مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

زندگی واقعا بسیار ساده است !

از هر دست بدهیم ،از همان دست می‌گیریم !

هرطوری که درباره‌ خود بیندیشیم ، برایمان به واقعیت مبدل می‌شود .

من معتقدم که هرکسی از جمله من ، 

مسئول همه اتفاقات خوب و یا بد در زندگیش است !

لوییز هی

شفای زندگی






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : شفای زندگی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 13 اسفند 1397

 

شاید در بهشت بشناسمت!

 

این جمله سرفصل یک داستان بسیار زیبا و پندآموز است که در

یک برنامه‌ی تلوزیونی مطرح شد. مجری یک برنامه‌ی تلوزیونی

 که مهمان او فرد ثروتمندی بود، این سوال را از او پرسید:

مهم‌ترین چیزی که شما را خوشبخت کرد چه بود؟

 

فرد ثروتمند چنین پاسخ داد: چهار مرحله را طی کردم

 تا طعم حقیقی خوشبختی را چشیدم.

در مرحله‌ی اول گمان می‌کردم خوشبختی در جمع‌آوری

 ثروت و کالاست، اما این چنین نبود.

در مرحله‌ی دوم چنین به گمانم می‌رسید که خوشبختی در جمع‌آوری

 چیزهای کمیاب و ارزشمند است، ولی تاثیرش موقت بود.

در مرحله‌ی سوم با خود فکر کردم که خوشبختی در به دست آوردن

 پروژه‌های بزرگ مانند خرید یک مکان تفریحی و غیره است،

 اما باز هم آن‌طور که فکر می‌کردم نبود.

در مرحله‌ی چهارم اما یکی از دوستانم پیشنهادی به من داد.

 پیشنهاد این بود که برای جمعی از کودکان معلول صندلی‌های

 مخصوص خریده شود، و من هم بی‌درنگ این پیشنهاد را قبول کردم.

 

اما دوستم اصرار کرد با او به جمع کودکان رفته و این هدیه را

خود تقدیم آنان کنم. وقتی به جمعشان رفتم و هدیه‌ها را به آنان

تحویل دادم، خوشحالی که در صورت آنها نهفته بود واقعا دیدن داشت!

کودکان نشسته بر صندلی خود به شادی و بازی پرداخته و خنده

 بر لب‌هایشان نقش بسته بود. اما آن چیزی که طعم حقیقی خوشبختی

 را با آن حس کردم چیز دیگری بود!

 

هنگامی که قصد رفتن داشتم، یکی از آن کودکان آمد و پایم را گرفت!

سعی کردم پای خود را با مهربانی از دستانش جدا کنم اما او درحالی

 که با چشمانش به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد!

 

خَم شدم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟

 این جوابش همان چیزی بود که معنای حقیقی خوشبختی را با آن فهمیدم...

 

او گفت: می‌خواهم چهره‌ات را دقیق به یاد داشته باشم تا در

لحظه‌ی ملاقات در بهشت، شما را بشناسم. در آن هنگام جلوی

 پروردگار جهانیان دوباره از شما تشکر کنم!

 

ضیاء رئیسی (مترجم)






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : شاید در بهشت بشناسمت!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 12 اسفند 1397

 

بچه‌ها با خیالِ کفش و لباس نو، چشمانشان را می‌بندند!

زن‌ها با فکر عوض کردن فرش و رنگ مبل جدیدشان!

مردها با محاسبه‌ی هزینه‌های شب عید و کارهای نیمه‌تمامشان!

 

اما فروردین که از نیمه بگذرد، طرح فرش و رنگ مبل از مُد می‌افتد

و کفش و لباس نو از چشم، هزینه‌ها و کارهای نیمه‌تمام هم احتمالا تمام می‌شود!

ماهی‌ها می‌میرند و سبزه‌ها پلاسیده می‌شوند.

روی دیوارها و شیشه‌ها باز گرد و خاک می‌نشیند و هفت‌سین‌ها کم‌کم جمع می‌شود...

 

اینها رو گفتم که بدانید، اگر هفت‌سینتان یک سین هم کم داشته باشد، ایرادی ندارد!

اگر لباستان فلان مارک و مبلتان فلان طرح هم نباشد، آسمان به زمین نمی‌آید جانم!

خارج کنید خودتان را از دور این رقابت چشم و هم‌چشمی‌ها...

شادی‌هایتان را به این مادیات بی‌دوام گره نزنید!

 

بگذارید کودکانمان یاد بگیرند که سال نو چیزی نیست جز حال

خوب کنار هم بودن! جز وقتی که در کنار هم می‌گذرانیم...

 احساس خوشبختی داشتن با مادیات هنر نیست!

اگر میان همین اندک ‌داشته‌هایتان هم، با هم مهربان بودید،

 آن وقت بروید و میان مردم خوشبختی‌تان را جار بزنید!

 

اگر تصمیم گرفتید امسال را بیشتر کنار هم باشید و بیشتر لبخند بزنید،

 آن وقت است که شکوفه‌های خوشبختی در دلتان جوانه می‌زند

و حال و هوای زندگیتان بهاری می‌شود...

 

لبخند بزنید به ترک دیوارتان!

شاید شکوفه‌ای میانش منتظر جوانه زدن باشد!






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بچه‌ها با خیالِ کفش و لباس نو، چشمانشان را می‌بندند!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 12 اسفند 1397

 

 

 

  به دانشگاه می رفتم که مادربزرگم و  دم درب حیاط نشسته دیدم.

سلام کردم و رد شدم

گفت میری نونوایی

گفتم نه مادر ، می‌بینی که  میرم دانشگاه . کتابام رو ببین

گفت پس مادر واسه منم چهارتا نون بگیر

دیدم فایده نداره . سریع 4 تا نون گرفتم برگشتم .

گفت حالا میری دانشگاه واسه چی؟

گفتم: فردا نون داشته باشم بخورم .

گفت بیا مادر من دوتا نون بَسَمه.

دوتا واسه من دوتا واسه تو .

فردا هم بیا خودم نونت رو میدم اما اگه خودت بری نون بگیری .

خندیدم

گفت :مادرجان تمام زندگی من همین خنده های شماست . امروز کسی نیومده حوصلم سر رفته بود . وگرنه نون داشتم .

اون روز کلاسم و تعطیل کردم و

کنارش نشستم تا شب برای هم حرف زدیم و خندیدیم

 

مهمتر از هرچیزی در  دنیا،  پدر و مادرا هستند . تا هستندقدرشونو بدونید.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پدر و مادر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

 

به نظر من بهترین آرزوها رو برای سال جدید ویکتور هوگو گفته:

 

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی

و اگر هستی،كسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست،تنهائیت كوتاه باشد

و پس از تنهائیت ،نفرت از كسی نیابی.

 

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

ازجمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 

وچون زندگی بدین گونه است

برایت آرزو مندم كه دشمن نیز داشته باشی

نه كم و نه زیاد ، درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا كه زیاده به خودت مغرور نشوی .

 

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی

نه خیلی غیر ضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد.

 

همچنین ، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كار ساده ایست

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نوررزی

و اگر پیری ، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنی خوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی ، و به آواز یك سهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد .

 

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت ، به رایگان.

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خرد بود باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.

 

بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی : این مال من است.

 

و در پایان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

واگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .

 

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم :)

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : به نظر من بهترین آرزوها رو برای سال جدید ویکتور هوگو گفته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

از روزگاری می‌گویم

که جوان‌ترها درکش نمی‌کنند.

روزگاری که در مونمارتر زندگی می‌کردیم

و زیر پنجره‌ی خانه‌ها بوته‌های یاس آویخته بود..

خانه‌ی ساده و محقر ما

جای دنجی بود.

کوچکی‌اش به نظر نمی‌آمد.

آنجا بود که یکدیگر را شناختیم..

 

من فقیر بودم

تو مدل نقاشی من می‌شدی

 

ما خوشبخت بودیم

یک روز در میان غذا می‌خوردیم

آدم هایی بودیم

در انتظار شهرت،

اما تهیدست،

با شکم‌هایی گرسنه.

اما از باورهایمان دست نمی‌کشیدیم...

 

تو زیبا بودی

همدیگر را، زندگی را دوست داشتیم

ما بیست ساله بودیم

ما در روح زمانه زندگی می‌کردیم...

 

از تقدیر روزگار

قدم زنان سمت آدرس قدیمی‌ام می‌رفتم

اما نشناختمش

نه دیوارها و نه کوچه‌هایی را

که جوانی را آنجا سپری کرده بودم

 

از بالای یک پلکان

آتلیه‌ام را جست و جو کردم

اما اثری از آن به جا نمانده بود.

 

شهر با ظاهر جدیدش

غمگین به نظر می‌رسید

و یاس‌هایش مرده بودند...

 

ما جوان و دیوانه بودیم

این دیگر هیچ معنایی ندارد...

 

 

 

* لا بوهم به معنای افرادی است که زندگی غیر متعارف دارند، اغلب نقاش یا موسیقیدانند، زندگی ساده و گاه همیشه‌‌ در سفر‌ دارند.

 

شارل آزناوور






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : از روزگاری می‌گویم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

 

 

گاهی خدا با دستِ تو، دستِ دیگر بندگانش را میگیرد...

با زبان تو، گره کار بنده ای را باز میکند...

با انفاق تو، گرسنه ای را سیر و عریانی را میپوشاند...

با قدم تو، مشکلی را حل میکند...

 

وقتی دستی را به یاری میگیری، بدان که در آن زمان دستِ دیگر تو، در دست خداست... 

 

اجازه دهید کلماتتان، باعث قوت قلب دیگران شود، الهام بخش شان باشد و مسیرشان را روشن کند.

 

اجازه دهید اعمالتان، زنجیرهای دیگران را باز کند.

اجازه دهید دست هایتان، چشم بند را از دید دیگران کنار بزند.

اجازه دهید عشقتان، یک نمونه درخشان برای دیگران باشد.

 

و در پایان اجازه دهید محبت شما، نمایشی از محبت خالق مهربان و کائنات باشد

 

همواره دستانتان در دستان خداوند متعال

 


 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : گاهی خدا با دستِ تو، دستِ دیگر بندگانش را میگیرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. 

زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید 

که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست 

که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند

 و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، 

غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. 

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و

 فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، 

گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند

. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون

 و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

 

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: 

آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ 

دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمهای عاشق

 دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. 

تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد،

 به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین

 کار دنیاست.

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و

 طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و

 آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست و 

حقیقت واقعی جهان






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حقیقت واقعی جهان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

 

یه روزی همه ی زخمهای زندگی خوب میشه...

اما بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه...

نه که چون حرفه تلخه، نه ؛

چون کسی بهت میگه که انتظارشو نداشتی...

رفتار بعضی از آدما هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه شاید اون 

رفتار از نظر خیلیا، بد نباشه اما فقط خودتویی که میفهمی چقدر

 به خاطر رفتارش داغون شدی...

بعضی وقتا باید سکوت کنی و فقط به خاطر خودت پیگیر چیزی نشی

اما هیچوقتم یادت نمیره که چی بهت گذشت تا گذشت...

 

هوای زبون خودمون و دل دیگری رو داشته باشیم...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : یه روزی همه ی زخمهای زندگی خوب میشه...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

رضا عطاران چه قشنگ گفت

 

اصولا زنها "خر" نمیشن "عاشق" میشن....

هر وقت درک و فهمت به جایی رسید که روی 

"احساس" زن ها اسم "خریت" نذاری ....

میتونی به خودت بگی "مرد"

وقتی خدا زن را می آفرید در روز ششم تا دیر وقت کار میکرد.

فرشته ای اومد و پرسیدچرا انقدر روی این یکی وقت میگذاری؟

خدا پاسخ دادمیدونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم؟

باید بیش از٢٠٠ قسمت قابل حرکت داشته باشه,ازهمه جور

 غذا استفاده کنه,وقتی بیمار میشه,خودش خودش رو معالجه 

کنه,١٨ساعت در روز بتونه کار کنه هم زمان سه تا بچه رو در

 آغوش بگیره .و با یه بوسه از زانوی زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده!!!

خداوند گفتچیزی نمونده موجودی که محبوب قلبم هست

 رو کامل کنم.

فرشته جلوتر اومد و زن رو لمس کرداین که خیلی لطیفه!

بله لطیفه,ولی خیلی قوی درستش کردم نمیتونی تصور کنی

 چه چیزهایی رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز شه؟

فرشته گونه زن رو لمس کردخدا فکرکنم بار مسولیت زیادی

 بهش دادی! داره چکه میکنه؟

خدا گفتاین اشکه,اون با اشکهاش غمهاش,تردیدهاش,

عشقش و تنهایی و رنج و غرورش رو بیان میکنه.

فرشته رو به خدا گفتتو فکر تمام چیزهای خارق العاده رو

 برای ساختن "مادرها" کرده ای!!!

و خداوند گفت"فقط یک چیزش خوب نیست,خودش فراموش

 میکنه که چقدر با ارزشه"






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : رضا عطاران چه قشنگ گفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 اسفند 1397

 

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین

می روی

 و می‌بینی چقدر آهسته می رود

تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

 

 وقتی مادر بعد از غذا، پنهانی مشتی دارو را می‌خورد ، 

تازه می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..

 

در ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم

در ۱۵ سالگی : ” ولم کنین

در ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم

در ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون

در ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود

در ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم

در ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”

در شصت سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا 

پدر و مادرم الآن اینجا باشن ...

 

و این رسم زندگی است....

چه آرامشی دارد قدردان

زحمات پدر و مادر بودن

و هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الآن....

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الآن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 اسفند 1397

 

 

 

استاد پرستویی

دیروز به مادرم زنگ زدم بعد از مرگش تلفن ثابت خانه‌اش را جمع نکردیم ...

نمی‌خواهم ارتباطمان قطع شود. هروقت دلم هوایش را می‌کند 

بهش زنگ می‌زنم...

تلفنش بوق می‌زند ... بوق می‌زند ... بوق می‌زند ... 

وقتی جواب نمی‌دهد با خودم فکر می‌کنم یا برای خرید

 رفته بیرون یا خانه همسایه است...

 

 

الان چند سال می‌شود هروقت دلم هوایش را می‌کند

 دوباره زنگ می‌زنم.

شماره “بیرون” را هم ندارم زنگ بزنم بگویم:” به مادرم 

بگید بیاد خونه‌اش، دلم براش تنگ شده....

دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته “بیرون ...

امروز بهش زنگ بزن ...

برو پیشش ...

باهاش حرف بزن ...

یک عالمه بوسش کن ...

صورتتو بچسبون به صورتش ...

محکم بغلش کن...

بگو که دوستش داری ...

وگرنه وقتی بره” بیرون” خیلی باید دنبالش بگردی ...

باور کنید “ بیرون” شماره ندارد 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : محکم بغلش کن...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 اسفند 1397

 

مردی به دهی سفر کرد

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از مرد خواست تا مهمان وی باشد.

 شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.

کدخدای دهکده هراسان خود را به آن شخص رسانید و گفت :

این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !

مرد به کدخدا گفت :

یکی از دستانت را به من بده !!!

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان آن مرد گذاشت.

آنگاه مرد گفت : حالا کف بزن !!!

کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:

هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!

مرد لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد،

مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 5 اسفند 1397

 

حاجی فیروزازعلائم پایان زمستان ومشاهده او رسیدن فصل

 بهاروعید نوروز را به مامژده می دهد .ولی بادیدن او شاید

 این سوال برایتان پیش آمده باشد که چرا حاجی فیروز سیاه است ؟

 

داستان حاجی فیروز

 

لباس قرمز وصورت سیاه حاجی فیروز  نشانه ی یک رسم ورسوم 

قدیمی است .رسمی که آمدن بهار و زنده شدن طبیعت را خبر می دهد.

و به قول خودش سالی یک روز این اتفاق می افتد .وبه کوچها وخیابانها 

می آید .اما این روزها حاجی فیروزها با زمان های قدیم تغییر زیادی 

کرده اند و بیشتر در حال تکدی گری هستند .این روزها در پایان سال 

افرادی با چهره سیاه و لباس قرمز می خواهند نظر مردم را جلب 

کرده و پولی از آنها بگیرند .

 

آیا حاجی فیروز در دوران باستان هم اینگونه بوده است ؟

در روزگار قدیم صورت سیاه حاجی فیروز نشان دهنده اتمام نا پاکی ها

 و سیاهی ها وبشارت و مژده آمدن بهار بوده است .و برای شاد کردن 

مردم این لباس را برتن می کرده اند ، حاجی فیروزها برای خود شغل

 و کار داشته اند .وصرفا برای شادی و آمدن نوروز این کار را می کردند .

 

و او سمبل یک فرد آزاده بوده است .او و غلامش با گفتن لطیفه باعث شاد 

شدن مردم وخنداندن آنها می شده اند.لباس سرخ حاجی فیروز یک تحول

 عظیم را بشارت می دهد .این 

نشان دهنده ی این بوده که در قدیم روح شادی و شادمانی در دل مردم 

زنده بوده است .و شاد بودن و شاد کردن از درجه ی بالایی برخوردار بوده 

است .خداوند بعد از خلق دنیا شادمانی را نیز خلق نموده است .روزهای 

نوروز که تازگی وپاکی را به بار می آورد باید با شادی آغاز شود .اگر افراد 

در این روزها شاد نباشند فرورهای مهمان خانواده خانه را ترک کرده 

و از خانه می روند .و حاجی فیروز با رقص و پای کوبی این شادی را به 

خانه ها هدیه می دهد .( چرا حاجی فیروز سیاه است )

 

 

 

 

 

حاجی فیروز و عمو نوروز

عمو نوروز و حاجی فیروز دوشخصیت اصلی ولی متفاوت در یک داستان  

هستند .نقش عمو نوروز دراین داستان ،عاشقانه است درواقع یک پیرزن 

که اصطلاحا او را ننه سرمامی نامندمنتظرآمدن اوست والبته زنی است

 که ایشان قصد ازدواج بااو را دارد این داستان به الهه وشاه نیز نسبت 

داده می شود که یک زن گمنام(ننه سرما) می خواهد با شاه(عمونوروز) 

ازدواج کند.واین ازدواج هیچوقت اتفاق نمی افتد زیرا همیشه زمانی 

که عمو نوروز میرسد،پیرزن خواب است چون آنقدر به تمیز کردن خانه

 پرداخته که ازفرط خستگی خوابش برده است درضمن در این داستان

 همیشه مرد مسافر است و زن صاحب خانه .و اما حاجی فیروز، تاریخ 

نویسان گفته اند که سیاهی صورت حاجی فیروز به این علت است که او

 از دنیای مردگان بازگشته است  ولباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش

 و حیات دوباره ایزد شهید شونده و شادی او شادی زایش دوباره آنهاست

 که با خود رویش و برکت می‌آورند.

 

 

 


              همه می دونن منم ،همه می دونن اومدم

 

ارباب خودم سلام علیکم ،ارباب خودم سرتو بالا کن                         ارباب خودم من ونگاه کن ،ارباب خودم یک لطف به ما کن 

 

ارباب خودم بز بز قندی ارباب خودم چرا نمی خندی ؟               بشکن بشکنه ،بشکن    من نمی شکنم بشکن

 

اینجا بشکنم یار گله داره  اونجا بشکنم یار گله داره                      این سیاه بیچاره چقدر حوصله داره

 

 

حاجی فیروز نماد چیست؟

حاجی فیروز کیست

 

نوروز جشنی است که سابقه وتاریخچه اش برای قبل از ورود

 آریا یی ها به ایران است .وعده ی زیادی آن را از قدیمی ترین

 اعیاد می دانند .زنده یاد مهرداد بهار یکی از اسطوره شناسان

 ایرانی حاجی فیروز را یکی از بازمانده های ایزد شهر دانسته و

 مراسم سوگ سیاوش را نیز نموداری از همین آیین ارزیابی کرده است .

چهره سیاه او نماد ورود او از جهان مردگان می باشد.به تازگی در مورد

 صورت سیاه حاجی فیروز حرف هایی به گوش می رسد که از

 سر نا آگاهی است اماحاجی فیروزدرحقیقت  نماد نو شدگی زمین است 

واینکه هیچگاه در ایران باستان برده داری رواج نداشته است .ونه نماد

 تحقیر آدمهای دیگر است . حاجی فیروز نشان از دوموزی (ایزد گیاه) دارد 

كه درسرزمین زیرین حبس می شود وبا اسارت او عشق می‌‌میرد،جهان 

غرق سکوت شده وباروری متوقف می‌شود .حاجی فیروز همان نماد 

دوموزی است،برخاسته اززمین،برای باروری دوباره زمین.نمادی است 

ازسنت‌های نیک ایرانیان،سنت‌هایی که درصلح ودوستی وطبیعت

 دوستی ایرانیان نهفته است حاجی فیروز نماد شادی و شادمانی

 است که مژده آمدن بهار را می دهدوبرای شاد کردن دل مردم این 

کار را می کند .به نظر من حاجی فیروز از نظر معنوی مردم را شاد 

می کند ولی پاپا نئول غربی ها از نظر مادی این کار را انجام می دهد 

و هدایایی را به آنها می دهد و کار حاجی فیروز ما از هر نظر

 زیبا تر وارزشمند تر است .

منبع : سایت 24

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حاجی فیروز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 5 اسفند 1397

 

روز 21 فوریه 

روز جهانی زبان مادری است.

 

طبق دستورالعمل سازمان یونسکو:

"هر کسی که نتواند زبان مادری خود را بنویسد و بخواند بی‌سواد محسوب می‌شود.

 

"یونسکو با انتشار پوستری به مناسبت روز جهانی زبان مادری، نوشت:

"اجازه دهید راز های مان را به زبان مادری خود بیان کنیم"

 

زبان مادری، هویت انسان را شکل می‌دهد.با هم برای حفظ تنوع زبانی

و فرهنگی تلاش کنیم...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : روز جهانی زبان مادری،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 5 اسفند 1397


( کل صفحات : 54 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز