مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

 

مردی با لباس و کفشهای گرانقیمت به دیواری خیره شده بود و میگریست.

نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم , نوشته شده بود:

"این هم میگذرد"

علت اش را پرسیدم گفت! این دست خط من است که چندین سال پیش

 در این نقطه هیزم میفروختم.....

 حال صاحب چندین کار خانه ام .

پرسیدم, پس چرا دوباره اینجا برگشتی ؟

گفت آمدم تا باز بنویسم : این هم میگذرد.

 

گر به دولت برسی مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند

گر تو بازیچه این دست نگردی مردی






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : این هم میگذرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 2 دی 1397

عجب حکایتی است این آینه

پیری فرزانه گوشه ای نشسته  بود و با خود این جمله را تکرار می کرد

 عجب حکایتی است این آینه ، عجب حکایتی است این آینه

نزدیک او شدم و

خوب که کنارش نسشتم

از او علت تکرار این جمله را پرسیدم

 به آینه قدیمی روی تاقچه بخاریش اشاره کرد و گفت :

می دونی عمر این آینه چقدره ؟

گفتم نه دقیقا

گفت : بیش از صد سال داره

می دونی چه کسانی رو دیده ؟

خوب نه

می دونی چه رازها دردل داره ؟

می دونی چه کسانی کنارش ایستاده اند؟

اره این آینه خاطره چهره پدر و مادر و  پدر و بزرگ و مادر بزرگ من

 را در ذهنش داره

اون وقت هایی که انها برای زیبا شدن و اراسته شدن کنارش می ایستادن

و اون کمکشون  می کرد که آراسته و زیبا شوند

می بینی چقدر راستگوست ؟

هیچکس مثل اینه راست نمیگه . همه چیز را نه زیاد و نه کم

بلکه درست و به اندازه میگه

من فکر کنم راستگو ترین موجود دنیاست .

به جز اون می دونی چه خاطراتی در دل داره ؟

تصویر جوانی پدر و مادر بزرگم را در خاطرش داره

تصویر خنده از ته دل پدرم را داره

تصویر مهربونی های مادرم را داره

تصویر زندگی بی ریایی قدیما را در دل خاطراتش داره

تصویر روزی که تلویزیون خریدیم ، تصویری روزی که تلفنمون وصل شد

تصویر شادی های کودکانه

تصویر رضایت پدر از خوشحالی ما

تصویر لذت مادر از بازی های کودکانه ما

تصویر جوانی . جوانی کردن های ما

یادم میاد یک روز هم سر سفره عقد ما نسشته بود

حتما همه خاطراتش باهاش بود

آی اگر می تونست حرف بزنه چی ها می گفت

عجب حکایتی است این آینه

عجب حکایتی است این آینه

خاطرات اون تمامی نداره

روز تولد بچه ها را هم خوب بخاطر داره

چقدر شاد بودیم

از هر حرکت اون لذت می بردیم

عجب حکایتی است این آینه

روزهای خیلی بد و خوب را همه و همه را

دقیق یادشه

اصلا هم دروغ نمی گیه

این راز دار  ، راستگو

ای تویی که شاهد روزهای بدو خوب من بودی

آینه جان دلم میخواد بعد از من

یعنی وقتی تصویر نبودن من را هم گرفتی

به بازماندگانم

به همسر عزیزم که با تمامی وجودم دوستش داشتم

به دختر همچون گلم ، که مایه شادی من بود

به گل پسر عزیزم که مایه افتخارم بود

به نوه بهتر از جانم

بگوی و راست بگوی

که می دانم در مرامت غیر از راستگوئی نیست

پس با تمام راستگویی ات ، بگویی

با تمام وجودم آنها را دوست داشتم

و علت زنده بودن من بودن

عجب حکایتی است این آینه

عجب حکایتی است این آینه

تازه بخود آمدم و فهمیدم که واقعا

عجب حکایتی است این آینه

عجب حکایتی است این آینه


بیایید در آینه ها از خودمان خاطرات خوب بجایی بگذاریم


بهرام جاویدی نژاد






نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : عجب حکایتی است این آینه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 27 آذر 1397

کودکان زیر شش سال هر چیزی را ببینند و بشنوند، باور میکنند!

پس بسیار مراقب گفتار و رفتارتان باشید. حتی اگر با آنها شوخی می کنید

 

آنها باور میکنند و وقتی متوجه اشتباه بودن حرفتان شوند، اعتمادشان به شما از

بین می رود و دروغگویی را از شما می آموزند.

 

مثلا این جملات ممنوع را می گویید

بمیرم برات

میخورمت

دیگه مامانت نیستم

لولو میخوره تورو

 

غذا نخوری کوچولو میمونی

پلیس دستگیرت میکنه

حتی اگر کسی حرف اشتباهی به فرزندتان زد

 سریعا و همان لحظه بگویید؛ "نه

اینجوری نیست

 





نوع مطلب : روانشانسی، 
برچسب ها : کودکان زیر شش سال هر چیزی را ببینند و بشنوند، باور میکنند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 26 آذر 1397

مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس ﺍز ترك اعتیاد در تیمارستان بستری بود،

وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد

اونجا دیوانه هاﻯ زیادی بودند، یكی میگفت من چگوارا هستم همه باور میكردن،

یكی میگفت من گاندﻯﺍﻡ همه قبول میكردن.

ﻭلی وقتی من گفتم مارادونا هستم همه خندیدن و گفتن هیچ كس مارادونا نمیشه!

 

اونجا بود كه من خجالت كشیدم كه چه بر سر خودم آوﺭدم.

در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میاره و دقیقا گرفتار چیزی

 میشی كه فكر میكنی هرگز دﺭ دامش نخواهی افتاد.

مراقب خودتان باشید برﮒها همیشه زمانی میریزند كه فكر میكنند طلا شدند

 

 


 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : مراقب خودتان باشید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 24 آذر 1397

 

شب سردی بود...

 

زن بیرون میوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه میوه مى‌خریدند . 

شاگرد میوه‌فروش ، تُند تُند پاكت‌هاى میوه را داخل ماشین مشترى‌ها

 مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت .

زن با خودش فكر مى‌كرد چه مى‌شد او هم مى‌توانست میوه بخرد و ببرد خانه...

 رفت نزدیك‌تر... چشمش افتاد به جعبه چوبى بیرون مغازه كه 

میوه‌هاى خراب و گندیده داخلش بود

.

با خودش گفت : چه خوبه سالم‌ترهاشو ببرم خونه

 مى‌توانست قسمت‌هاى خراب میوه‌ها را جدا كند و بقیه را به بچه‌هایش بدهد... 

هم اسراف نمى‌شد و هم بچه‌هایش شاد مى‌شدند .

برق خوشحالى در چشمانش دوید...

دیگر سردش نبود!

زن رفت جلو ، نشست پاى جعبه میوه . تا دستش را برد داخل جعبه ،

 شاگرد میوه‌فروش گفت :  دست نزن ننه ! بلند شو و برو دنبال كارت

 زن زود بلند شد ، خجالت كشید .

 چند تا از مشترى‌ها نگاهش كردند . صورتش را قرص گرفت... دوباره سردش شد...

راهش را كشید و رفت.

چند قدم بیشتر دور نشده بود كه خانمى صدایش زد : «مادرجان ، مادرجان ! »

زن ایستاد ، برگشت و به آن زن نگاه كرد . زن لبخندى زد و به او گفت :

  اینارو براى شما گرفتم

 سه تا  پلاستیك دستش بود ، پُر از میوه ؛ موز ، پرتقال و انار .

زن گفت : دستت درد نكنه ، اما من مستحق نیستم .

زن گفت :

  اما من مستحقم مادر . من مستحق داشتن شعور انسان بودن 

و به هم‌نوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسان‌ها و احترام گذاشتن

 به همه آنها بى‌هیچ توقعى . اگه اینارو نگیرى ، دلمو شكستى .

 جون بچه‌هات بگیر

 زن منتظر جواب زن نماند ، میوه‌ها را داد دست زن و سریع دور شد... 

زن هنوز ایستاده بود و رفتن زن را نگاه مى‌كرد

.

قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود ، غلتید روى صورتش . 

دوباره گرمش شده بود... با صدایى لرزان گفت :  پیرشى !... خیر ببینى...

هیچ ورزشى براى قلب ، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست

 

پیشاپیش یلدای مهربانی که نماد

 خانواده دوستی و عشق ورزیدن


به هم نوع است را شادباش میگوییم .



 

یلدای امسال در هنگام خرید میوه

سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم .





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : یلدا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 20 آذر 1397

توهین

 

این نکته ای زیباست که باید درک شود.

 

کسی به شما توهینی می کند، این اهانت معنایی ندارد مگر این که تو خود آن را بپذیری.

 

 تا زمانی که آن را به خود نگیری بی معناست، یک همهمه است، با تو کاری ندارد.

 

 پس درواقع هیچ کس نمی تواند به تو توهینی کند مگر این که خودت آن را بپذیری، مگر این که خودت با آن همراهی کنی.

 

بنابراین هر زمان که به تو توهینی شود، یا احساس کنی که مورد اهانت واقع شده ای، این مربوط به توست، مسئولیتش با خود توست.

نگو که شخص دیگری به تو توهین کرده، تو چرا آن را قبول کرده ای؟

 

 کسی تو را مجبور به پذیرش آن نکرده است.

این آزادی دیگریست که بخواهد توهین کند، این که تو آن را قبول کنی یا نه هم آزادی توست.

با خود توست اگر اهانتی را قبول کنی. آن وقت نگو دیگری به من توهین کرده، خیلی ساده بگو من آن را پذیرفتم.

 خیلی ساده بگو من آگاه نبودم و در ناآگاهی آن را پذیرفتم و بعد آشفته شدم.

 

بودا می گوید تنها چیزی را بپذیر که به آن نیاز داری، تنها چیزی را بپذیر که تو را تغذیه می کند.

 

اوشو

کتاب شکوه آزادی

 







نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : توهین،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 19 آذر 1397

 

بخشی از زندگینامه ناپلئون بناپارت:

 

بچه که بودم خیلی دوست داشتم فرمانده ی

 یک ارتش بزرگ بشم. هر روز گوشه ای

 می نشستم و چشم هام رو می بستم

و خودم رو می دیدم که دارم یک ارتش

 بزرگ رو هدایت می کنم.

 

 میکل آنژ والت دیزنی و گوته

 هر سه  جداگانه در زندگی

نامه هاشون گفتن:

 

هر شب که میخواستیم بخوابیم،

چشم ها مون رو می بستیم.

و چیز هایی که میخاستیم فردا توی

زندگی مون اتفاق بیوفته رو

در ذهنمون می دیدیم.

 

و جالب اینه که هر سه توی زندگی

 نامه شون گفتن که بیشتر اتفاق هایی

که روز بعد می افتاد چیزهایی بود که

 ما دیشب توی ذهنمون دیده بودیم

و میخواستیم که اتفاق بیافته...

 

به قول انیشتین :

تخیل همه چیز است و بس...






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : بخشی از زندگینامه ناپلئون بناپارت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 18 آذر 1397

 

 

 

 

ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ ﻓﻘﻴﺮ،

ﺑﺎ ﻇﺮﻓﻲ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﻮﺭ،

ﻧﺰﺩ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ،

ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺁﻥ ﻇﺮﻑ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥِ ﺍﻧﮕﻮﺭ

ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﺮ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺗﺒﺴﻤﻲ ﻣﻴﻜﺮﺩ

ﻭ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﻴﻜﺮﺩ،

ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﻨﺎﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺮﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺪ

ﻭ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻌﺎﺭﻓﻲ ﻧﻜﺮﺩ .

ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﻴﺮ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ .

 

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﭘﺮﺳﻴﺪ :

ﻳﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺮﻳﻚ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﺪ،

ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﺋﻲ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻳﺪ !!

ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ :

ﺩﻳﺪﻳﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ؟

ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻠﺦ ﺑﻮﺩ،

ﻛﻪ ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺗﻠﺨﻲ واکنشی ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ

ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﻲ ﻣﺒﺪﻝ ﺷﻮﺩ .

 

" ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺯﯾﻦ ﺃﺧﻼﻗﻨﺎ ﺑﺎ ﺍﻟﻘﺮﺁﻥ ﺑﺤﻖ ﻣﺤﻤﺪ ﻭ ﺁﻟﻪ "

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺸﮑنیم.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺸﮑنیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 16 آذر 1397

هفت گام برای ﺍﻓﺰﺍﻳﺶ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ :

1ـ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺭﺩﻳﻒ های ﺟﻠﻮ بنشینید.

2ـ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﻛﻨﻴﺪ.

3ـ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺘﺎﻥ ﺭﺍ % ﺗﻨﺪﺗﺮ ﻛﻨﻴﺪ. ﺣﺮﻛﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻭﺍﻛﻨﺶ ﺫﻫﻦ ﺍﺳﺖ. ﺁﺩﻣﻬﺎی ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ کمی ﺷﺒﻴﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺍﺳﺖ, ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎی مهمی میﺭﻭﻧﺪ ﻭ ﻳﺎ ﻛﺎﺭ مهمی ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺍﻳﻦ ﺗﻜﻨﻴﻚ ﺭﺍ ﺑﻜﺎﺭ ﺑﺒﺮﻳﺪ ﺗﺎ ﻧﮕﺮﺵ ﻣﺤﻴﻂ خارجی ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ

ﻛﻨﺪ.

4ـ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ جدی ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻴﺪ.

5ـ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺟﺪی ﺑﺎﺷﻴﺪ.

6ـ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ.

7ـ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﺍﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﻤﺒﻮﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺍست .






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : هفت گام برای ﺍﻓﺰﺍﻳﺶ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 15 آذر 1397

 

شما حاکم زندگی تان هستید :

کره زمین به خاطر شماست که بر مدار خود می چرخد، اقیانوس ها برای شما جزر و مد می کنند، پرندگان برای شماست که آواز می خوانند. خورشید به خاطر شما طلوع و غروب می کند ؛ستارگان برای شما می درخشند.

هر چه زیبایی می بینید، هر چیز فوق العاده ای که تجربه می کنید، همه و همه برای شماست، نگاهی به اطراف خود بیندازید، بدون شما هیچ کدام از این جلوه های طبیعت وجود نداشت؛ مهم نیست که قبلا راجع به خود چگونه فکر می کردید.

اکنون می دانید چه کسی هستید و هویت حقیقی تان چیست ،شما بر کائنات حکم فرمایی می کنید و حاکم بر زندگی هستید، شما وارث این قلمرو هستید و در نقطه اوج حیات قرار دارید؛ و از راز آگاهی دارید.

راندا برن






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شما حاکم زندگی تان هستید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 13 آذر 1397

چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند

آن عیب را به ذهن منتقل میکند

و ذهنی که دائما با عیب‌های دیگران درگیر است

آرامش ندارد، درونش متلاطم و آشفته است

 

در عوض چشمی که یاد گرفته است

همیشه زیبایی‌ها را ببیند، اول از همه خودش آرامش پیدا می کند

 

چون چشم زیبابین عیب‌های دیگران را نمی بیند و دنیای درونش دنیای قشنگی‌هاست

 

گرت عیبجویی بود در سرشت

نبینی ز طاووس جز پای زشت






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 13 آذر 1397

 

 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

 

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

 

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

 

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

 

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

 

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

 

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

 

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

 

 مولانا






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : روزها فکر من این است و همه شب سخنم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 8 آذر 1397


فانوس دریایی

 

كشتی جنگی مأموریت یافته بود برای آموزش نظامی به مدت چند روز در هوایی طوفانی مانور بدهد. هوای مه‌آلود سبب شده بود كه كاركنان كشتی دید كمی داشته باشند. در نتیجه ناخدا در پل فرماندهی عرشه ایستاده بود تا همه فعالیت‌ها را زیر نظر داشته باشد.

پاسی از شب نگذشته بود كه دیده‌بان روی پی فرمانده گزارش داد: نوری در سمت راست كشتی به چشم می‌خورد.

ناخدا فریاد زد: آیا آن نور ثابت است یا به طرف عقب حركت می‌كند؟

دیده‌بان جواب داد: ثابت است؛‌ و مفهوم این بود كه در مسیری هستیم كه به هم تصادم خواهیم كرد.

ناخدا به مأمور ارسال علائم گفت: به آن كشتی علامت بده كه رو در روی هم هستیم، توصیه می‌كنم 20 درجه تغییر مسیر بدهید.

جواب علامت این بود: شما باید 20 درجه تغییر مسیر بدهید.

ناخدا گفت: علامت بده كه من ناخدا هستم و آنها باید 20 درجه تغییر مسیر بدهند.

پاسخ آمد: بهتر است شما 20 درجه تغییر مسیر بدهید.

در این هنگام كه ناخدا به خشم آمده بود، تفی به زمین انداخت و گفت: علامت بده كه از یك كشتی جنگی علامت فرستاده می‌شود 20 درجه تغییر مسیر بدهید.

پاسخ آمد: من فانوس دریایی هستم.

انگاه كشتی تغییر مسیر داد.

 

 

شرح حكایت:

 

ارزش های محوری سازمان (core value) فانوس دریایی‌اند. تكان نمی‌خورند. نباید و نمی‌توان آنها را شكست. با كوشش برای شكستن آنها،‌خود را می‌شكنیم. اما می‌توانیم آنها را بیاموزیم و به كار بندیم. در هرسازمان سرشار از شور و اشتیاق،‌رئیس واقعی ارزش ها هستند. ارزش ها رفتار مدیران را هدایت می‌كنند،‌ نه اینكه مدیریت، دیگران را هدایت كند. در این جایگاه، مدیر در نقش رهبر عمل خواهد كرد نه صرفاً یك ناظم. ارزش، تنها یك ابزار مدیریتی نیست بلكه روشی از زندگی كردن است.

 

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : فانوس دریایی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 8 آذر 1397

متن بسیار زیبائی از محمدرضا شریفی نیا  قرائت شده در برنامه خندوانه

قال الله تبارک و تعالی فی محکمه کتابه

 

وأَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ ( ایه 115 سوره المؤمنون )

 

 

آیا پنداشته اید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم، و اینکه به سوی ما بازگردانده نمی شوید؟

 

 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

 

مرغ باغ ملکوتم نِی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

 

 

طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که نکردم فکری

که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

 

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ  و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

 

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتواند خندیدن

نتوان فارغ و وارسته زغم همه شادی دیدن

 

همچو مرغی ازاد

هر زمان بال گشادن

سر هر بام که شد خوابیدن

 

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ، به چه رو بایدم نالیدن

هیچکس نیز نگفت

هیچکس نیز نگفت زندگی چیست ؟

چرا می آئیم

بعد از این چند صبا به کجا باید رفت ؟

به چه سان باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم و کس نیزمرا هیچ نگفت

 

نوجوانی سپری گشت

به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد

کامروائی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این بازده عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید

فکر فردا بکند

دیگری اوا داد که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند

سومی گفت هماگونه که دیروزش رفت ، بگذرد امروزش ، همچنین فردایش

باهمه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت

به بی حاصلی و مسخره گی

چه توانی که ز کف دادم  ، مفت

من نفهمیدم  و کس مرا نیزهیچ نگفت

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات

ان کسانی که نمیدانستند زندگی یعنی چه

ره نمایم بودن

عمرش طی می گشت بیخود و بیهوده

و مرا می گفتند ، چو انان باشم و چو انان دائم فکر خوردن باشم

فکر گشتن باشم ، فکر تامین معاش ، فکر ثروت باشم

 فکر یک زندگی بی جنجال

کس مرا هیچ نگفت ، زندگی خوردن نیست ، زندگی گشتن نیست

زندگانی کردن فکر خودبودن  و غافل ز جهان بودن نیست

ای صد افسوس

که چو عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال می پندارم

هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم

شربت جرات و امید و شهامت نوشم

زره جنگ برای بد و نا حق پوشم

انچه آموخته ام ، بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران کردم و با شعله خویش ، رهنمایم به همه

گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مسلم باشم

نه چنین  زائد و بی جوش و خورش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم

حال من می فهمم

کین سه روز از عمرم

به چه ترتیب گذشت کودکی بی حاصل

نوجوانی باطل

وقت پیری غافل

به زبانی دیگر

کودکی در غفلت

نوجوانی شهوت

در کهولت حسرت

آه

وأَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

 

مرغ باغ ملکوتم نِی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 








نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : متن بسیار زیبائی از محمدرضا شریفی نیا قرائت شده در برنامه خندوانه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 8 آذر 1397

در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.

شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.

وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.

 

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از‌ ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.

زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز  را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.

هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.

تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود. بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.

 

در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد. کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.

به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.

دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.آن سال با معدّلی خوب قبول شد.

به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

 

مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.

 

بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی...

این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است

 

انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.

دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند

 

نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و  بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : کلید خیر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 6 آذر 1397


( کل صفحات : 213 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز