مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






 

 

 

  به دانشگاه می رفتم که مادربزرگم و  دم درب حیاط نشسته دیدم.

سلام کردم و رد شدم

گفت میری نونوایی

گفتم نه مادر ، می‌بینی که  میرم دانشگاه . کتابام رو ببین

گفت پس مادر واسه منم چهارتا نون بگیر

دیدم فایده نداره . سریع 4 تا نون گرفتم برگشتم .

گفت حالا میری دانشگاه واسه چی؟

گفتم: فردا نون داشته باشم بخورم .

گفت بیا مادر من دوتا نون بَسَمه.

دوتا واسه من دوتا واسه تو .

فردا هم بیا خودم نونت رو میدم اما اگه خودت بری نون بگیری .

خندیدم

گفت :مادرجان تمام زندگی من همین خنده های شماست . امروز کسی نیومده حوصلم سر رفته بود . وگرنه نون داشتم .

اون روز کلاسم و تعطیل کردم و

کنارش نشستم تا شب برای هم حرف زدیم و خندیدیم

 

مهمتر از هرچیزی در  دنیا،  پدر و مادرا هستند . تا هستندقدرشونو بدونید.

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پدر و مادر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

زندگی، یك بازی است؛

بیشتر مردم زندگی را پیكار می‌انگارند. اما زندگی پیكار نیست، بازی است. زندگی، بازی بزرگ داد و ستد است. زیرا آنچه آدمی بكارد همان را درو خواهد كرد. یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشكار شود یا بروز كند به خود او باز خواهد گشت؛ و هر چه بدهد بازخواهد گرفت. اگر نفرت بورزد، نفرت به او باز خواهد آمد. و اگر عشق ببخشد، عشق خواهد ستاند. اگر انتقاد كند، از او انتقاد خواهد شد. اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت. و اگر تقلب كند به او حقه خواهند زد. همچنین به ما آموخته‌اند كه قوه‌ی تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.

 

اسکاول شین


 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : زندگی، یك بازی است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

 

به نظر من بهترین آرزوها رو برای سال جدید ویکتور هوگو گفته:

 

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی

و اگر هستی،كسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست،تنهائیت كوتاه باشد

و پس از تنهائیت ،نفرت از كسی نیابی.

 

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

ازجمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 

وچون زندگی بدین گونه است

برایت آرزو مندم كه دشمن نیز داشته باشی

نه كم و نه زیاد ، درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا كه زیاده به خودت مغرور نشوی .

 

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی

نه خیلی غیر ضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد.

 

همچنین ، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كار ساده ایست

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نوررزی

و اگر پیری ، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنی خوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی ، و به آواز یك سهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد .

 

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت ، به رایگان.

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خرد بود باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.

 

بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی : این مال من است.

 

و در پایان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

واگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .

 

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم :)

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : به نظر من بهترین آرزوها رو برای سال جدید ویکتور هوگو گفته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

از روزگاری می‌گویم

که جوان‌ترها درکش نمی‌کنند.

روزگاری که در مونمارتر زندگی می‌کردیم

و زیر پنجره‌ی خانه‌ها بوته‌های یاس آویخته بود..

خانه‌ی ساده و محقر ما

جای دنجی بود.

کوچکی‌اش به نظر نمی‌آمد.

آنجا بود که یکدیگر را شناختیم..

 

من فقیر بودم

تو مدل نقاشی من می‌شدی

 

ما خوشبخت بودیم

یک روز در میان غذا می‌خوردیم

آدم هایی بودیم

در انتظار شهرت،

اما تهیدست،

با شکم‌هایی گرسنه.

اما از باورهایمان دست نمی‌کشیدیم...

 

تو زیبا بودی

همدیگر را، زندگی را دوست داشتیم

ما بیست ساله بودیم

ما در روح زمانه زندگی می‌کردیم...

 

از تقدیر روزگار

قدم زنان سمت آدرس قدیمی‌ام می‌رفتم

اما نشناختمش

نه دیوارها و نه کوچه‌هایی را

که جوانی را آنجا سپری کرده بودم

 

از بالای یک پلکان

آتلیه‌ام را جست و جو کردم

اما اثری از آن به جا نمانده بود.

 

شهر با ظاهر جدیدش

غمگین به نظر می‌رسید

و یاس‌هایش مرده بودند...

 

ما جوان و دیوانه بودیم

این دیگر هیچ معنایی ندارد...

 

 

 

* لا بوهم به معنای افرادی است که زندگی غیر متعارف دارند، اغلب نقاش یا موسیقیدانند، زندگی ساده و گاه همیشه‌‌ در سفر‌ دارند.

 

شارل آزناوور






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : از روزگاری می‌گویم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

 

 

 

گاهی خدا با دستِ تو، دستِ دیگر بندگانش را میگیرد...

با زبان تو، گره کار بنده ای را باز میکند...

با انفاق تو، گرسنه ای را سیر و عریانی را میپوشاند...

با قدم تو، مشکلی را حل میکند...

 

وقتی دستی را به یاری میگیری، بدان که در آن زمان دستِ دیگر تو، در دست خداست... 

 

اجازه دهید کلماتتان، باعث قوت قلب دیگران شود، الهام بخش شان باشد و مسیرشان را روشن کند.

 

اجازه دهید اعمالتان، زنجیرهای دیگران را باز کند.

اجازه دهید دست هایتان، چشم بند را از دید دیگران کنار بزند.

اجازه دهید عشقتان، یک نمونه درخشان برای دیگران باشد.

 

و در پایان اجازه دهید محبت شما، نمایشی از محبت خالق مهربان و کائنات باشد

 

همواره دستانتان در دستان خداوند متعال

 


 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : گاهی خدا با دستِ تو، دستِ دیگر بندگانش را میگیرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 10 اسفند 1397

 

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. 

زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید 

که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست 

که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند

 و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، 

غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. 

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و

 فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، 

گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند

. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون

 و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

 

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: 

آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ 

دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمهای عاشق

 دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. 

تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد،

 به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین

 کار دنیاست.

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و

 طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و

 آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست و 

حقیقت واقعی جهان






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حقیقت واقعی جهان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

 

وقتى که "حاتم طایى" از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او را بگیرد.

 

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.

 

هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از

 او چیزى "طلب" مى کرد و حاتم به او عطا مى کرد.

 

برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند!

 

مادرش گفت:

تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى،

 بیهوده خود رابه "زحمت" مینداز...!!

 

برادر حاتم توجه نکرد.

 

"مادرش" براى اثبات حرفش،

لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و 

چیزى خواست، وقتى گرفت از در دیگری رجوع کرد و باز چیزى خواست.

 

برادر حاتم با اکراه به او چیزى داد.

 

چون مادرش این بار از در سوم باز آمد و چیزى طلب کرد، 

برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت:

تو دوبار گرفتى و باز هم مى خواهى؟

عجب گداى پررویى هستى!

 

مادرش چهره خود را آشکار کرد و گفت: نگفتم تو "لایق" این

 کار نیستى؟

 

من یک روز "هفتاد بار" از برادرت به همین شکل چیزى 

خواستم و او هر بار مرا رد نکرد.

 

"بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می شوند..."






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می شوند..،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

 

 

روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت 

به زور میكشید، تا به مرد حکیمی رسید. حکیم پرسید

 چه بر دوش خَر داری كه سنگین است و راه نمی رود؟


 پاسخ داد یك طرف گندم و طرف دیگر سنگ.

حکیم پرسید به جایی كه میروی سنگ كمیاب است؟

پاسخ داد خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر سنگ ریختم.

حکیم دانا سنگ را خالی كرد و گندم را به دوقسمت 

تقسیم نمود و به گفت حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت.

مرد کاسب وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، 

برگشت و پرسید با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

حکیم گفت هیچ.

مرد کاسب فورا از خر پیاده شد و شرایط را به شكل 

اول باز گرداند و گفت من با این نادانی خیلی بیشتر

 از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع كرد به

 كشیدن خَر کرد و رفت...






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : با این همه دانش چقدر ثروت داری؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

 

یه روزی همه ی زخمهای زندگی خوب میشه...

اما بعضی حرفا هیچوقت فراموش نمیشه...

نه که چون حرفه تلخه، نه ؛

چون کسی بهت میگه که انتظارشو نداشتی...

رفتار بعضی از آدما هیچوقت از ذهنت پاک نمیشه شاید اون 

رفتار از نظر خیلیا، بد نباشه اما فقط خودتویی که میفهمی چقدر

 به خاطر رفتارش داغون شدی...

بعضی وقتا باید سکوت کنی و فقط به خاطر خودت پیگیر چیزی نشی

اما هیچوقتم یادت نمیره که چی بهت گذشت تا گذشت...

 

هوای زبون خودمون و دل دیگری رو داشته باشیم...






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : یه روزی همه ی زخمهای زندگی خوب میشه...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

 

همیشه خودت را "نقد" بدان

تا دیگران تو را به "نسیه" نفروشند...

 

سعی کن استاد "تغییر" باشی

نه قربانی "تقدیر"...

در زندگی به کسی اعتماد کن که به او "ایمان" داری نه "احساس"...

 

هرگز به خاطر مردم "تغییر" نکن

این جماعت هر روز تو را "جور دیگری" می خواهند...

 

شهری که همه در آن "می لنگند"

به کسی که "راست" راه می رود می خندند...

 

یاد بگیر تنها کسی که لبخند تو را می خواهد "عکاس" است

 

به چیزی که دل ندارد "دل نبند"...

 

هرگز تمامت را برای کسی "رو نکن"

بگذار کمی "دست نیافتنی" باشی...

آدم ها "تمامت" که کنند، "رهایت" می کنند...

و در آخر

 

""خودت باش""






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : سعی کن استاد "تغییر" باشی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 9 اسفند 1397

 

 

بچه که بودم عموم برام یه کتونی خرید که سفید بود،

با بندای مشکی، عاشقش بودم!

آخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخرید؛ میگفت زود کثیف میشه.

 

ولی این وسط یه مشکلی بود؛ دو سایز برام بزرگ بود.

مامانم گذاشتش تو انباری، گفت یکم که بزرگتر شدی بپوشش.

خلاصه دو سال گذشت! مامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شده.

 

اونقدر ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردم!

آخه توو کل این دو سال، هر کفشی میخریدم با خودم میگفتم 

عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسه!

 

رفت و از انباری آوردش بیرون با ذوق در جعبه رو باز کردم، 

ولی خشکم زد!

اصلاً اونی نبود که فکر میکردم!

یعنی توو کل این دو سال اونقد واسه خودم بزرگش کرده بودم 

که قیافه ی واقعیشو یادم رفته بود!

با خودم گفتم: "این بود اون کفشی که به خاطرش رو همه ی

 کفشا عیب میذاشتم؟! این بود اون کفشی که به عشق این که

 بپوشمش این همه منتظر موندم؟"

 

یکم فکر کردم دیدم همیشه همینه!

یه سری چیزارو، یه سری آدمارو تو ذهنمون بزرگش میکنیم 

که واقعیتشونو فراموش میکنیم

 

ولی وقتی باهاشون دوباره رو به رو میشیم،

 

تازه میفهمیم اصلا ارزش نداشتن که این همه وقت، 

فکرمونو مشغولشون کردیم...!






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : تازه میفهمیم اصلا ارزش نداشتن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 8 اسفند 1397

 

من فکر می‌کنم موقعیت‌هایی در زندگی پیش می‌آید که

 انسان باید سکان کشتی خود را به دست جریان سرنوشت بسپارد،

درست مثل اینکه قدرت مقابله در برابر امواج آن را ندارد ...

در این صورت ممکن است خیلی زود متوجه شود که جریان 

آبِ رودخانه، به نفع او بوده است. این موقعیت را 

تنها خود او درک می‌کند.

ممکن است شخص دیگری صحنه را ببیند و فکر کند 

که کشتی در حال غرق شدن است، غافل از اینکه هرگز 

آن کشتی چنین ناخدای استوار و محکمی نداشته است!

 

دخمه

ژوزه ساراماگو






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : تنها خود او درک می‌کند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 8 اسفند 1397

 

هارولد لوید (Harold Clayton Lloyd)

هارولد کلایتون لوید (به انگلیسی: Harold Clayton Lloyd, Sr.

(۲۰ آوریل ۱۸۹۳ - ۸ مارس ۱۹۷۱) بازیگر کمدی و تهیه‌کننده آمریکایی

 است که بیشتر به‌خاطر فیلم‌های صامت‌اش معروف است.هارولد لوید 

در فروردین 1272در نبراسکا ی آمریکا به دنیا آ مد از جمله کارهای

 او ساختن 200 فیلم کمدی است که بعضی‌هایشان بدون کلام (صامت) اند 

و بعضی‌هایشان هم با کلام. کارهای خوب و محبوبیت هرولد لوید، او را

در فهرست مشهورترین و محبوب‌ترین شخصیت‌های سینما قرار داده

 و سال 3591 هم جایزه افتخاری اسکار را نصیبش کرده‌است.از ویژگی‌های 

فیلم‌های هارولد لوید هیجان‌انگیز بودن آنهاست. صحنه‌های تعقیب و 

گریز، زد و خوردهای خنده‌دار و صحنه‌های خطرناک مثل راه رفتن 

روی لبه پنجره ساختمانی چندین طبقه؛ صحنه‌ای از فیلم «ایمنی تا آخر»

 که در آن لوید از ساعتی بر دیواره ساختمانی بلند آویزان است و زیر پایش 

چیزی دیده نمی‌شود جز خیابان، از مشهورترین صحنه‌های تاریخ سینماست.

او پس از مهاجرت خانواده‌اش به کالیفرنیا فرصت بازی در ‏نمایش‌های

 کوچک را یافت و پس از مدتی در اولین نقش سینمایی خود ظاهر شد. 

به زودی با توماس ادیسون و کمپانی ‏تولید فیلم او و هال روچ کارگردان

 مشهور سینما مشغول به کار شده و تبدیل به پرکارترین و محبوب‌ترین

 کمدین هال ‏روچ در نیمه دوم دهه نخست قرن بیستم گردید. همکاری 

لوید با هال روچ تا سال 1918 و ساخت بیش از شصت فیلم ‏کوتاه 

کمدی ادامه یافت. در این سال هارولد لوید و هال روچ، شخصیت 

سینمایی هارولد را پدید آوردند، مرد عینکی سمپاتیکی که درگیر 

‏مشکلات روزمره زندگی است ولی سر از ماجراهای عجیب در می‌آورد،

 این شخصیت سینمایی که در آن سال‌ها برای ‏اغلب تماشاگران سینمای 

آمریکا شناخته شده بود به زودی به محبوبیت فراوانی رسید و توانست 

جایگاه هارولد لوید را تا ‏حد چاپلین ارتقا دهد‏.موفقیت فیلم‌های او در

 همین سال، سبب تثبیت این شخصیت سینمایی شد. پس از موفیت در 

تولید فیلم‌های بلند، هارولد لوید از روچ جدا شد و از سال 1924 خود

 مستقلا تهیه‌کنندگی و ‏کارگردانی فیلم‌هایش را برعهده گرفت.او در

 سال 1932 با بازیگر نقش اول زن فیلم‌های خود میلدرد دیویس 

ازدواج کرد که در نخستین برخورد وی را یک ‏عروسک فرانسوی

 خوانده بود‏.

فیلم‌های لوید چون پنجه گربه، اول پاها و پر سرعت با موفقیت 

بسیار زیادی روبرو شدند. اما هارولد در آغاز دهه چهل ‏به تدریج از 

سینما کناره گرفت و در سال 1947 خود را کاملا بازنشسته کرد. 

وی پس از بازنشستگی به فعالیت‌های ‏خیرخواهانه به ویژه برای 

کودکان معلول مشغول شد و یکی از فعال‌ترین موسسه‌های خیریه 

برای کمک به کودکان ‏معلول را تاسیس کرد‏.‏ در طول دوران بازنشستگی

 از سینما وی نه تنها در زمینه عکاسی بلکه مطالعات مربوط به

 ‏سینمای سه‌بعدی و تکنیک‌های رنگی در سینما نیز فعال بود، برخی

 از عکس‌های او از بازیگران و مدل‌ها از جمله ‏عکس‌هایش از

 مرلین مونرو پس از مرگ این بازیگر بسیار شهرت یافتند.در اوایل

 دهه شصت او دو فیلم از مجموعه فیلم‌هایش با نام‌های دنیای 

کمدی هارولد لوید و سوی مسخره زندگی تهیه ‏کرد. نمایش این 

دو فیلم سبب جلب توجه دوباره به فیلم‌های لوید و چاپ نقدهای 

مثبت بسیاری درباره فیلم‌های او در ‏مطبوعات شد.

عاقبت مرد مر عینکی و با نمک تاریخ سینمای کمدی در اسفند

 1349 (? مارس 1971) از دنیا رفت. هارولد لوید در سال 1952

 اسکار افتخاری آکادمی را برای استادی در سینمای کمدی و شهروند

 خوب بودن را دریافت ‏کرد.






نوع مطلب : هنر، 
برچسب ها : هارولد لوید (Harold Clayton Lloyd)،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 8 اسفند 1397

رضا عطاران چه قشنگ گفت

 

اصولا زنها "خر" نمیشن "عاشق" میشن....

هر وقت درک و فهمت به جایی رسید که روی 

"احساس" زن ها اسم "خریت" نذاری ....

میتونی به خودت بگی "مرد"

وقتی خدا زن را می آفرید در روز ششم تا دیر وقت کار میکرد.

فرشته ای اومد و پرسیدچرا انقدر روی این یکی وقت میگذاری؟

خدا پاسخ دادمیدونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم؟

باید بیش از٢٠٠ قسمت قابل حرکت داشته باشه,ازهمه جور

 غذا استفاده کنه,وقتی بیمار میشه,خودش خودش رو معالجه 

کنه,١٨ساعت در روز بتونه کار کنه هم زمان سه تا بچه رو در

 آغوش بگیره .و با یه بوسه از زانوی زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده!!!

خداوند گفتچیزی نمونده موجودی که محبوب قلبم هست

 رو کامل کنم.

فرشته جلوتر اومد و زن رو لمس کرداین که خیلی لطیفه!

بله لطیفه,ولی خیلی قوی درستش کردم نمیتونی تصور کنی

 چه چیزهایی رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز شه؟

فرشته گونه زن رو لمس کردخدا فکرکنم بار مسولیت زیادی

 بهش دادی! داره چکه میکنه؟

خدا گفتاین اشکه,اون با اشکهاش غمهاش,تردیدهاش,

عشقش و تنهایی و رنج و غرورش رو بیان میکنه.

فرشته رو به خدا گفتتو فکر تمام چیزهای خارق العاده رو

 برای ساختن "مادرها" کرده ای!!!

و خداوند گفت"فقط یک چیزش خوب نیست,خودش فراموش

 میکنه که چقدر با ارزشه"






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : رضا عطاران چه قشنگ گفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 اسفند 1397

 

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین

می روی

 و می‌بینی چقدر آهسته می رود

تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

 

 وقتی مادر بعد از غذا، پنهانی مشتی دارو را می‌خورد ، 

تازه می‌فهمی چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..

 

در ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم

در ۱۵ سالگی : ” ولم کنین

در ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم

در ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون

در ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود

در ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم

در ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”

در شصت سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا 

پدر و مادرم الآن اینجا باشن ...

 

و این رسم زندگی است....

چه آرامشی دارد قدردان

زحمات پدر و مادر بودن

و هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الآن....

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الآن،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 7 اسفند 1397


( کل صفحات : 230 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز