مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

شب سردی بود...

 

زن بیرون میوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه میوه مى‌خریدند . 

شاگرد میوه‌فروش ، تُند تُند پاكت‌هاى میوه را داخل ماشین مشترى‌ها

 مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت .

زن با خودش فكر مى‌كرد چه مى‌شد او هم مى‌توانست میوه بخرد و ببرد خانه...

 رفت نزدیك‌تر... چشمش افتاد به جعبه چوبى بیرون مغازه كه 

میوه‌هاى خراب و گندیده داخلش بود

.

با خودش گفت : چه خوبه سالم‌ترهاشو ببرم خونه

 مى‌توانست قسمت‌هاى خراب میوه‌ها را جدا كند و بقیه را به بچه‌هایش بدهد... 

هم اسراف نمى‌شد و هم بچه‌هایش شاد مى‌شدند .

برق خوشحالى در چشمانش دوید...

دیگر سردش نبود!

زن رفت جلو ، نشست پاى جعبه میوه . تا دستش را برد داخل جعبه ،

 شاگرد میوه‌فروش گفت :  دست نزن ننه ! بلند شو و برو دنبال كارت

 زن زود بلند شد ، خجالت كشید .

 چند تا از مشترى‌ها نگاهش كردند . صورتش را قرص گرفت... دوباره سردش شد...

راهش را كشید و رفت.

چند قدم بیشتر دور نشده بود كه خانمى صدایش زد : «مادرجان ، مادرجان ! »

زن ایستاد ، برگشت و به آن زن نگاه كرد . زن لبخندى زد و به او گفت :

  اینارو براى شما گرفتم

 سه تا  پلاستیك دستش بود ، پُر از میوه ؛ موز ، پرتقال و انار .

زن گفت : دستت درد نكنه ، اما من مستحق نیستم .

زن گفت :

  اما من مستحقم مادر . من مستحق داشتن شعور انسان بودن 

و به هم‌نوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسان‌ها و احترام گذاشتن

 به همه آنها بى‌هیچ توقعى . اگه اینارو نگیرى ، دلمو شكستى .

 جون بچه‌هات بگیر

 زن منتظر جواب زن نماند ، میوه‌ها را داد دست زن و سریع دور شد... 

زن هنوز ایستاده بود و رفتن زن را نگاه مى‌كرد

.

قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود ، غلتید روى صورتش . 

دوباره گرمش شده بود... با صدایى لرزان گفت :  پیرشى !... خیر ببینى...

هیچ ورزشى براى قلب ، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست

 

پیشاپیش یلدای مهربانی که نماد

 خانواده دوستی و عشق ورزیدن


به هم نوع است را شادباش میگوییم .



 

یلدای امسال در هنگام خرید میوه

سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم .





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : یلدا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 20 آذر 1397

چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند

آن عیب را به ذهن منتقل میکند

و ذهنی که دائما با عیب‌های دیگران درگیر است

آرامش ندارد، درونش متلاطم و آشفته است

 

در عوض چشمی که یاد گرفته است

همیشه زیبایی‌ها را ببیند، اول از همه خودش آرامش پیدا می کند

 

چون چشم زیبابین عیب‌های دیگران را نمی بیند و دنیای درونش دنیای قشنگی‌هاست

 

گرت عیبجویی بود در سرشت

نبینی ز طاووس جز پای زشت






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 13 آذر 1397

در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.

شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.

وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.

 

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از‌ ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.

زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز  را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.

هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.

تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود. بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.

 

در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد. کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.

به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.

دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.آن سال با معدّلی خوب قبول شد.

به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

 

مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.

 

بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی...

این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است

 

انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.

دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند

 

نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و  بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : کلید خیر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 6 آذر 1397

 

عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت.

مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟

گفت: نه.

مردگفت: فلان عابدبود.

نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم، عابد قبول نکرد.

نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم، عابد قبول کرد.

وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم دوزخ یعنی چه؟

عابد پاسخ داد : "دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی!!!






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : عارف و نانوا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 4 آذر 1397

 

 

 

داستان زندگی جان سبونیا؛

 کودکی که توسط میمون ها در جنگل بزرگ شد.

 

«جان سبونیا» در دهه‌ی ۱۹۸۰ در اوگاندا به دنیا آمده بود.وی در 

حالی که سه سال بیشتر نداشت بعد از مشاهده‌ی قتل مادرش به 

دست پدر خودش، از شدت ترس از خانه فرار کرده بود .باور عام و

 پذیرفته بر این است که میمون‌های سبز 

آفریقایی (green African vervet monkeys) حداقل تا 

اندازه‌ای مراقبت از او را در جنگل بر عهده گرفته‌اند و اورا از مرگ 

نجات داده و بزرگ کرده اند.

جان، در سال ۱۹۹۱، وقتی در درختی پنهان شده بود، توسط یک زن 

یا دختر قبیله ( به نام میلی ) پیدا شد. او در این زمان 6 سال داشت. 

« میلی» با اهالی روستا بازگشت و در این مورد، نه تنها خود جان در 

برابر اسیر شدن مقاومت کرد- چیزی که معمولاً اتفاق می‌افتد 

بلکه خانواده‌ میمون هایی که سرپرستی‌اش را بر عهده گرفته بودند نیز، 

با پرتاب چوب به سمت روستاییان، به دفاع از او برآمدند.گزارشات اولیه 

حاکی است که تمام بدن جان با موهایی موسوم به هایپرتریکوسیس 

پوشیده شده بود.در مدفوع وی، کرم‌هایی به طول نیم متر وجود داشت. 

وقتی او را گرفتند و تمیزش کردند، معلوم شد تمام تنش پر از شکاف و 

خراش است و زانوهایش به دلیل چهار دست و پا راه رفتن، زخمی است.

هویت جان سبولینا در همین زمان مشخص شد. میلی، جان را به

 «پل و مولی واسوا»، مدیران یک مؤسسه‌ی خیریه، سپرد.

جان در ابتدا نمی‌توانست حرف بزند یا گریه کند اما بعدها یاد گرفت 

صحبت کند. این بدان معناست که وی پیش از زندگی در طبیعت،

 تا حدی حرف زدن را یاد گرفته بود.

او حالا نه تنها حرف می‌زند، بلکه آواز نیز می‌خواند و همراه گروه کر 

کودکان «مروارید آفریقا» به سفر می‌رود. #بی‌بی‌سی، مستندی از 

ماجرای جان ساخت به نام «گواه زنده» (Living Proof).این مستند

 در ۱۳ اکتبر ۱۹۹۹ به نمایش درآمد.


 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان زندگی جان سبونیا؛ کودکی که توسط میمون ها در جنگل بزرگ شد.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 23 آبان 1397

 

 

 

کرمان سرزمینی مملو از زیبایی و تحیر است از بناهای تاریخی و گنبد جبلیه اش که با شیر شتر ساخته شده تا افسانه کرم شب تاب قلعه دخترش از گرمترین نقطه زمینش تا حکایت خانه های سنگیش که در دل کوههای میمند کنده شد و از دهکده زیبای کوتوله های شهداد تا شهر دقیانوس در کرانه رودخانه هلیلی رود اما حکایت باغی بزرگ که درختان چوبیش میوه هایی از سنگ داده اند و این روزها به سوژه عکاسان و گردشگران تبدیل شده است حکایتی شندینی تر است.

 

در 40 کیلومتری جنوب شرقی سیرجان در جاده سیرجان - بافت دهستانی است به نام بلورد و روستایی میاندو آب نام.

 

این روستا نه به دلیل زیبایی هایش شهرت دارد و نه به محصولات کشاورزیش این روستا به دلیل وجود یک باغ عجیب شهیر شده است.

 

 

 

باغی شش گوش با صدها درخت بارور اما این باغ با سیار باغها بسیار متفاوت است و نه نیاز به آب دارد و نه آفتاب اما سالهاست درختانش سربلند ایستاده اند و ایستادگیشان را مدیون پیر مردی کر و لال هستند که تک تک آنها را با دستانش و در سکوت و بهت روستائیان و گردشگران کاشت.

 

حکایت یک باغ عجیب که درختانش میوه سنگی می دهند

 

درختان این باغ تشکیل شده اند از تنه های درختان خشکیده و سنگهایی که از شاخ و برگ درختان آویزان است.

 

داستان این باغ از آنجا آغاز شد که درویش خان اسفندیاری که از زمین داران سیرجان محسوب می شد در سال 1340 پس از اجرای طرح اصلاحات ارضی میزان قابل توجهی از زمینهای خود را از دست داد و در نهایت به دلیل عدم آبیاری زمینهای بارورش که سالها برای آبادی آنها تلاش کرده بود جلوی چشمانش خشک شد.

 

 

 

درویش خان که این ظلم را بار سنگینی بر دوش خود و خانواده اش می دید پریشان شد و در صحرای مجاور یکی از باغهایش که پس از اجرای طرح اصلاحات ارضی کاملا خشک شده بود چادر زد.

 

شایعات متفاوت از انگیزه باغبان باغ سنگی

 

پس از آن اقدام به ایجاد این باغ کرد اما اینکه دلیل اصلی ایجاد این باغ چه بوده است حکایتهای مختلفی دارد اما به دلیل کر و لال بودن درویش خان هیچ گاه راز احداث این باغ مشخص نشده است.

 

 

 

نکته عجیب اینکه در برخی موارد تنه های درختان خشک شده و سنگهای عظیمی که به آنها اویزان شده است آنقدر بزرگ است که مشخص نیست این مرد چگونه از پس احداث باغ سنگی برآمده است.

 

در سال 1355 پرویز کیمیاوی بعد از بازدید از این باغ شگفت انگیز تصمیم گرفت که فیلمی از زندگی خان بسازد که در آن درویش خان و خانواده اش نقشهای اصلی را ایفا می کردند این فیلم توانست جایزه های بسیاری را در جشنواره های داخلی و خارجی از جمله جشنواره خرس نقره ای فیلم برلین را کسب کند.

 

 

 

در این فیلم نشان داده شده است که پس از خشک شدن باغهای درویش خان، وی در چادری نیمه شب درحال استراحت بوده که خواب باغی را می بیند از سنگ، پس از آنکه از خواب بیدار می شود به جستجوی سنگها می رود و در بستر رودخانه و کوه نزدیک به باغش سنگهای سوراخ شده ای را می یابد و آنها را با طی چندین کیلومتر راه به محل احداث باغ می آورد و از تنه درختان آویزان می کند.

 

از خواب نما شدن تا اعتراض به خشک شدن باغها

 

اما خانواده درویش خان چیز دیگری را می گویند، به گفته خانواده درویش خان به دلیل اینکه خان گنگ بوده و نمی توانسته اعتراض خود را به از دست دادن زمینهایش بیان کند این باغ را به سبب نشان دادن اعتراض به ظلمی که بر وی رفته بنا کرده است.

 

 

 

درویش خان که زندگی خود را از دست رفته می دیده است ابتدا تنه درختان باغ خشک شده اش را از خاک بیرون می آورد و بعد به محل احداث باغ منتقل می کند و در نهایت به گفته روستائیان گودالی به عمق یک متر حفر می کرده و تنه درخت را در آن استوار می کرده است.

 

برای تهیه سیم برای اتصال سنگها به تنه درختان لاستیکهای فرسوده خودروها را جمع می کرده آتش می زده و بعد سیم درون آن را خارج می کرده است.

 

راز سوراخ بودن سنگها

 

اما در این میان چند نکته عجیب وجود دارد نخست اینکه تمام سنگهایی که به درختان متصل شده اند به طرز ماهرانه ای سوراخ شده اند در حالیکه هیچ دستگاهی برای سوراخ کردن سنگها وجود نداشته و به نظر می رسد سنگهایی که سوراخ شده اند به وسیله درویش خان از اطراف و به خصوص از کوه نزدیک به باغ جمع آوری می شده است.

 

 

 

برخی از سنگها آنچنان بزرگ هستند که یک مرد تنومند به سادگی نمی تواند آنها را جمع آوری کند.

 

دوم اینکه پس از مرگ درویش خان یکی از درختان فرو می ریزد و برای سرپا کردن دوباره آن چندین مرد از روستای اطراف به زحمت توانستند درخت را استوار و سنگها را مجددا آویزان کنند با این وجود باید گفت درویش خان تمام سالهای عمر خود را برای ساخت این باغ سنگی صرف کرده است و برای ساختش از تکنیکهای ویژه ای استفاده کرده که با مرگش آنها را به گور برده است.

 

باغ سنگی آینه ای از زندگی درویش خان

 

از سوی دیگر یک نکته دیگر نیز قابل توجه است آویزان کردن هر سنگ و احداث هر یکی از درختان که طی سالهای طولانی انجام شده است برای شخص درویش خان از معنای خاصی برخوردار بوده است بطوریکه هر گاه در زندگی درویش خان اتفاقی روی می داده است یک سنگ و درخت جدید بنا می کرده است.

 

 

 

مثلا وقتی نوه اش به سربازی می رود سنگی گرد همانند سری تراشیده را به درختی آویزان می کند و اگر روز خاصی بوده درختی دیگر را بنا به تفکرش در خصوص آن روز برپا می کرده است.

 

آنچه که مسلم است درویش خان هیچ گاه فکر نمی کرد که روزی این باغ که از تفکراتش نشات گرفته تبدیل شود به مرکز توجه گردشگران و عکاسان.

 

و سرانجام درویش خان در 19 فروردین سال 1386 و در سن 90 سالگی در کنار درختانش جان باخت و همانجا نیز دفن شد.

 

 

 

اما پس از درویش خان دیگری کسی به فکر سامان دادن به باغ خان نبود. اما کیمیاوی در سال 1373 یک بار دیگر برای اینکه ببیند پیر مردی که درباره زندگیش فیلم ساخته چه روزگاری دارد به این باغ سر زد و فیلمی دیگر از شرایط آن زمان باغ تهیه کرد و پس از پخش این فیلم مسئولان مربوطه قول همکاری برای حصار کشی باغ و ساماندهی اش دادند اما تاکنون هیچ اقدام مناسبی برای این باغ صورت نگرفته است.

 

امروز هر چند باغ درویش خان اسفندیارپور همچنان محل توجه گردشگران داخلی و خارجی است اما عدم توجه به باغ سنگی درویش خان و عدم حمایت از ساماندهی این باغ موجب شده است که باغ سنگی خان در معرض تخریب و آسیب جدی قرار گیرد.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حکایت یک باغ عجیب که درختانش میوه سنگی می دهند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 23 آبان 1397

 

 

زندگینامه: مرتضی شیخ

 

 

 

 (۱۲۸۶ - ۱۳۵۵)

 

دکتر مرتضی شیخ در سال ۱۲۸۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. وی کودکی و همچنین تحصیلات خود را تا سطح مدرسه عالی طب در تهران ادامه داد و با درجه دکترای پزشکی فارغ التحصیل شد.

پدر وی زرگر بود و پس از آنکه به دلایلی دچار مشکل مالی شد، مرتضی شیخ ضمن تحصیل به پدر نیز کمک می‌کرد. وی از همین زمان بود که با مشکلات محرومان آشنا شد و گویی با خود عهد بست تا تمامی توان خود را صرف این قشر نماید.

 

دکتر مرتضی شیخ چون برادری دلسوز، متعهدانه از سه خواهر و برادرش نیز نگهداری کرد تا هر یک با تحصیلات مناسب به مشاغل شریفی چون آموزگاری و خدمت در پرورشگاه‌ها و خدمات انسانی دیگر اشتغال یافتند.

 

وی پس از اخذ مدرک دکترا به خدمت سربازی رفت. سپس به ماکو و مراغه رفت و آنگاه در عزیمت به سیستان و بلوچستان و خدمت در آن منطقه موفق به تأسیس بیمارستان دولتی گردید تا مردم مستضعف آن دیار بتوانند از خدمات رایگان بهره ببرند.

 

دکتر شیخ پس از ازدواج از طریق ادراه تابعه (بهداری) به مشهد منتقل و در قالب همان دایره در کارخانه قند مشغول به خدمت شد.

 

وی پزشکی انسان دوست بود، به طوری که کسی از مردم مشهد نیست که نامی از او یا خاطره‌ای از او نداشته یا نشنیده باشد.

 

چند خاطره از دکتر مرتضی شیخ:

دکتر شیخ از مردم پول نمی‌گرفت و هر کس هرچه می‌خواست در صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌ انداخت؛ و چون مبلغ ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود (بسیار کمتر از حق ویزیت دیگر پزشکان آن زمان)، بیش‌تر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی مانند انداختن پول شنیده می‌شد.

 

از زبان دختر دکتر شیخ گفته‌اند که روزی متوجه شد پدرش مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است. دخترش با شگفتی می‌گوید: «پدر بازی می کنی؟ چرا سر نوشابه ها را می شویی؟» پدر پاسخ داد: «دخترم، بیمارانی که نزد من می‌آیند، بهتر است از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا بیمارانی که پول ندارند و خجالت می کشند که در صندوق چیزی نیندازند، از اینها که تمیز است استفاده کنند

یک سبزی فروش می‌گوید: زمانی که دکتر شیخ تازه در محله سرشور مطب بازکرده بود و من هنوز ایشان را نمی‌شناختم. هر روز پیش از رفتن به مطب نزد من می‌آمد و قیمت سبزی‌ها را می‌پرسید و یادداشت می‌کرد؛ ولی نمی‌خرید. پس از چند روز، با کمی پرخاش به او گفتم: «مگر تو بازرسی که هر روز می‌آیی و وقت مرا می‌گیری؟» وی گفت: «خیر، من دکتر شیخ هستم؛ و بهای سبزی‌ها را برای آن می‌پرسم تا ارزان‌ترین آنها را برای بیماران تجویز کنم

از دکتر حسین خدیوجم نقل است: «روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه، آب پاچه تجویز می‌کنید؟» وی گفت: «چون برای جبران ضعف بدن بیمار، مانند سوپ جوجه موثر است و مهم‌تر آنکه پاچه گوسفند ارزان است

روزی مردی از دکتر می‌پرسد: «شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده می‌کنید؟» دکتر پاسخ می‌گوید: «خانه بیمارانی که من به دیدن آنها می‌روم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچه‌های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی‌تواند عبور کند

دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست . در رنجها التیامی به دردها بود و دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود.

 

وی روحی عظیم و متواضع داشت. در مقابل مریض‌هایش با فروتنی رفتار می‌کرد، گویی چون یکی از آنهاست. به حق عاشق مردم بود و به تمامی آنان که عاشق مردم بودند عشق می ورزید و در مقابل آنان که وابستگی شدیدی به مسایل مادی داشتند شدیدا جبهه می‌گرفت و اعتقاد راسخ داشت که مفهوم زندگی واقعی خدمت به مردم محروم است.

 

خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت، چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند.

 

برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق می‌کرد. او با جوانان آنگونه برخورد می‌کرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف رابطه برقرار می‌کرد و در یک کلام عاشق مردم بود.

 

در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری می‌گردد و مردم به طور خودجوش برای وی مراسم دعا بر پا می‌کردند و پس از فوت ایشان آنچنان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود.

 

سرانجام دکتر مرتضی شیخ در سال 1355 پس از چند سال بیماری در شهر مشهد درگذشت





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : زندگینامه: مرتضی شیخ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 15 آبان 1397

فردی با سه خواهرش در سفر بود كه مشهورترین جنگجوی

 زمان نزدیك او شد و به او گفت: می‌خواهم با یكی از این

 دخترهای زیبا ازدواج كنم.

اون گفت: اگر یكیشان ازدواج كند، آن دوتای دیگر رنج می‌برند. 

به دنبال قبیله‌ای می‌گردم كه مردانش سه زن بگیرند.

سالها قاره‌ی استرالیا را پیمودند بدون آنكه چنین قبیله‌ای را بیابند.

هنگامی كه پیر شدند و خسته، از راهپیمایی ماندند، یكی از 

خواهرها گفت: دست كم یكی از ما می‌توانست شاد باشد.

او گفت: من اشتباه می‌كردم، ولی حالا دیگر خیلی دیر شده.

 

و سه خواهرش را به سه تخته سنگ تبدیل كرد، تا هر كس از

 آنجا می‌گذرد، بفهمد كه «شادی یك نفر نباید به معنای غمگین 

شدن دیگران باشد»

 

 پائولوکوئیلو






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : شادی یك نفر نباید به معنای غمگین شدن دیگران باشد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 9 آبان 1397

 

بعضی ها را بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند

بدون سربرگرداندن به عقب

بعضی ها را بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی

 خودشان.

حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر 

خواهند گشت

زخم های خاطراتشان را ببندید

بودن های ناروایشان را بشویید

غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر 

کجا که باید بروند بروند.

بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند

و بدانید این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی

 گران بها






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بعضی ها را بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 7 آبان 1397

 

زندگی خوب برای همه

باور کنید، در زندگی عشق برای کسی که با شما همراه است 

هم حرمت دارد، و هم ارزش. شما حق ندارید عاشق کسی باشید، 

که وقتی طرفِ مقابلتان دائم شما را پس میزند. وقتی از عذاب کشیدن

 و له شدنِ شما لذت میبرد. سعی کنید، با ابراز علاقه به این قبیل آدمها،

 آبروی خود و عشق را نبرید. حق ندارید به هرقیمتی این فاجعه

 را کِش بدهید، و برای خود و اطرافیان مشکل ایجاد کنید. 

در زندگی با احساستان، با غرورتان، باهویَتِتان، بیرحم نباشید. 

این قانونِ عشق و عاشقی است. وقتی کسی لیاقتِ نگاهتان را ندارد، 

کور باشید بهتراست. لطفاً در مقابلِ چنین افرادِ سنگ دلی، ‌خودتان

 را آنقدر به عاشق نبودن بزنید، تا این حماقتِ مسخره، از سرتان بیُفتد.

 به خودتان که بیایید، چه تاسف ها که نخواهید خورد. در زندگی فرق 

آرامش و آسایش در چیست. سعی کنید آرامش را انتخاب کنید. آسایش 

یک امر بیرونی و آرامش یک پدیدهء درونی است. مردم ممکن است خیلی

 در آسایش باشند، اما معدود افرادی هستند که در آرامش زندگی میکنند. 

آسایش یعنی راحتی در زندگی که با امکانات و ثروت خوب و زیاد به 

دست میاد. یعنی هرچی دلتان بخواهد میخرید و هرکجا خواستید میروید. 

اما آرامش را فقط کسانی دارند که از درون سالم، معتقد و سلامتند




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : زندگی خوب برای همه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 5 آبان 1397

 

 

 

 

افرادی که در مسیر زندگی...

به بلوغ عاطفی و فکری و شخصیتی می رسند،

خود به خود،در سکوتی خاص قرار می گیرند که :

لبریز از محبت و مهربانی است.

 

برای این افراد، قضاوت شدن توسط دیگران...

اهمیتی ندارد؛ زیرا که آنان...

نگران تصویر ذهنی دیگران در مورد خودشان نیستند.

این افراد از میدان مسابقه ، خارج شده اند...

و خود را با دیگران  مقایسه نمی کنند؛

حتی اگر دیگران ، آنها را بازنده بدانند...

برای شان ،اهمیتی ندارد.

افراد بالغ...

به نقطه ای رسیده اند که فهمیده اند،

زندگی مثل یک بازی...

برای آمدن و نماندن است!

آنها فهمیده اند که :

بهترین مواجهه با زندگی ، مهربانی است.

افراد بالغ...

در مواجهه با دیگران، به خوبی و زیبایی افراد،

اشاره می کنند و دیگران در مقابل افراد بالغ...

نسبت به خودشان، احساس خوبی پیدا می کنند.

افراد بالغ...

اگر انتقادی هم می کنند، یک انتقاد عقلانی است و انتقادشان، بر اساس تنش و تخریب نیست.

افراد بالغ...

در صورت نیاز نظرشان را اعلام می کنند...

و سعی بر به کرسی نشاندن نظرشان ندارند؛

میگویند و عبور میکنند...

و اینکه طرف مقابل بپذیرد یا نپذیرد،

برای شان اهمیتی ندارد.

افراد بالغ...

از چسبیدن به  سیستمهای فکری، فلسفی وعرفانی فارغند؛ آنها، مطالعه می کنند...

و با دقت به نظر دیگران توجه می کنند؛

اما بنده ی یک شخص یا یک مکتب نمی شوند.

افراد بالغ...

از کسی، بت نمی سازند.

با عدم جدیتی خاص، زندگی میکنند که :

از ژرفای وجودشان  آشکار می شود، که همان وارستگی است.

افراد بالغ...

هم در زندگی هستند هم جدا از زندگی!

به افکار و اشیا و اشخاص ، نمی چسبند.

افراد بالغ...

به رنجهایشان، لبخند می زنند و می دانند که :

زندگی، در گذر است.

 

مهربانی...

نشانه ی بلوغ است




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : افرادی که در مسیر زندگی... به بلوغ عاطفی و فکری و شخصیتی می رسند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 5 آبان 1397

زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.  ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین  پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

 

حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

 

ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

 

ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

 

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .

 

ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

 

ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .

 

بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .

 

ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .

 

ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .

 

ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 

ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.

 

ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.

 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

 

" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

 

ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

 

ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .

 

ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

 

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .

 

ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .

 

ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

 

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .

 

ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : برگشت خوبی ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 4 آبان 1397

 

چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و 

در خورجین گذاشته و به راه افتاد. چند قدمی که گذشت مار 

از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟

چوپان گفت: آیا سزای خوبی این است؟

مار گفت: سزای خوبی بدی است. قرار شد تا از کسی سوال بکنند،

 به روباهی رسیدند و از او پرسیدند.

روباه گفت:

من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم، پس برگشته و مار 

را درون بوته های آتش انداختند، مار به استمداد برآمد و روباه گفت:

بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود...

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

جواب ابلهان خاموشی است!

 

پورسینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری، جلوی قهوه خانه ای

 اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت 

و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. 

خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی 

اسب پورسینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد 

در کنار پورسینا نشست. شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من نبند، چرا 

که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد می زند 

و پایش را می شکند. خر سوار آن سخن نشنیده گرفت، به روی خودش

 نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. 

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر، پورسینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد. قاضی سوال کرد 

که چه شده؟

اما پورسینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟

روستایی گفت :

این لال نیست، بلکه خود را به لال بودن زده، تا این که تاوان 

خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف می زد....

قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟

 چه گفت؟

صاحب خر گفت: او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند

 که لگد می زند و پای خرت را می شکند.......

قاضی خندید و بر دانش پورسینا آفرین گفت.

قاضی به پورسینا گفت: حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!

پورسینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد

"جواب ابلهان خاموشی است"

امثال و حکم علی اکبر دهخدا






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

خاطره یک دانشجو

استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی.

تلاش میکرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان 

کند که آدم لذت ببرد.

 

روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی

 رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:

"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت 

زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"

پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."

استاد گفت: "اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک میکردم."

استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، می‌

گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."

استاد ادامه داد‌: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد

 میشد، یه نگاه به زیپت می‌انداخت و میخندید. اون موقع چی‌کار میکردی؟"

پسره هاج و واج گفت‌:

"شاید لباسم رو می‌انداختم روی شلوارم."

استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :

"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"

پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."

استاد یهو برگشت با حالتی خنده‌دار گفت:

"دِ لامصبا! انسان این‌جوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، 

حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند می‌زنه.

 

امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد

 میشد، کلی بوق و چراغ می‌زد.

آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونه‌ات با این 

دست فرمونت." خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این 

و اون بشنوه، دست‌فرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش 

به فنا میره!

پس‌فردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه 

دختر بی‌اعتماد‌ به‌ نفس باشه یا یکی که اعتمادبه‌نفسش به شما انرژی بده؟

"

 

بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:

"حواس‌تون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها 

خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش 

قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."

 

دو سال بود دانشجو بودیم، هیچ‌وقت نشده‌ بود این‌جوری به قضیه 

نگاه کنیم. یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگی‌مون، بعد از

 کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیش‌ترین تلاش برای ساختن 

و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.

 

جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، آن جهان برای مردان نیز

 جای بهتری خواهد بود

 

اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود .






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397


( کل صفحات : 49 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز