مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

ابن سیرین كسی را گفت: چگونه‏ ای؟

گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟

 

ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!

 

گفتند: مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی.

گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ‏ای برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی...

 

اینچنین است رسم انسانیت و مردانگى...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : ابن سیرین كسی را گفت: چگونه‏ ای؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 26 بهمن 1397

 

 

 

روزی پادشاهی به اطرافیانش گفت كه اگر از كسی عیب و ایرادی ببیند، آن شخص باید یك درهم تاوان بدهد.

یكی از شحنه ها (نگهبان)  مردی را عریان دید و گفت: باید به دستور پادشاه یك درهم بپردازی.

مرد گفت: چه....چه...چرا باید بدهم؟!

شحنه گفت دو درهم باید بدهی چون لكنت هم داری.

شحنه گریبان مرد راگرفت؛ او خواست دفاع كند، معلوم شد دستش هم بالا نمی آید.

شحنه گفت حالا باید سه درهم بدهی!

در این گیر و دار كلاه از سر مرد افتاد و آن مرد كچل بود. شحنه طلب چهار درهم كرد. مرد بینوا خواست بگریزد، كاشف به عمل آمد كه لنگ و چلاق هم هست. شحنه گفت از جایت تكان نخور كه تو گنجی بسیار پر بها هستی.!!!

 

 متأسفانه برخی در پیدا كردن عیب و ایراد در دیگران چنان مشتاق و جدی هستند كه انگار گنجی را جست و جو می كنند






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : عیب جوئی در دیگران،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 26 بهمن 1397

 

 

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند بود. یک روز او از باتلاقی که نزدیک 

مزرعه‌اش بود صدای درخواست کمکی را شنید. فورا خود را به باتلاق رساند، 

پسری وحشت‌زده که تا کمر در باتلاق فرورفته بود فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد

 تا خود را آزاد کند. کشاورز با تلاش زیاد به‌وسیله طناب و

 چوب او را از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

 

فردای روز حادثه کالسکه‌ای مجلل جلوی منزل محقر کشاورز توقف کرد 

و مرد اشراف‌زاده‌ای از آن پیاده شد و به خانه پیرمرد رفت. او خود را

 پدر همان پسر معرفی کرد و پس از سپاسگزاری خواست که کار

 او را جبران کند، چون کشاورز زندگی تنها فرزندش را نجات داده بود.

 

کشاورز اما قبول نکرد که پولی بگیرد. در همین موقع پسر کشاورز 

وارد خانه شد. اشراف‌زاده گفت:اجازه بدهید به منظور قدردانی، 

فرزندتان را همراه خود ببرم تا تحصیل کند اگر همانند خودت 

شرافتمند و نوعدوست باشد به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار می‌کنی.

 

پس از سال‌ها پسر کشاورز از دانشکده پزشکی فارغ‌التحصیل شد 

و همین طور به تحصیل ادامه داد تا در سراسر جهان به‌عنوان 

الکساندر فلمینگ کاشف پنی‌سیلین مشهور شد. سال‌ها بعد پسر همان

 اشراف‌زاده به ذات‌الریه مبتلا شد و تنها چیزی که توانست برای بار 

دوم جان او را نجات دهد، 

داروی کشف شده توسط فرزند آن پیرمرد کشاورز بود.







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 25 بهمن 1397

 

به گمانم بزرگترین دارایی ِ زندگی ِ  ما آدم ها، همین انسانهای اطرافش هستند.

همین کسانی که برایت پیغام می گذارند

که اعلام می کنند حواس شان به تو هست.

 

همین کسانی که با دو سه خط پیغام نشان می دهند چقدر دل شان پی ِ تو، دل ِ تو و درد ِ توست...

که چقدر خوب تو را می خوانند

 

همین افرادی که پیگیرند... که نباشی دلگیرند ...

همین آدم هایی که دلتنگ ات می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند

وقت هایی دو سه خط شعر می فرستند

که بدانی خودت... وجودت...

خوب بودن حال و احوالت برای کسی مهم است...

 

آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی،

با همین دو سه خط نوشته ...

دو سه خط پیغام،

از کسی حتی آن سر ِ دنیا...

حس ِ شیرینی ست که بدانی بودنت برای کسی اهمیت دارد و 

نبودنت کسی را غمگین می کند...

 

وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است، 

باید بخندی و شاد باشی، تا آدم هایی که دوستت دارند را، غمگین نکنی...

 

خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگی مان همین انسانها،

برایمان پُر ارزش اند...

که چقدر خوب است داریم شان ...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : که چقدر خوب است داریم شان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 25 بهمن 1397

 

 

بابام هر وقت که وارد اتاقم میشد میدید که لامپ اتاق یا پنکه 

روشنه ومن بیرون اتاق بودم بمن میگفت چرا خاموشش نمیکنی

 وانرژی رو هدر میدی؟

وقتی وارد حمام میشد ومیدید آب چکه میکنه با صدای بلند فریاد

 میزد چرا قبل رفتن آب رو خوب نبستی وهدر میدی

همیشه ازم انتقاد میکرد و به منفی بافی متهمم میکرد ...

بزرگ وکوچک در امان نبودند ومورد شماتت قرار میگرفتن...

حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود.

تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید وکاری پیدا کردم...

امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدم

اگر قبول شدم این خونه کسل کننده رو برای همیشه ترک میکنم 

تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم.

صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسمو پوشیدم 

و زدم بیرون

داشتم با دستم گرده های خاک را رو کتفم دور میکردم که پدرم لبخند 

زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف بود و چین وچروک 

چهره اش هم گواهی پاییز رو میداد بهم چند تا اسکناس داد و گفت :

مثبت اندیش باش و خودت رو باور داشته باش ،از هیچ سوالی

 تنت نلرزه!!

نصیحتشو با اکراه قبول کردم ولبخندی زدم و تو دلم غرولند 

میکردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست 

بردار نیست...مثل اینکه این لحظات شیرینو میخواد زهرمار کنه

از خونه بسرعت خارج شدم یه ماشینو اجاره کردم و بطرف شرکت رفتم...

به دربانی شرکت رسیدم  خیلی تعجب کردم

هیچ دربان ونگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما

به محض ورودم متوجه شدم دستگیره ازجاش در اومده ...

اگه کسی بهش بخوره میشکنه.

بیاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو  

سرجاش محکم بستم تا نیوفته!!

همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچه ی 

شرکت رد میشدم که دیدم راهروها پرشده از آب سر ریز  حوضچه ها ..

به ذهنم خطور کرد که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابم 

افتادم که آب رو هدر ندم ...شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم

 وآب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.

در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها

 را بالا میرفتم متوجه شدم ...چراغک های آویزان در روشنایی روز

 بشدت روشن بودن از ترس داد وفریاد بابا که هنوز توی گوشم

 زمزمه میشد ، اونارو خاموش کردم!!

به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد 

زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن.

اسممو در لیست ثبت نام نوشتم ومنتظر نوبت شدم...وقتی دور و 

برمو نیم نگاهی انداختم چهره ولباس وکلاسشنو دیدم ،احساس 

حقارت وخجالت کردم ومخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای 

آمریکایی شونو تعریف میکردن

دیدم که هرکسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه

 نمیمونه و میاد بیرون

با خودم میگفتم اینا با این دک وپوزشون و با اون مدرکاشون رد 

شدن من قبول میشم ؟!!!عمرا

فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش 

من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!

بیاد نصحیت پدرم افتادم:مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش ...

 نشستم ومنتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام  انرژی و اعتماد 

به نفس بهم میداد واین برام غیر عادی بود

در این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل.

وارد اتاق مصاحبه (گزینش)شدم  روی صندلی نشستم و روبروم 

سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کرده ولبخند میزدن ... 

یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟

دچار دهشت واضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم 

میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟


بیاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم :

 نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!

پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم :ان شاءالله بعد از اینکه 

مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.

یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! 

باتعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما ب

خوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، 

به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از

 امتحانات عملی را برای داوطلبان مد نظر داشته باشیم که در صورت

 مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده

 باشد وتوتنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی وتلاش

 کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های

 مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند

در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد کار ، مصاحبه، شغل و ...

هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم!

پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدلیست اما درونش پر از

 محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.

دلزده نشو از نصایح پدرانه آنها زیرا در ماوراء این پندها محبتی 

نهفته است که حتما روزی از روزگاران آن را خواهی فهمید وچه

 بسا آنها دیگر نباشند ...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : محبت نهفته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 24 بهمن 1397

شوالیه

 

اصالتاً یک عنوان فرانسوی و در اصل به معنای اسب سوار و برگرفته از 

نام اسب است، معادل شوالیه انگلیس به معنای «شهسوار»، یکی از 

درجات تشریفاتی در قرون وسطی در اروپا بوده‌است.

 

این لقب اکنون بجز بریتانیا در اکثر جوامع اروپایی منسوخ محسوب

 می‌شود و هیچ معنای رسمی یا اداری ندارد.

 

در آن دوران برخی شوالیه‌ها فرماندهی سواره نظام ارتش را برعهده 

داشتند و افرادی اسماً شجاع بودند که برای کشورشان افتخار کسب 

می‌کردند. شوالیه‌ها الزاماً نظامی نبودند.

درصد بالایی از شوالیه‌ها ازبین رجال، اشراف، ثروتمندان و مردان 

مذهبی انتصاب می‌شدند.

 

از سوی دیگر کلیسای کاتولیک (واتیکان) به برخی زائرین سرشناس 

اروپایی که سفر مشقت بار اروپا به اورشلیم را جهت زیارت کلیسای 

مقبره مقدس در اورشلیم به جان می‌خریدند، این لقب را اهداء می‌کرد.

 

بر خلاف باور عمومی، شوالیه لقب سلطنتی نیست. یک شوالیه وقتی


 اشرافی محسوب می‌شود که از بین اشرافیون برخاسته باشد





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 24 بهمن 1397

 

پروفسور محمود ﺣﺴﺎﺑﯽ :

 

من از این دنیا فقط اینو دریافتم که

اونی كه بیشتر می گفت : "نمیدونم"، بیشتر میدونست!

اونی كه "قویتر" بود، كمتر زور میگفت!

اونی كه راحت تر میگفت "اشتباه كردم"، اعتماد به نفسش بالاتر بود!...

اونی که صداش آرومتر بود، حرفاش با نفوذتر بود!

اونی كه خودشو واقعا دوست داشت، بقیه رو واقعی تر دوست داشت!

اونی كه بیشتر "طنز" میگفت، به زندگی جدی تر نگاه میكرد!






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پروفسور محمود ﺣﺴﺎﺑﯽ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 22 بهمن 1397

 

 

 

واژه "اد کُلُن"

 

 این نام برگرفته از شهر "کلن" آلمان است که به زبان

 آلمانی " کُلُن " تلفظ می شود.

در سال 1708، یک عطرساز ایتالیایی به نام 

جیوانی ماریا فارونا پس از سفرش

 به شهر کلن آلمان، به برادرش نامه ای نوشت و 

در آن اظهار داشت که رایحه ای 

را یافته که بوی صبح دل انگیز بهار ایتالیا و عطر بهار نارنج

 پیچیده شده در هوای

 پس از باران را به خاطر می آورد.

او نام این رایحه را به افتخار شهری که در آن چنین رایحه ای را یافته بود، 

ادکلن "Eau de Cologne" نامید. در ایران تقریبا همه عطرهای خارجی

 با نام ادکلن شناخته می شود. اگر توانستید حتما ادکلن اصلی (اوریجینال) 

را امتحان کنید. واقعا بوی عطر بهار نارنجش، مشام را به گرمی می نوازد






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 21 بهمن 1397

 

زندگی شیرین

 

برای خندیدن وقت بگذارید...

زیرا موسیقی قلب شماست.

 

برای گریه کردن وقت بگذارید...

زیرا نشانه یک قلب بزرگ است.

برای خواندن وقت بگذارید...

زیرا منبع کسب دانش است.

برای رؤیا پردازی وقت بگذارید...

زیرا سرچشمه شادی است.

برای فکر کردن وقت بگذارید...

زیرا کلید موفقیت است.

برای کودکانه بازی کردن وقت بگذارید...

زیرا یاد آور شادابی دوران کودکی است.

برای گوش کردن وقت بگذارید...

زیرا نیروی هوش است.

 

برای زندگی کردن وقت بگذارید...

زیرا زمان به سرعت می گذرد و هرگز باز نمی گردد.

 

مأموریت ما در زندگی

« بدون مشکل زیستن » نیست، « با انگیزه زیستن »

 است




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : زندگی شیرین،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 20 بهمن 1397

 

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع می شدیمریز تا درشت

از همهمه‌ی زیاد، صدا به صدا نمی‌رسید

آنقَدَر می‌گفتیم و می‌خندیدیم كه اصلاً متوجهِ گذر زمان نمیشدیم...

بوی غذای مادر بزرگ را تا چند خیابان آنطرف تر میشد حس كرد...

روزهای هفته را روی دورِ تند میزدیم تا برسیم به جمعه...

جمعه های بچگی مان را با هیچ روزی عوض نمی‌كردیم

گذشت و گذشت

"مادربزرگ" از میانمان رفت...

دورتر و دورتر شدیم

شاید دیگر در ماه و یا حتی در سال یكبار دورِ هم جمع شویم...

آن هم قبلش طی می‌كنیم كه اینترنت داشته باشد...

دیگر از صدای همهمه خبری نیست

همه‌ی سرها داخل گوشی شان هست و جُك ها و اخبارِ روز را نقل قول می‌كنند...

غذا را از بیرون می آورند و به لطفِ غذا كنارِ هم می‌نشینیم...

كاش مادربزرگ هنوز بود...

كاش جمعه هایمان را هنوز با مادربزرگ می‌ساختیم...

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 19 بهمن 1397

 

انسان بر قانون مقدم است

 

تصور کنید،  مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده

. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک

 نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد،

 هیچ آشنایی هم  برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود

و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند

 آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. 

دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. حالا مرد ما 

دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو 

را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را 

دستگیر می کند.

 

کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان 

از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:

 

1- آیا کار آن مرد درست بود؟

 

2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟

 

داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید. 

وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید 

من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی  شما را تشخیص دهم و

 مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود. 

هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به 

این سوال پاسخ دادند:

 

-آری، باید مجازات شود، دزدی

 به هر حال دزدی است.

 

- زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است. فارغ از بیماری همسرش.

 

- کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. 

زیرا فقیر است و راهی نداشته.

 

اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. 

گاندی گفت کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید

 مجازات شود. چرا؟ 

زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان ها قانون را وضع می کنیم 

تا راحت تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم.

 اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست. 

جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت

 انسان بر قانون مقدم است.

 

کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت بالاترین نمره ای که می توان

 به یک مغز داد همین است.

 

گاندی : مغز ششم

بالاترین سطح شعور اجتماعی






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : انسان بر قانون مقدم است،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
سه شنبه 16 بهمن 1397

اگر می‌خواهید زیبا باشید،

یک دقیقه مقابل آینه

پنج دقیقه مقابل روحتان

و پانزده دقیقه مقابل خداوند بایستید

آدمها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند

 بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید

آنها را زیبا هم خواهید یافت

زیرا حس زیبا دیدن

همان عشق است






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : می‌خواهید زیبا باشید،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
سه شنبه 16 بهمن 1397

چه زمانی خیابانهای تهران آسفالت شد

 

روزنامه وقایع اتفاقیه در شماره 36 به سال 1267 قمری و در دوران صدارت میرزا تقی خان امیر کبیر نوشت که برخی از کوچه های ارگ تسطیح و سنگفرش شد تا آن ها برای عبور کالسکه مناسب و آماده شود. کالسکه هایی که از فرنگ می آمد و یا در کارخانه معیر الممالک ساخته می شد.

 

 بعدها در دهه پایانی سلطنت طولانی ناصرالدین شاه، «شوسه» که طریقی بود برای آماده سازی سطح معابر جهت عبور راحت تر کالسکه، درشکه ، گاری و ... وارد عرصه راه سازی پایتخت شد. اما هنوز خبری از«آسفالت» نبود.

با فرا رسیدن سال 1310 خورشیدی آسفالت برای اولین بار وارد خیابان های تهران شد. در این سال پیش از ورود ملک فیصل پادشاه عربستان به تهران، بلدیه پایتخت به تکاپو افتاد و برای نخستین بار آسفالت را که پدیده جدیدی در صنعت راه سازی به شمار می رفت، وارد خیابان های تهران کرد.

 

در مدت زمان کمی خیابان کوتاه الماسیه (باب همایون)، میدان توپخانه و اوایل خیابان لاله زار آسفالت شدند. بعدها خیابان باغ شاه (امام خمینی) و خیابان ولی عصر و البته تا حدودی کافه بلدیه (تئاتر شهر امروز) و دیگر خیابان ها آسفالت شد و بدین ترتیب رفته رفته آسفالت نه تنها وارد خیابان ها و معابر تهران که به تمام شهرها و جاده های کشور کشیده شد.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چه زمانی خیابانهای تهران آسفالت شد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 بهمن 1397


 

 

داستان زیبا و واقعی از علامه جعفری در دانمارک

 

علامه محمدتقی جعفری می‌گفتند: عده‌ای از جامعه‌شناسان دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست؟ معیار ارزش انسان‌ها چیست. هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند. بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد. کسی که عشق‌اش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزش‌اش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشق‌اش ماشین‌اش است، ارزش‌اش به همان میزان است. اما کسی که ‌عشق‌اش خدای متعال است ارزش‌اش به اندازه‌ ی خداست. علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه‌شناسان صحبت‌های مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (ع) است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه‌ی چیزی است که دوست می‌دارد». وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه‌ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (ع) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.








نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان زیبا و واقعی از علامه جعفری در دانمارک،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 12 بهمن 1397

 

داستان نام فامیلی

 

درست 100سال پیش، سوم دی ماه 1297، برای اولین بار اداره ی ثبت احوال در ایران تاسیس شد و اولین شناسنامه صادر شد! اولین شناسنامه ی ایران به نام "فاطمه ایرانی"  صادر شد و اولین پاسپورت ایرانی هم برای عبدالحسین خان سپنتا در شهر بمبئی صادر شد. عبدالحسین خان همان کسی بود که فیلم دختر لُر را ساخت! به دستور شاه، از آن زمان به بعد کسی حق نداشت دیگری را با لقب صدا کند و همه باید سجل میداشتند! در این دوران، افرادی، به عنوان مامور ثبت به مناطق مختلف فرستاده می‌شدند تا نام خانوادگی برای هر طایفه بگذارند و آن را ثبت کنند! انتخاب نام خانوادگی، خود ماجرایی داشت و معمولا از چند روش پیروی می‌كرد! مامور ثبت احوال آن زمان، سجل را یا بر اساس شغل جد و نیاکان فرد انتخاب میکرد و یا شهرت فرد را، به عنوان فامیل در سجل مینوشت! گاهی هم یك نام خانوادگی بر اساس شغل یا حرفه (همچون صراف، جواهریان، پزشكزاد) یا یك ویژگی بدنی یا فیزیكی (خوش‌چهره، قهرمان) برای فرد انتخاب میکرد!  یا اینکه نگاه میکرد ببیند نام آن روستا چیست؟ و آن روستا را به عنوان فامیل فرد هم میگذاشت! اگر فرد پیشنهاد بهتری داشت، نام روستا یا محل سکونت، میتوانست به عنوان دنباله فامیل، ته فامیل بیاید! اما همیشه هم اوضاع بر وفق مراد نبود. مثلا اگر کسی به شهری مسافرت کرده بود و از بد روزگار، همزمان مامور سجل سر میرسید و میپرسید سجل گرفته ای و میگفت "نه"، چه بسا نام خانوادگی فرد بر اساس محلی که در لحظه ایستاده بود تغییر میکرد! ایرانی ها که نمیدانستند این سجل بعدها به چه کارها که نمی آید، نام فامیل را زیاد جدی نمیگرفتند و به خنده و شوخی خیلی از نامها گذاشته میشد و یا اگر مامور را عصبانی میکردند ممکن بود نامی در سجل بنویسد که خوشایند نباشد و مردم هم که سواد نداشتند، خیلی مواقع نمیدانستند که چه چیزی نوشته شده! اینطور شد که فامیل های عجیب غریبی در کنار فامیل های عادی به چشم میخورد! مثلا: اگر فرد کنار آب بود و سجل به او داده بودند فامیلش میشد "دم آبی"! یا اگر سیاه بود میشد"کلاغی"! یا اگر سر مامور ثبت احوال داد میزد، فامیلش میشد "غوغا، گَنده دماغ!!". اگر پدر خانواده نبود و مسافرت بود، مامور میپرسید که کجا رفته؟ اینطور بود که فامیل ها  میشد"هندی، بحرینی!  کم کم به این دایره فامیل هایی مثل شصتی، پوستی، پایی اضافه شد. .

جالب اینکه نوشتن فامیل با جوهر بود و اگر از بختِ سیاه، قلمِ مامور ثبت احوال، دوات نداشت، نقطه فامیل می افتاد! و یا اگر زیاد جوهر داشت، چند نقطه اضافه میشد و فامیل چیز نوینی میشد!!! اینطور بود که گاهی خواهر و برادرها هم فامیل هم نمیشدند و در یک خانواده چند فامیل بین خواهر و برادرها بود! مثلا در یک خانواده یکی میشد کوه نوری و خواهر او میشد کوه توری!!! وای به روزی که اختلاف خانوادگی می افتاد و یکی به دیگری میگفت که تو از اول فامیل ما نبودی! یکی جیرانی و یکی حیرانی و یکی جبرانی!!! بعد نوزاد جدید هم که پا به دنیا میگذاشت بر اساس این اسلوب فامیلش برگزیده میشد! داستان نام های خانوادگی داستان بی نهایت زیبایی است! ولی بیشترین فراوانی نام‌های خانوادگی در ایران به ترتیب «محمدی»، «حسینی»، «احمدی»، «كریمی»، «موسوی»، «جعفری» و «قاسمی» است.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان نام فامیلی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 11 بهمن 1397


( کل صفحات : 51 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز