به بیشتر به انگلستان نزدیک است بر سر کار باشد. بریتانیا سعی 

داشت هوماد بن محمد را بر سر کار بیاورد.

 

بریتانیا با ارسال پیامی از سلطان خالد بن بلقاش خواست که

 کاخ سلطنتی را ترک کند ولی او قبول نکرد.

 

در ساعت نه صبح، بریتانیا با سه کشتی کروز، دو قایق جنگی،

 ۱۵۰ تفنگ دار و به همراه ۹۰۰ سرباز زانزیباری به سمت کاخ

 سلطان حمله ور شد. ۲۸۰۰ سرباز نیز از کاخ سلطان محافظت می کردند.

 

در ساعت نه و دو دقیقه ی صبح، بریتانیا با پرتاب توپ به سمت 

کاخ باعث فراری دادن سربازان شد و کاخ به راحتی سقوط کرد. 

جالب اینجاست که بدانید تمامی نیروهای محافظ سلطان تا ساعت

 نه و چهل دقیقه فرار کردند و در همان ساعت پرچم بریتانیا بر فراز 

کاخ سلطان به اهتزاز درآمد.

 

در این جنگ ۵۰۰ نفر از نیروهای سلطان کشته شدند ولی در قوای 

مقابل تنها یک نفر از نیروهای بریتانیا زخمی شد. بریتانیا این جنگ 

را در چهل دقیقه برد و این جنگ به کوتاه ترین جنگ در طول تاریخ تبدیل شد

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : کوتاه ترین جنگ تاریخ چه بود؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 تیر 1397

داستان شگفت انگیز تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک

 

ماسابومی هوسونو کارمند وزارت حمل و نقل ژاپن تنها مسافر ژاپنی تایتانیک بود که با فرار از قسمت درجه دو کشتی و سوارشدن به قایق نجات از مرگ نجات یافت. اما وقتی ماسابومی به ژاپن برگشت بجای استقبال، مورد حمله رسانه ها و مردم قرار گرفت. مردم ژاپن بخاطر اینکه او نتوانسته بود روح از خودگذشتگی و استواری را آنگونه که در خور ژاپنی هاست نشان دهد به وی پشت کردند و او را ترسویی نامیدند که با نادیده گرفتن زنان و کودکان توانسته جان خود را نجات دهد.

دولت ژاپن به دلیل رفتار دون از شأن یک کارمند دولت، او را اخراج کرد. سپس از جامعه طرد شد و حتی داستان بزدلی‌اش را در کتابهای درسی ژاپن گنجاندند و سرانجام در فقر و سرافکندگی بدرود حیات گفت.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان شگفت انگیز تنها مسافر ژاپنی کشتی تایتانیک،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 تیر 1397

هشتاد و دو سال از نامگذاری ایران میگذرد

 

در فروردین سال 1314 خورشیدی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت ، نام رسمی ایران ( به جای پرس ، پرشیا و غیره ) برای کشور ما انتخاب شد . در مغرب زمین از قرون وسطی ، ایران به نام هایی از قبیل : پرس ( فرانسوی ) ، پرشیا ( انگلیسی ) ، پرسیس ( یونانی ) نامیده شده است . اسمی که امروز" ایران " گفته می شود بیش از 600 سال پیش " اران " Eran تلفظ می شد .

سعید نفیسی در دی ماه 1313 نام " ایران " را به جای " پرشیا " پیشنهاد کرد . این نامگذاری در آغاز مخالفانی نیز داشت و براین باور بودند که در " پرشیا " فرهنگ و تمدنی نهفته است که نمی توان آن را حذف کرد و شناخته شده و بین المللی نیز است ؛ اما حامیان نامگذاری ایران ، اعتقاد داشتند که واژه ایران بسیار کهن و بر اقتدار سیاسی کشور می افزاید .

 

" واژه ایران " بسیار کهن و قبل از آمدن آریایی ها به سرزمین مان اطلاق می شد و نامی تازه و ساخته و پرداخته نیست . پروفسور آرتور اپهام پوپ ( 1969 1881 میلادی ) ایران شناس مشهور امریکایی در کتاب " شاهکارهای هنر ایران " که در سال 1338 توسط دکتر پرویز خانلری به زبان فارسی ترجمه شده است ، می نویسد : « کلمه ایران به فلات و توابع جغرافیایی آن حتی در هزاره پیش از آمدن آریاییان نیز اطلاق می شود »

 

واژه " ایران " از دو قسمت ترکیب شده است . قسمت اول به معنی اصیل ، نجیب ، آزاده و شریف است . قسمت دوم به معنی سرزمین یا جا و مکان است .

 

معنی واژه " ایران " سرزمین آزادگان است . فردوسی در شاهنامه در باره خوی آزادگان ( ایرانیان ) چنین می سراید :

 

تو با دشمن ار خوب گفتی رواست / از آزادگان خوب گفتن سزاست

 

دکتر بهرام فره وشی ( 1304 1371 ) ایران شناس و استاد پیشین دانشگاه تهران در خصوص ریشه واژه ایران می نویسد : « ایران در زبان اوستایی به صورت ائیریه Airya و در زبان فارسی باستان اریه Ariya آمده است . در اوستا هم نام قومی ایرانی به معنی شریف و نجیب و اصیل است . این واژه در زبان ایرلندی کهن هم به همین معنی است . قسمت اول کلمه ایرلند Ir Land به معنی نجیب و شریف و قسمت دوم آن به معنی سرزمین است . ایرلند به معنی سرزمین نجباست »

 

منبع : برگرفته از مقاله "چگونه ایران شدیم؟"

 نوشته مجتبی انوری






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : هشتاد و دو سال از نامگذاری ایران میگذرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 تیر 1397

 

چه دلـنشین است امواج صدای آدم‌هایی که موسیقیِ محبتشان را فریاد می‌زنند...

 

آدم‌هایی که با محبتشان، زمین را ستاره باران می‌کنند

 

آدم‌هایی که با موسیقی کلامشان، برای امواج خروشان دنیا لالایی می‌خوانند...

 

چه زیبا هستند قلبــهای دریایی...

انگار خدا آنها را می‌آفریند تا با آهنگِ صدایشان غم‌ها را جادو کنند...

 

بیایید امروز افسون دلهای دریایی باشیم،

دلهایی که با سمــفونی آرامش،

بهترین‌ها را برای همه آرزو می‌کنند

 

برای همه‌تون، همراهی و دوستیِ یکی از این آدم‌ها رو آرزو میکنم

و از اون قشنگ‌تر آرزو می‌کنم خودتونم یکی از همین آدم‌ها باشید

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بیایید امروز افسون دلهای دریایی باشیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و

 محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت

که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها

 را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم

 صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست

 کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به

 کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را

 به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ

 غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و

 این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و

 بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر

 در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر

 دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من

تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی

 بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا

سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و

 محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت

که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها

 را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم

 صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست

 کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به

 کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را

 به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ

 غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و

 این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و

 بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر

 در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر

 دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من

تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی

 بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا

سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

 

بچه هایی که هرگز نه نشنیده باشند،

 لوس بار می آیند و بیشترشان در بزرگسالی دچار مشکل خواهند شد.

 

چون فکر می کنند همه دنیا باید مطابق میل آن ها رفتار کند و

 وقتی خلافشان را می بینند، دلخور و گاهی افسرده و گوشه گیر می شوند؛

 

بنابراین والدین باید به کودکان خود بیاموزند که همه جا

 قوانینی دارد که لازم است به آن ها احترام بگذارند.

 

همیشه هم نباید با خواسته های کودکان مخالفت شود؛

زیرا ممکن است دچار سرخوردگی و ناامیدی شوند.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بچه هایی که هرگز نه نشنیده باشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

 

مادربزرگ پنج تا بادام زمینی دستم داد

او می‌دانست که من چقدر عاشق بادام زمینی هستم.

اولی را خوردم،

دومی را خوردم،

سومی را خوردم،

چهارمی را هم خوردم...

آخری را که در دهانم گذاشتم

طعمش به قدری تلخ و بد بود که

مزه‌ی خوبِ تمامِ آن قبلی ها را به

 کامم تلخ کرد.

 

بعضی از آدم هایِ زندگیمان هم درست مثلِ "بادام زمینی" هستند.

 

روزهای اول،

کارهایشان شیرین،

حرف هایشان شیرین،

اخلاقشان شیرین...

اما از یک جایی به بعد چنان تغییر می‌کنند و عوض می‌شوند

 که زندگی را به کامتان، مثلِ طعمِ کارها و حرف ها

 و اخلاقِشان "تلخ" می‌کنند.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس

 غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند.

 تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.

مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند،

 مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری

کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.

غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.

چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش

 به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.

غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.

بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.

 

در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه

در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام

سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه

 دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را

 رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.

یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای

ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.

 تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت:

 «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم

و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری،

شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد

تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت:

 «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و

بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است

 

من کنون فهمیدم که؛

 "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،

" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد.

 

 "آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس

 غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند."

 

 "من غنی بودم ولی در خود احساس غنی بودن نمی‌کردم

 و تو فقیری ولی احساس غنی بودن میکنی




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

 

هیچگاه زنی را معطل دوست داشتن های دمِ دستی خود نکنید!

اگر فکر میکنید عاشق زنی هستید باید تا اخرین لحظه ی

زندگیتان را با او تصور کرده باشید ،

باید لحظه هایتان از نفس های او بویِ سیب گرفته باشد ،

باید به خاطرِ او شب و روزتان بهم بخورد،

باید هیچکس را جز او نبینید ..

اگر اینگونه نبودید،او و خودتان را معطلِ عشق نکنید!

این احساسات گذرا،

اسمَش عشق نیست ..

اگر عشق را نمیفهمید،

عاشقی نکنید ..!

که عشق همان حسی ست که با

تصاحب روح می آید و با کندنِ جان می رود...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ‌ هیچگاه زنی را معطل دوست داشتن های دمِ دستی خود نکنید!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

 

اگر شهر مالِ من بود...

در هر خیابانش ...

یك بغل فروشی تأسیس می كردم ...

كه اگر پاییز بود و

نمِ باران و

یك دنیا برگِ زردِ ریخته از درخت و

یك دل كه پر از دلتنگی ست...

جایی باشد ...

برای دقیقه ای در آغوش كشیده شدن ...

و ثانیه ای آرامش و لحظه ای امنیت...

آری من اگر بودم،

به جای این همه درمانگاه و مریض خانه،

در هر خیابان ...

فقط یك بغل فروشی می زدم و تمام




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اگر شهر مالِ من بود...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود

 و در كنار او فقیرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود.

 

 ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى كرد و مى گفت:

 

صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است.

مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر،

خشت فیروزه به كار رفته است،

ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك،

درست شده،

 

این كجا و آن كجا؟

 

فقیرزاده در پاسخ گفت:

 

تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین بجنبد،

پدر من به بهشت رسیده است...!!






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : این كجا و آن كجا؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

قوی کسی است که,

نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند،

 و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!!

هر گاه زندگی را جهنم دیدی,

سعی کن پخته از آن بیرون آیی...

سوختن را همه بلدند!!

زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!!

با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد...

یکی رفت و،

   یکی موند و،

       یکی از غصه هاش خوندو

          یکی برد و،

             یکی باخت و،

                یکی با قسمتش ساختو

                                          یکی رنجید،

 

                         ""یکی بخشید""

 

            یکی از آبروش ترسید

        یکی بد شد،

     یکی رد شد،

  یکی پابند مقصد شد

تو اما باش،

          """خدا اینجاست...!!

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم،

فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد،

و با خود تکرار می کنم که یادم باشد،

هر آن ممکن است شبی فرا رسد،

و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد،

پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "،

و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم :

خوشحالم که هستید....






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خوشحالم که هستید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397


( کل صفحات : 48 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز