مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

چه دلـنشین است امواج صدای آدم‌هایی که موسیقیِ محبتشان را فریاد می‌زنند...

 

آدم‌هایی که با محبتشان، زمین را ستاره باران می‌کنند

 

آدم‌هایی که با موسیقی کلامشان، برای امواج خروشان دنیا لالایی می‌خوانند...

 

چه زیبا هستند قلبــهای دریایی...

انگار خدا آنها را می‌آفریند تا با آهنگِ صدایشان غم‌ها را جادو کنند...

 

بیایید امروز افسون دلهای دریایی باشیم،

دلهایی که با سمــفونی آرامش،

بهترین‌ها را برای همه آرزو می‌کنند

 

برای همه‌تون، همراهی و دوستیِ یکی از این آدم‌ها رو آرزو میکنم

و از اون قشنگ‌تر آرزو می‌کنم خودتونم یکی از همین آدم‌ها باشید

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بیایید امروز افسون دلهای دریایی باشیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و

 محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت

که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها

 را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم

 صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست

 کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به

 کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را

 به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ

 غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و

 این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و

 بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر

 در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر

 دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من

تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی

 بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا

سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

در زمانهاى قدیم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "بردیا"

که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و

 محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...

بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت

که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها

 را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم

 صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.

بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست

 کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به

 کنار قبرستان شهر آمد.

در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را

 به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ

 غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و

 این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.

بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و

 بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،

سر برداشت تا ببیند کیست.

شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر

 در دستان شیخ بود.

شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر

 دکانی بخر و کارى را شروع کن.

بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من

تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟

شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی

 بشنود خالقش می شنود

و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد

و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.

به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،

مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.

بردیا صورت در خاک مالید و گفت

خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا

سازهایی زدم براى مردم این شهر

اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.

اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.

اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی

و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.

به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار

و زیر بار منت ناکسان قرار نده...

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

 

بچه هایی که هرگز نه نشنیده باشند،

 لوس بار می آیند و بیشترشان در بزرگسالی دچار مشکل خواهند شد.

 

چون فکر می کنند همه دنیا باید مطابق میل آن ها رفتار کند و

 وقتی خلافشان را می بینند، دلخور و گاهی افسرده و گوشه گیر می شوند؛

 

بنابراین والدین باید به کودکان خود بیاموزند که همه جا

 قوانینی دارد که لازم است به آن ها احترام بگذارند.

 

همیشه هم نباید با خواسته های کودکان مخالفت شود؛

زیرا ممکن است دچار سرخوردگی و ناامیدی شوند.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بچه هایی که هرگز نه نشنیده باشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 تیر 1397

 

 

مادربزرگ پنج تا بادام زمینی دستم داد

او می‌دانست که من چقدر عاشق بادام زمینی هستم.

اولی را خوردم،

دومی را خوردم،

سومی را خوردم،

چهارمی را هم خوردم...

آخری را که در دهانم گذاشتم

طعمش به قدری تلخ و بد بود که

مزه‌ی خوبِ تمامِ آن قبلی ها را به

 کامم تلخ کرد.

 

بعضی از آدم هایِ زندگیمان هم درست مثلِ "بادام زمینی" هستند.

 

روزهای اول،

کارهایشان شیرین،

حرف هایشان شیرین،

اخلاقشان شیرین...

اما از یک جایی به بعد چنان تغییر می‌کنند و عوض می‌شوند

 که زندگی را به کامتان، مثلِ طعمِ کارها و حرف ها

 و اخلاقِشان "تلخ" می‌کنند.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس

 غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند

تاجر ثروتمندی با غلام خود از قونیه به سفر شام رفتند.

 تا بار بخرند و به شهر خود برگردند.

مرد ثروتمند برای غلام خود در راه که به کارونسرایی می‌رفتند،

 مبلغ کمی پول می‌داد تا غذا بخرد و خودش به غذاخوری

کارونسرا رفته و بهترین غذاها را سرو می‌کرد.

غلام جز نان و ماست و یا پنیر، چیزی نمی‌توانست در راه بخرد و بخورد.

چون به شهر شام رسیدند، بار حاضر نبود. پس تاجر و غلام‌اش

 به کارونسرا رفتند تا استراحت کنند.

غلام فرصتی یافت در کارونسرا کارگری کند و ده سکه طلا مزد گرفت.

بار تاجر از راه رسید و بار را بستند و به قونیه برگشتند.

 

در مسیر راه، راهزنان بار تاجر را به یغما بردند و هر چه

در جیب تاجر بود از او گرفتند اما گمان نمی‌کردند، غلام

سکه‌ای داشته باشد، پس او را تفتیش نکردند و سکه

 دست غلام ماند. با التماس زیاد، ترحم کرده اسب‌ها را

 رها کردند تا تاجر و غلام در بیابان از گرسنگی نمیرند.

یک هفته در راه بودند، به کارونسرا رسیدند غلام برای

ارباب خود غذای گرم خرید و خود نان و پنیر خورد.

 تاجر پرسید: «تو چرا غذای گرم نمی‌خوری؟» غلام گفت:

 «من غلام هستم به خوردن تکه نانی با پنیر عادت دارم

و شکم من از من می‌پذیرد اما تو تاجری و عادت نداری،

شکم تو نافرمان است و نمی‌پذیرد

تاجر به یاد بدی‌های خود و محبت غلام افتاد و گفت:

 «غذای گرم را بردار، به من از "عفو و معرفت و قناعت و

بخشندگی خودت هدیه کن" که بهترین هدیه تو به من است

 

من کنون فهمیدم که؛

 "سخاوت به میزان ثروت و پول بستگی ندارد،

" مال بزرگ نمی‌خواهد بلکه قلب بزرگی می‌خواهد.

 

 "آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس

 غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند."

 

 "من غنی بودم ولی در خود احساس غنی بودن نمی‌کردم

 و تو فقیری ولی احساس غنی بودن میکنی




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : آنانکه غنی هستند نمی‌بخشند آنانکه در خود احساس غنی‌بودن می‌کنند، می بخشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

 

هیچگاه زنی را معطل دوست داشتن های دمِ دستی خود نکنید!

اگر فکر میکنید عاشق زنی هستید باید تا اخرین لحظه ی

زندگیتان را با او تصور کرده باشید ،

باید لحظه هایتان از نفس های او بویِ سیب گرفته باشد ،

باید به خاطرِ او شب و روزتان بهم بخورد،

باید هیچکس را جز او نبینید ..

اگر اینگونه نبودید،او و خودتان را معطلِ عشق نکنید!

این احساسات گذرا،

اسمَش عشق نیست ..

اگر عشق را نمیفهمید،

عاشقی نکنید ..!

که عشق همان حسی ست که با

تصاحب روح می آید و با کندنِ جان می رود...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ‌ هیچگاه زنی را معطل دوست داشتن های دمِ دستی خود نکنید!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 16 تیر 1397

 

اگر شهر مالِ من بود...

در هر خیابانش ...

یك بغل فروشی تأسیس می كردم ...

كه اگر پاییز بود و

نمِ باران و

یك دنیا برگِ زردِ ریخته از درخت و

یك دل كه پر از دلتنگی ست...

جایی باشد ...

برای دقیقه ای در آغوش كشیده شدن ...

و ثانیه ای آرامش و لحظه ای امنیت...

آری من اگر بودم،

به جای این همه درمانگاه و مریض خانه،

در هر خیابان ...

فقط یك بغل فروشی می زدم و تمام




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اگر شهر مالِ من بود...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود

 و در كنار او فقیرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود.

 

 ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى كرد و مى گفت:

 

صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است.

مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر،

خشت فیروزه به كار رفته است،

ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك،

درست شده،

 

این كجا و آن كجا؟

 

فقیرزاده در پاسخ گفت:

 

تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین بجنبد،

پدر من به بهشت رسیده است...!!






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : این كجا و آن كجا؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

قوی کسی است که,

نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند،

 و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!!

هر گاه زندگی را جهنم دیدی,

سعی کن پخته از آن بیرون آیی...

سوختن را همه بلدند!!

زندگی هیچ نمیگوید, نشانت میدهد!!

با زندگی قهر نکن... دنیا منت هیچکس را نمیکشد...

یکی رفت و،

   یکی موند و،

       یکی از غصه هاش خوندو

          یکی برد و،

             یکی باخت و،

                یکی با قسمتش ساختو

                                          یکی رنجید،

 

                         ""یکی بخشید""

 

            یکی از آبروش ترسید

        یکی بد شد،

     یکی رد شد،

  یکی پابند مقصد شد

تو اما باش،

          """خدا اینجاست...!!

با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم،

فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد،

و با خود تکرار می کنم که یادم باشد،

هر آن ممکن است شبی فرا رسد،

و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد،

پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "،

و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم :

خوشحالم که هستید....






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خوشحالم که هستید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند

 

و رفتنش چیزی از آن کم !


حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد

 

باید که جای پایش در این دنیا بماند

 

آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود

 

نیامده ایم تا جمع کنیم

 

آمده ایم تا ببخشیم

 

آمده ایم تا عشق را ؛

 

ایمان را ؛

 

دوستی را ؛

 

با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم

 

آمده ایم تا جای خالی را پر کنیم

 

که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس !

 

بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت

 

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم !






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 15 تیر 1397

 

جنایتكاركه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسید.

چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود.جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.

دودل بود كه سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى كند.

 توى جیبش چاقو را لمس مى كرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها كرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم

روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه میوه فروشى ظاهر میشد.

 وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت.

یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند،

 صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.عكس توى روزنامه

 را شناخت.زیر عكس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.

 

میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،

به میوه فروش

 گفت : «آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم.دیگر از فرار خسته شدم.

هنگامى كه داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به

 

 یاد مهربانی تو افتادم.

"بگذار جایزه پیدا كردن من، جبران زحمات تو باشد"

 

گابریل گارسیا مارکز






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : یاد مهربانی تو افتادم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 10 تیر 1397

 

یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن،

یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره

که میخوای طلاقش بدی؟؟

 

گفت: یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمی گه..!

 

بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد.

یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟

گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمی زنه..!

 

بخاطر داشته باشید حقیر ترین انسان کسی است که

 راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد..

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش نساز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 9 تیر 1397

 

آدم های زیبا و دوست‌ داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمی‌‌آیند

زیباترین و دوست ‌داشتنی ‌ترین انسانهایی که می‌شناسیم،

آنهایی هستند که با شکست آشنا شده‌اند،

آنهایی که رنج را تجربه کرده‌اند،

آنهایی که از دست دادن را تجربه کرده‌اند،

آنهایی که پس از این رویدادهای دشوار دوباره مسیر خود 

را به سمت زندگی پیدا کرده‌اند،

 

این افراد، زندگی را به شکل متفاوتی می‌فهمند،

آن را به شکل متفاوتی تحسین می‌کنند

و نیز به شکل متفاوتی حس می‌کنند

به همین دلیل ،

آرامترند و دوست داشتن و محبت به دغدغه‌شان تبدیل می‌شود.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : آدم های زیبا و دوست‌ داشتنی، به صورت تصادفی به وجود نمی‌‌آیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 8 تیر 1397

 

رابطه‌ها،

رابطه‌هاى خوب،

چرا به خرابی كشیده مى‌شوند؟

این سوال شاید هزار و یک جواب داشته باشد كه یكى‌ش این است:

 چون دو طرف رابطه، ظرافت روزهاى اول‌شان را از دست مى‌دهند.

از پیراهن اتوكشیده و یقه‌ى آهارزده و كفش و كلاه ست‌كرده و 

آرایشِ به‌غایت‌حساب‌شده بگیر،

تا انتخاب كلمات و لحن جملات و ملاحت در گفتار و دقت در رفتار.

 

آدمِ روزهاى اول رابطه، چنان ملاحظه‌كار است؛ انگار پادوى نوجوانى

 است كه روز اول كارش در كارگاه بلورسازى، از برابر چشمان

 شكاک استادكارش بار شیشه مى‌برد.

همین آدم، همان آدمى‌ست كه صد سال بعد فراموش مى‌كند

 هر كلمه‌ى نابه‌جا مى‌تواند دشنه شود و در دل بنشیند.

 

رابطه‌ها به خرابی كشیده مى‌شود چون آدم‌هاى رابطه فریبِ 

عادت را مى‌خورند و به خودشان راحت مى‌گیرند.

چون از یاد مى‌برند كه آن‌چه روز اول دیگرى را مى‌آزارد، تا

 هزار سال دیگر هم آزاردهنده است.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : رابطه‌ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 7 تیر 1397


( کل صفحات : 44 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز
به سایت ما خوش آمدید
کلیه حقوق این وبلاگ برای مدیریت و اخلاق محفوظ است