مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

داستان پسر و دختر معلم

این داستان درباره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است .

بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود .

 او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد .

 اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است .

 او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و

 متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است .

 پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه شد

 که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد

و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است .

روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود .

 آب را نوشید .

 سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است .

 اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است .

زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد .

پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ،

 دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت .

روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به

 تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد .

در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟

 پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد :

بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش

 درد شما مناست است .

 از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد .

 روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید :

تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟

 دختر لبخندی زد و گفت :

 این شیرین ترین دارو جهان است

 

نویسنده : کیارش پیرانی 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان پسر و دختر معلم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 29 دی 1396

 

داستان پدر مهربان

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه ی فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .

بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .

با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال ودارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟

كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینكه اقدامی بكند ، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .

هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد . در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم فقط برای اینكه به آن صورتی كه انتظار داریم رخ نداده اند؟

نویسنده : کیارش پیرانی





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان پدر مهربان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 29 دی 1396

 

از بزرگى پرسیدند:

برکت در مال یعنی چه ؟

در پاسخ، مثالی زد و فرمود:

گوسفند در سال یکبار زایمان می کند و هر بار هم یک بره به دنیا می آورد .

سگ در سال دو بار زایمان میکند و هر بار هم حداقل 6-7 بچه.

به طور طبیعی شما باید گله های سگ را ببینید که یک یا دو گوسفند در کنار آن است.

ولی در واقع برعکس است.

گله های گوسفند را می بینید و یک یا دو سگ در کنار آنها ...

چون خداوند برکت را در ذات گوسفند قرار داد و از ذات سگ برکت را گرفت .

مال حرام اینگونه است .

فزونی دارد ولی برکت ندارد.

روی مفهوم" برکت در روزی" فکر کنیم.

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : برکت در مال یعنی چه ؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 29 دی 1396

 

 

 ازدواج

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود.

 به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد کشاورز براندازش کرد و گفت:

 پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.

 من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از

 این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد.

 در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو

 عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی،

گزینه ی بهتری باشه، پس به کناری دوید و گذاشت

 گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.

دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی

 به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید،

خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد.

گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه.

 به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی

خارج بشه. برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد

جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین

گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت

 و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد...

 اما گاو دم نداشت!.. زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه.

 بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل.

 اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن

 (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید

 دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو دریاب.

 

 

نویسنده : کیارش پیرانی

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ازدواج،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 28 دی 1396


چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم

 

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد .

 ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یك نمایشگاه

 به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد

 كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود

 كه برای هدیه ی فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد .

 او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .

بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه

 خصوصی اش فراخواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم

و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم .

سپس یك جعبه به دست او داد .

پسر ،كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ،

 كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .

با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت :

با تمام مال ودارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟

كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد .

 خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .

 یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ،

 حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند .

 از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینكه اقدامی بكند ،

 تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود

و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است .

بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .

هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد .

 اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و

 در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیكه اشك می ریخت

 انجیل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین

را پشت جلد آن پیدا كرد . در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه

 كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت .

روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :

تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم

 فقط برای اینكه به آن صورتی كه انتظار داریم رخ نداده اند؟





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجات هایمان را از دست داده ایم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 28 دی 1396

 

چهار شمع به آهستگی می سوختند

یكی بود ، یكی نبود، چهار شمع به آهستگی می سوختند

 و در محیط آرامی صدای صحبت آن ها به گوش می رسید.

 

شمع اول گفت: من "صلح و آرامش"هستم،

 اما هیچ كسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد.

 من باور دارم كه به زودی می میرم.

" سپس شعله "صلح و آرامش" ضعیف شد و به كلی خاموش شد.

 

شمع دوم گفت: من "ایمان"هستم.

 برای بیشتر آدم ها، دیگر در زندگی ضروری نیستم.

پس دلیلی وجود ندارد كه روشن بمانم.

" سپس با وزش نسیم ملایمی، "ایمان" نیزخاموش شد.

 

شمع سوم با ناراحتی گفت:

من "عشق" هستم

ولی توانایی آن را ندارم كه دیگر روشن بمان.

 انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و

 اهمیت مرادرک نمی كنند. آن ها حتی فراموش كرده اند كه به

نزدیک ترین كسان خود عشق بورزند

." طولی نكشید كه "عشق" نیز خاموش شد.

 

ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.

چرا شما خاموش شده اید؟

شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید.

 سپس شروع به گریه كرد.

آنگاه شمع چهارم گفت:

"نگران نباش تا زمانی كه من وجود دارم ما می توانیم

 بقیه شمع ها را دوباره روشن كنیم. من "امید"هستم!"

 

کودک با چشمانی كه از اشک شوق می درخشید،

 شمع "امید" را برداشت و بقیه شمع ها راروشن كرد.

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چهار شمع به آهستگی می سوختند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 28 دی 1396

 

این شیرین ترین دارو جهان است

این داستان درباره یک دختر که معلم روستا بود

و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود

 که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد

که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد .

اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است .

او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد

 و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است .

 پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه شد

که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد

 و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ،

دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود .

 آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت :

چقدر تلخ است .

اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است .

 زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود

که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد .

پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ،

دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت .

 روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت

در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد .

 در همین جا از پسر پرسید :

پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟

پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد :

 بله ، بله ،

متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است

و این دوا برای کاهش درد شما مناست است .

 از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد .

روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید :

 تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟

دختر لبخندی زد و گفت :

 این شیرین ترین دارو جهان است .





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : این شیرین ترین دارو جهان است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 28 دی 1396

 

رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بــوﺩﻡ ،

ﺧﻮﺷﻪﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ 

ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بــوﺩﻧﺪ،

ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ 

ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ،ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ ...

ﺧﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺮاﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ 

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ .

ﺑﺎﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ

 ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍنــد






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : گندم زار،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

 

من آدم حساسی نیستم.

 وقتی خانه‌ی والدینم را ترک كردم گریه نكردم،

وقتی گربه‌ام مرد گریه نكردم،

وقتی در ناسا كار پیدا كردم گریه نكردم، و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نكردم،

 

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه كردم، بغضم گرفت.

 

با تردید با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از ان فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود. ما بودیم و یک خانه ‌ی گرد آبی.

 

با خود گفتم انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟

 

شصت دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی‌ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد و من اشک ریختم.

خاطرات نیل آرمسترانگ

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : من آدم حساسی نیستم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

خندیدن یک نیایش است...!!!

 

اگر بتوانی بخندی و بخندانی ،

آموخته ای که چگونه نیایش کنی ...

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد ،

هر بافت وجودت از شادی بلرزد ،

به آرامشی عظیم دست می یابی .

کسی میتواند بخندد ،

که طنز آمیزی و بازیهای روزگار را میشناسد .

کوتاه ترین راه

برای گفتن دوستت دارم ، لبخند است!!

یادتون باشه آدمهای خندان و شاد به خدا شبیه ترند ...

 

 لحظاتتون پرازخنده...

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خندیدن یک نیایش است.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396


 

در درون خود چه دارید؟

 

سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود، آلمان شرقی و آلمان غربی و دیواری شهر برلین را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود.

 

یک روز، افرادی از برلین شرقی کامیونی پر از زباله و خوراکی‌های گندیده متعفن را به سمت غربی دیوار یعنی برلین غربی ریختند.

 

مردم برلین غربی به سادگی می توانستند تلافی و انتقام جویی کنند، ولی این کار را انجام ندادند! ولی به جای آن کامیونی پر از کنسروهای خوراکی،بسته های نان و شیر و دیگر مایحتاج خوراکی تازه را در سمت شرقی دیوار یعنی برلین شرقی با نظم  آنجا گذاشتند.

 

و بر روی بسته ها تابلویی نهادند که بر آن نوشته شده بود:

 

هرکس از آنچه دارد به دیگران می دهد

 

چه حقیقت زیبایی، ما تنها از آن‌چه پر هستیم به دیگران می دهیم!

 

چه چیزی در درون شماست؟

محبت یا نفرت؟

صلح یا جنگ؟

حیات یا مرگ؟

برکت یا لعنت؟

ظرفیت ساختن یا ظرفیت تخریب؟

 

شما چه چیز به دیگران هدیه می دهید ...؟

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : در درون خود چه دارید؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

پدر نتوانست زرد آلویی را که از میان میوه های شسته‌ ی در آبکش نهاده برداشته بود بخورد. اول خودش افتاد و سپس زردآلو از دستش افتاد.

 

یک هفته بعد از مرگش وقتی مادر اثاث خانه را برای اسباب‌ کشی و رفتن از آن خانه جمع می‌کرد، زردآلو را از زیرِ کابینتِ زیرِ سینک پیدا کرد. نشست پای سینک، زردآلوی پلاسیده در دستش، به کابینت تکیه داد و گریه کرد.

 

خواهر زردآلو را از مادر گرفت و به پرده‌ ی پنجره‌ ی آشپزخانه که از باد تکان می‌خورد نگاه کرد. پشت پنجره یک قمری نشسته بود و برنج‌ های خشک شده را نوک می‌زد. دانه های برنج را پدر لب پنجره ریخت بود. خواهر گفت: "مرگ عادیه ... خیلی عادیه. "

 

دیروز وقتی داشتم کفشا رو از تو جا کفشی جمع می‌کردم کفشای بابا رو دیدم. نشستم کف پا گرد گریه کردم چقد طول می‌کشه آثارش جمع شه؟

 

دو سال بعد هیچ نشانه‌ ای از وسایل پدر نبود. مادر هر چه‌ را از او می‌یافت در انباری پنهان می‌کرد تا روزی که همگی برای سفر به شیراز می‌رفتیم. خواهرم نزدیکی دهبید که رسیدیم درختی را نشان داد گفت: "بابا همیشه اینجا نگه می‌داشت"

 

مادر گفت: "کفشاشو جمع کردم، کت و شلواراشو، درختا رو چطوری جمع کنم؟ کوه و کمرو چطوری قایم کنم؟ دریا رو چطوری بتپونم تو انبار؟"

 

همه سکوت کردیم. سمت شیراز می‌رفتیم اما شیراز از ما دور می‌شد.

 

علیرضا روشن





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پدرم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

مواظب قلب همدیگه باشیم !!

 

از یه جایی بــه بعد...

دیگه بزرگ نمیشیم؛ پیر میشیم

از یه جایی بــه بعد...

دیگه خسته نمیشیم؛ می بُرّیم

از یه جایی بــه بعد

... دیگه تکراری نیستیم؛ زیادی هستیم...!!

 

پس قدر خودمون،

خانواده مون،

دوستانمون،

زندگیمون و کلا حضور خوشرنگمون رو تو

صفحه‌ی دفتر وجود بدونیم...

 

محبت تجارت پایاپای نیست؛

چرتکه نیندازیم که من چه کردم و تو در مقابل چه کردی!

بی شمار محبت کنیم...

حتی اگر به هر دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود...





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مواظب قلب همدیگه باشیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

جوانی می گوید:  با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت.

 

از هم جداشدیم.

شب به تخت خوابم رفتم.

خیلی بسیار اندوه  قلب و فکرم را فرا گرفته بود...

 

مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...

 

روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم.

 

در آن نوشتم:

 

شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است.

آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟

 

به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...

 

پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی.

ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده ام،

وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.

 

اشک از چشمانم سرازیر شد...





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

 

پدر خسته‌ از كار روزانه‌ به‌ خونه‌ اومد.

او روز سختی‌ رو گذرونده‌ بود و تنها چیزی‌ كه‌ دلش‌می‌خواست‌،

یه‌ دوش‌ آب‌ گرم‌ و چند ساعت‌ استراحت‌ بود.

 اما به‌ محض‌ ورود به‌ خونه‌، دختركوچولوی‌ هفت‌ ساله‌اش

‌ جلو دوید و با لحنی‌ بچگانه‌ گفت‌:

 “سلام‌ بابا واسه‌ام‌ چی‌ خریدی‌؟”

 پدر اصلا حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با اونو نداشت‌،

بنابراین‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:

“هیچی‌ عزیزم‌.

 بابا مستقیم‌ از سر كار به‌خونه‌ اومده‌ و فرصت‌ خریدن‌ چیزی‌ رو نداشته‌”.

 دخترك‌ بغضی‌ كرد و گفت‌:

“اما خودت‌ گفتی‌ كه‌ امشب‌واسه‌ام‌ اون‌ جعبه‌ موسیقی‌ رو می‌خری‌ و...

” پدر با كلافگی‌ كلام‌ دخترش‌ رو قطع‌ كرد و گفت‌:

“خیلی‌ خب‌.باشه‌ برای‌ یه‌ وقت‌ دیگه‌. الان‌ اصلا حوصله‌ ندارم‌.

 كسی‌ تو این‌ خونه‌ نیست‌، بیاد و این‌ بچه‌ رو بگیره‌؟

”صدای‌ بلند مرد، پرستار پیر بچه‌ رو به‌ سالن‌ خونه‌ كشوند.

 زن‌ با لبخند به‌ مرد سلامی‌ كرد و از دخترك‌خواست‌

تا به‌ اتاقش‌ بره‌ و بازی‌ كنه‌. دخترك‌ نگاهی‌ پر از سرزنش‌

 به‌ پدرش‌ انداخت‌ و سرش‌ رو پایین‌انداخت‌.

اما پدر نه‌ تنها نگاه‌ اونو ندید بلكه‌ مثل‌ هر شب‌،

دستی‌ از نوازش‌ هم‌ سرش‌ نكشید!

 رفتار پدر،پرستار پیر رو هم‌ ناراحت‌ كرد.

 او بعد از رفتن‌ دخترك‌ به‌ مرد گفت‌:

 “نمی‌خوام‌ در مسائل‌ خانوادگی‌ شمادخالت‌ كنم‌.

 اما این‌ دختر مادر نداره‌ و تمام‌ امیدش‌ به‌ محبت‌ و توجه‌ شماست‌.

خوب‌ بود لااقل‌ یه‌ دستی‌ به‌سرش‌ می‌كشیدین‌

”. حق‌ با پرستار بود و پدر خجالت‌ كشید. اما با خودش‌ گفت‌:

 “بعدٹ سر فرصت‌ از دلش‌ درمیارم‌.

حالا بهتره‌ برم‌ و كمی‌ استراحت‌ كنم‌”.

فردا روز تولد پدر بود و او اصلا این‌ موضوع‌ رو به‌ خاطر نداشت‌.

دخترش‌ به‌ او تلفن‌ زد و ازش‌خواست‌ تا چند ساعتی‌ زودتر به‌ خانه‌ برگرده‌.

 اما پدر اونقدر سرگرم‌ كار شد كه‌ قول‌ به‌ دخترش‌ روفراموش‌ كرد.

 او مطابق‌ معمول‌، غروب‌ به‌ خونه‌ برگشت‌ و از دیدن‌ تزیینات‌ خونه‌،

حسابی‌ جا خورد. دختركوچولوش‌ به‌ همراه‌ پرستار تمام‌ در و دیوار

 خونه‌ رو با كاغذهای‌ رنگین‌ آراسته‌ بودند و بوی‌ غذای‌ مطبوعی

‌در فضا پیچیده‌ بود. پدر ناچار لبخندی‌ زد اما فكرش‌ درگیر

 پرونده‌های‌ زیر بغلش‌ بود كه‌ امشب‌ باید روی‌آن‌ها كار می‌كرد.

 در دلش‌ گفت‌: “خدا كنه‌ تولد بازی‌ زود تموم‌ بشه‌ تا بتونم‌ به

‌ كارهای‌ عقب‌ مونده‌ام‌ برسم‌”.او حتی‌ به‌ درستی‌ نفهمید

 كه‌ چه‌ نوع‌ غذایی‌ سرمیز شام‌ خورده‌ و اصلا متوجه‌

 اسمارتیزهای‌ رنگارنگ‌ روی‌كیكش‌ نشد. اسمارتیزهایی‌

 كه‌ دخترش‌ با سلیقه‌ دور تا دور كیك‌ خانگی‌ شكلاتی‌ چیده‌ بود!

 دخترش‌ كه‌اصلا بدقولی‌ اونو به‌ روش‌ نیاورده‌ بود، بعد از شام‌

 با خوشحالی‌ از جا پرید و به‌ اتاقش‌ رفت‌. او لحظاتی‌ بعدبا بسته‌ای‌

كادوپیچی‌ شده‌، نزد پدر بازگشت‌. پدر لبخندی‌ زد و بسته‌ را از دست‌

 دخترک گرفت‌. ناگهان‌ تلفن‌همراهش‌ زنگ‌ زد. تلفن‌ رو برداشت‌.

یكی‌ از همكارانش‌ بود كه‌ سر موضوع‌ مهمی‌ با یكدیگر درگیری‌داشتند.

 كلام‌ آمرانه‌ و آرام‌ مرد خیلی‌ زود به‌ داد و فریاد تبدیل‌ شد و لحظاتی‌

بعد تلفن‌ رو بدون‌ خداحافظی‌قطع‌ كرد. دخترك‌ تمام‌ مدت‌ با چشمان‌

درشت‌ عسلی‌ رنگش‌ به‌ صورت‌ پدر نگاه‌ می‌كرد. پدر با عصبانیت‌زیر

 لب‌ فحشی‌ به‌ همكارش‌ داد و از جا بلند شد. دخترك‌ با عجله‌ گفت‌:

 “بابا. هدیه‌ ات‌ رو باز نكردی‌!” پدر بابی‌حوصلگی‌ مجددا به‌ روی‌ صندلی

‌ نشست‌ و بسته‌ رو برداشت‌. روبان‌ دور آن‌ را باز كرد و هدیه‌اش‌ روبیرون‌ كشید:

جعبه‌ای‌ طلایی‌ رنگ‌ كه‌ دخترش‌ در گوشه‌ آن‌ با خط بچگانه‌ای‌ اسم‌

خودش‌ رو نوشته‌ بود. پدربا ناراحتی‌ گفت‌:

“اما این‌ جعبه‌ نامه‌هاست‌ كه‌ از چند سال‌ پیش‌ توی‌ دكور خونه‌ بوده‌.

 وسایل‌ داخل‌ اونوچكار كردی‌؟” دخترك‌ گفت‌:

 “اونارو بسته‌ بندی‌ كردم‌ و در یه‌ كیسه‌ كوچك‌ گذاشتم‌

”. پدر گفت‌: “كه‌ چه‌بشود؟

” دخترك‌ گفت‌: “كه‌ بتوانم‌ هدیه‌ شما رو در اون‌ بگذارم‌.

 آخه‌ شما اون‌ جعبه‌ موسیقی‌ رو برایم‌ نخریدی‌و من‌ جعبه‌ دیگه‌ای‌ نداشتم‌

”. پدر سعی‌ كرد عصبانیت‌ خودشو كنترل‌ كند و

 در جعبه‌ رو باز كرد. اما جعبه‌خالی‌ بود. به‌ دخترش‌ نگاه‌ كرد.

دخترك‌ با خوشحالی‌ به‌ او خیره‌ شده‌ بود. با عصبانیت‌ گفت‌

: “اما اینكه‌ خالیه‌.منظورت‌ از این‌ كارهای‌ بچگانه‌ چیه‌؟

 مگه‌ نمی‌دونی‌ كه‌ امشب‌ چقدر گرفتارم‌ و با این‌ كارهای‌ مسخره

‌ داری‌وقتم‌ رو تلف‌ می‌كنی‌؟!”

 اشك‌ چشمان‌ دخترك‌ رو پر كردو با گریه‌ گفت‌:

“اما این‌ جعبه‌ خالی‌ نیست‌. توی‌ اون‌بیش‌ از ده‌ تا بوسه‌ وجود داره‌

 كه‌ برای‌ شما فرستادم‌. آخه‌ من‌ فقط شمردن‌ تا عدد ده‌ رو بلدم‌

”. مرد به‌شونه‌های‌ لرزان‌ دختر كوچولوش‌ نگاه‌ كرد كه‌ هنگام‌ دویدن‌

 به‌ سوی‌ اتاقش‌، لرزان‌تر شده‌ بود. بعد به‌ جعبه‌نگاه‌ كرد و ناگهان‌

 وجودش‌ سرشار از عشق‌ و محبت‌ شد. اون‌ قشنگ‌ ترین‌ هدیه‌ای‌ بود

 كه‌ تا به‌ حال‌ دریافت‌كرده‌ بود:

 جعبه‌ طلایی‌ عشق‌! با خودش‌ گفت‌:

 “همه‌ ما باید جعبه‌ طلایی‌ عشق‌ در زندگی‌ داشته‌ باشیم‌

و اونواز بوسه‌ها و محبت‌ اطرافیانمون‌ پر كنیم‌.

 اون‌ وقت‌ هر موقع‌ از كسی‌ یا چیزی‌ ناراحت‌ و عصبانی‌ شدیم‌،

 به‌سراغ‌ جعبه‌ بریم‌ و آرامش‌ بگیریم‌. اون‌ جعبه‌، گذشت‌ و مهربونی‌ رو

 به‌ یادمون‌ می‌یاره‌ و بغض‌ و كینه‌ رو ازدلمون‌ پاك‌ می‌ کنه





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پدر خسته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 دی 1396


( کل صفحات : 35 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز