مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

بسیاری از مردم کتاب شاهزاده کوچولو اثر اگزوپری را می شناسند.

 

اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد.

 

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.

 

او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام " لبخند " گرد آوری کرده است.

 

در یکی از خاطراتش مینویسد که

او را اسیر کردند و به زندان انداختند.

 

او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد..

می نویسد:

 

"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.

 

جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی 

لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.

 

یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛

ولی کبریت نداشتم.

 

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت.

 

درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.

 

فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟

 

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.

 

نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد

 

بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

 

لبخند زدم و نمی دانم چرا؟

 

شاید از شدت اضطراب،

شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.

 

در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد.

 

می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد...

 

ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی 

لب های او هم لبخند شکفت.

 

 

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد.

 

مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد.

 

من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان، بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم.

 

نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید:

بچه داری؟

با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای 

خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:

 

"آره، نگاه کن

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و 

آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.

 

اشک به چشم هایم هجوم آورد.

گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم...

دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند.

چشم های او هم پر از اشک شدند.

 

ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد.

 

بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایتم کرد.

 

نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

 

بله، یک لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی 

زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.

 

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم.

 

لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این 

که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم.

 

زیر همه این لایه ها،

"من" حقیقی و ارزشمند نهفته است.

 

ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم.

 

من ایمان دارم که روح انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار

 می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند.

 

متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی است که ساخته و پرداخته خود ما

هستند و در ساختن شان دقت زیادی هم به خرج می دهیم.

 

این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید 

می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند.

 

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است.

 

آدمی هنگام عاشق شدن و یا نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند

 روحانی را احساس می کند.

وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟

چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی

 را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه 

وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع 

آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می‌دهد...






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : معجزه لبخند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به 

رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار

 خاصی جواب مثبت داد.

 

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود

 را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور

 وصل کرد، وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت، جایی که 

می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. 

منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی

 کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی 

را وارد کامپیوتر کرد.

 

بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک 

چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که

 آنها را به چوپان می‏داد، گفت:....

 

شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

 

چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، 


می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.

 

آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و 


قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت.


 وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت:


 اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، 


گوسفند مرا پس خواهی داد؟

 

مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

 

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

 

مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این


 را از کجا حدس زدی؟

 

چوپان پاسخ داد: 


کار ساده‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، 


به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب


 آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز


 راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند،


 سگ مرا برداشتی







نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : مشاور،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

 

همه ی ما میمیریم...

همه ی ما!

 

بدون استثنا،

 کمی دیرتر،

کمی زودتر،

 

یک دفعه ناگهانی

تمام می شویم...

 

یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،

همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،

همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگیشان،

حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان...

 

قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.

مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم!

مگر از روی جنازه ی من رد بشید...

و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را

پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!

 

قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،

دلفریب،

مثل آهو خرامان راه رفته اند.

 زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.

سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند

و حالا

کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.

 

قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان

شراب ریخته اند و خورده اند.

 سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند،

پنجه در پنجه شیر انداخته اند،

از گلوله نترسیده اند

و حالا

کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!

 

همه این کینه ها،

همه ی این تلخی ها،

همه ی این زخم زبان زدن ها،

همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،

همه ی این زهر ریختن ها،

تهمت زدن ها،

توهین کردن ها به هم

همه..

تمام می شود.

 

از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را

به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

 

اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم

کنار هم بمانیم

و اگر نه، راهمان را کج کنیم.

دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم.

همه ی ما.

بدون استثناء ، کمی دیرتر.

کمی زودتر.

یک دفعه.

ناگهانی ...

 

زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : همه ی ما میمیریم.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

 

 

قدرت انتقاد واصلاح !

 

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.

استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

 

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و 

آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار

 آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی

 می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی

 تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به

 استاد خود مراجعه کرد .

استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟

 شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر

 قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار

 تابلو قرار داد این بود که :

 ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""

غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:

« همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه »






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

 

میلیون ها نفر از انسان ها، هیچگاه خود را آنالیز نمیکنند. 

از نظر ذهنی روانی آنان محصولاتی مکانیکی از کارخانه ی 

محیط اطرافشان هستند؛

پیشاپیش اشغال شده بدست

 صبحانه، 

ناهار، شام، 

کار کردن،

 خوابیدن 

و رفتن به این طرف و آن طرف برای سرگرم کردن خود...

انها نمیدانند چه میخواهند و چرا دنبالش هستند 

و همچنین، انها هیچوقت رضایت و سرور مداوم 

را کشف نمیکنند.

با طفره رفتن از تحلیلِ خود، مردم به ربات هایی

 برنامه ریزی شده توسط محیط بدل شده اند.

 تحلیل حقیقی خویشتن، بزرگترین هنر  است




نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : آنالیز خود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 


صبح امروز کسی گفت به من؛

 تو چقدر تنهایی!

گفتمش در پاسخ:

تو چقدر حساسی... تن من گر تنهاست،

دل من با دلهاست،

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم،

یادشان دردل من،

قلبشان منزل من...!

صافى آب مرا یاد تو انداخت، رفیق!

تو دلت سبز،

لبت سرخ،

چراغت روشن!

چرخ روزیت همیشه چرخان!

نفست داغ،

تنت گرم،

دعایت با من


سهراب سپهری




نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : دعایت با من،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود

 و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد.

 

 یک روز  صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:

میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم

و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را

 نیز بپردازم. 

 

 پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک 

خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور 

داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.

 چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک 

خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.

 

 چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت 

اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و 

خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید

 

در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم 

پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش

 کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.

 

 هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش

 او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز 

خویش را از او طلب کرد.

چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا

 برایش چیز سودمندی خرید کند.

 

لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. 

هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم 

خویش را به او داد. 

تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج 

درهم چه چیزی می توان خرید؟  

 

چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی

 برایم خرید کن.

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی

 میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان

 چیزهای گرانقیمت میفروشند.

  

اما چوپان  بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش

 را پذیرفت.

تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق 

خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج 

آنان را خریداری کرد .

 

هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ، 

بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود  و بجز یک گربه ی 

چاق چیز دیگری که  پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای

 آن چوپان خریداری کند.

 

صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد  تا از شرش رها شود ، 

تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت

 در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ، خواست مقداری در

 آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، 

مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .

 

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. 

از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟


 

 مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای

 ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای 

ما باقی نمی گزارند.

 

 و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از 

بین برن موشها ما را کمک کند.

 

 آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام 

آمادگی کردند .

هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی

 آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.

 

  چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش

 رفتند و تاجر امانت هر کسی را  به صاحبش داد  تا اینکه نوبت

 چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا

 راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟

  

چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور 

کامل برایش تعریف نمود.

 

تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و

 می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو 

به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.

 

 در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن 

طلاها را به او داد.    

 این معنی روزی حلال است

 الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان

و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

 

چشم مستت چه کند با من بیمار امشب

این دل تنگ من و این تن بیمار امشب

آخر ای اشک دل سوخته ام را مددی

که به جز ناله مرا نیست پرستار امشب

بیش از این مرغ سحر خون به دل ریش مکن

که به کنج قفسم چون تو گرفتار امشب

سیل اشکم همه دفترچه ی ایام بشست 

نرود نقش تو از پرده ی پندار امشب

بودم امید چو آیی به سرم سایه مهر

آفتابی شود از سایه, پدیدار امشب

بسته شد هر در امید به هر جا که زدیم

چاره جویی کنم از خانه خمار امشب

محتسب خوش دل از آن است که یکباره زدند

کوس رسوایی ما بر سر بازار امشب

 

عطار






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : چشم مستت چه کند با من بیمار امشب،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

 

یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد

به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود.

درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود

و قطار به راه می افتد ....

 

او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است ، روی تکه کاغذی می نویسد :

این مجازات رفتار های بد من است

که باید منجمد شوم

 

وقتی قطار به ایستگاه می رسد ، مامورین با جسد او روبرو می شوند ، 

در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است!

 

ذهن پرقدرت ترین سلاحی است که انسان در اختیار دارد ، 

هر آنچه را که میگوییم

شلیکی است که میتواند در دم کشنده باشد .

 

کاترین پاندر

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : هر آنچه را که میگوییم شلیکی است که میتواند در دم کشنده باشد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

 

 

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی ، كنار یک مهمان‌خانه ایستاد.

 

بدبختانه، كسانی كه در آن شهر زندگی می‌كردند عادت بدی داشتند كه سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند.

 

وقتی او نوشیدنی‌اش را تمام كرد، متوجه شد كه اسبش دزدیده شده است.

او به كافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را درآورد و سمت بالا گرفت

 و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک كرد

 و خیلی مقتدرانه فریاد زد:

«كدام یك از شما اسب من رو دزدیده؟

كسی پاسخی نداد.

 

«بسیار خوب، من یك نوشیدنی دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام 

می‌كنم اسبم برنگردد، كاری را كه در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم!

 

 و اصلن دوست ندارم آن كاری رو كه در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم

 

 بعضی از افراد خودشون جمع و جور كردن. آن مرد، بر طبق حرفش،

 نوشیدنی دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود. 

اسبش رو زین كرد و آماده‌ی حرکت شد .

 

كافه چی به آرامی از كافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینكه 

بروی بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟

 

گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه ...!

 

 «آرامش داشته باش و با اقتدار ابراز وجود كن ؛ نتیجه خواهی گرفت»

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : آرامش داشته باش و با اقتدار ابراز وجود كن ؛ نتیجه خواهی گرفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

" سی.پی.آر " بیمارستان جای جالبی ست، آدم هایی که بیرون

 از آن تند و تند قدم میزنند، گریه میکنند، دعا میکنند، حالشان

 بهتر از بیماری که برای زنده ماندن با دستگاه شوک دست و

 پنجه نرم میکند نیست.

 

آدم های بیرون از اتاق از یک چیز میترسند؛ از "نبودن" !

از نزدن ضربان قلب عزیزترین شخص دنیایشان، از جای خالیه یک آدم.

 

اتاق شوک جای بد و جالبیست، تمام قول های عالم پشت دَرش داده 

میشود، تمام خاطرات مرور میشود! تمام خوبی هایش یادآوری میشود!

 

حالا چشمتان را ببندید. بدترین آدمِ زندگیتان را درون این اتاق تصور کنید.

فرض کنید تنها کسی هستید که او دارد، به خوبی هایی که قبلا به 

شما کرده فکر کنید، به جای خالیش .

 

نبودِ آدم ها را هیچ کینه ای پر نمیکند!

 

لطفاً در زندگیتان یک اتاق سی پی آر، یک اتاق شوک داشته باشید

و خوبی هایِ آدم های بدِ دنیایتان را احیا کنید .

بعضی روزها امروزمان به فردا نمیرسند

 

دکتر محبی (فوق تخصص قلب)

 

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : نبودِ آدم ها را هیچ کینه ای پر نمیکند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

شعری زیبا از نیما یوشیج

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ می شکست

 

ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !

 

 

 

 

 

ﮐﺎﺵ می شد ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ

 

ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!

 

 

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

 

ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

 

 

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

 

ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

 

 

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی

 

ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ

 

 

 

ﮐﺎﺵ می شد ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ

 

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ

 

 

 

 

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ

 

ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..

 

 

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ

 

ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ

 

 

 

ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ

 

ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ

 

 

 

ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ

 

ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ

 

 

 

ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ

 

ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ

 

 

 

ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ

 

ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ! !






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

 

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

 

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

 

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

 

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

 

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

 

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

 

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

 

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

 

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

 

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

 

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

 

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

 

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

 

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

 

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

می خواهی صورت خدا رو ببینی؟

"مهربون شو"

دل یه بچه ، فقط یه بچه رو"شاد"کن

یه مادرو از"نگرانی"در بیار .

به کسی که مشکلات کمرش رو خم کرده

"احترام بگذار"و"کمکش کن".

کار خوب می کنی"مغرور نشو".

چیزی به کسی"نگو".

اعتبارت رو خرج "رفع بدبختی های دیگران" کن.

"با ادب"باش.

"دل نشکن".

"دروغ نگو".

سر کسی"کلاه نذار".

با "قلبت" زندگی کن

"زرنگی"نکن.

کسی که به اجبار داره دارو ندارشو حراج می کنه

بشناس و "به دادش برس"

یا نه ،

دست کم جنساشو به قیمت اصلی بخر

نگرد دنبال سود ، اونم از کسی که کل عمرش "ضرر کرده".

به خودت"احترام بگذار"

بد کسی و نخواه و بدش رو "نگو" .

با صورت و رفتار هم می شه بد کسی و گفت

پس خودتو گول نزن

"صادق باش"

بعد برو جلوی آینه بایست

همین

اصلا آینه هم لازم نیست

به هر طرف نگاه کنی

به هر کی و هر چی نگاه کنی خدا بهت ریز می خنده.

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : می خواهی صورت خدا رو ببینی؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397

 

عمر میگذرد

و من بیش تر میفهمم

که هیچ چیز در دنیا

ارزش گریه کردن را ندارد!

ما آدم ها مدام چیزهایی را که اسمشان را مصیبت و بدبختی میگذاریم

در سرزمین افکارمان میچرخانیم و دور میکنیم و همین باعث میشود

 در صدسالگی حسرتِ لذت نبردن از زندگی را بخوریم!

شاید کلمه ی رها کردن و فرار کردن برای چنین

لحظاتی به وجود آمده اند...

از غصه هایت فرار کن

در ناکجا آبادِ درونت رهایش کن؛

و به دنبال هر چیز که شادت میکند روانه شو...

زندگی اگر چیزهای زیادی برای گریه کردن دارد،

چیزهایی هم برای لبخند زدن دارد

 

فقط کافیست از ته دلت بخواهی که زندگی را زندگی کنی...

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : عمر میگذرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 17 مهر 1397


( کل صفحات : 206 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز