مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

روزی که فهمیدم من فرزند دو نفرم!

 

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر موسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: "نگاه کن، این چه جالبه!" کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: چیش جالبه؟ گفت: مشخصات فردیش رو ببین!

 

شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی:

نام، نام خانوادگی، تا رسیدم به آنجا که نوشته بود فرزند! دیدم جلویش نوشته: "رضا و پروین"!

چند لحظه مکث کردم! مکث مرا که دید، لبخندی زد و گفت: "ببین، من هم به همین جا که رسیدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب!

دو تا اسم نوشته اید!"

 

صدایش را صاف کرد و جواب داد: انتظار داشتید یک اسم بنویسم!؟ خب من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر! چند لحظه به فکر فرو رفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت "فرزند:..." فقط یک اسم می نوشتم، نام پدرم "جمشید"!

چطور تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم!؟ چقدر واضح بود این، و هم، چقدر غفلت انگیز!

 

حس عجیبی پیدا کردم. یک ملغمه‌ای بود از تعجب، غافلگیر شدن، حس بعد از یک کشف مهم و تامل برانگیز! و کمی که زمان می گذشت، مقداری هم عصبانیت!

عصبانیت از دست خودم! چطور از چیزی تا این حد بدیهی، روشن و آشکار، این همه سال غافل بوده‌ام!؟

 

فرم را پر کرده بودم و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا یک به یک وارد کامپیوتر مقابلش می کرد! در عین حال، با این که خیلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تایپ هر قسمت، یک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار می کرد و منتظر تاییدم میماند!

 

نامم!؟ نام خانوادگی ام!؟ تا رسید به قسمت "فرزند:..." که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشید و منیژه" مکثی کرد، انگار یک چیزی طبق روال معمول نباشد. قبل از این که فرصت کند چیزی بپرسد، صدایم را صاف کردم، سینه‌ام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب می دانید، آخر من فرزند دو نفر هستم! فرزند یک نفر که نیستم!"

 

چه اندازه زیبا و اندیشه بر انگیز و دلنشین است!

 

بیاییم نقش مادران و زنان را پر رنگ تر کنیم! بیاییم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم! هرگز هرگز یادتان نرود که شما فرزند دو نفر هستید!

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : روزی که فهمیدم من فرزند دو نفرم!،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 4 آبان 1397

زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود.  ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین  پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.

 

حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

 

ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

 

ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .

 

ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .

 

ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

 

ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .

 

بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .

 

ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .

 

ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .

 

ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 

ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.

 

ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.

 

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

 

" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

 

ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .

 

ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .

 

ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

 

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .

 

ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .

 

ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "

 

ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .

 

ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .

 

ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : برگشت خوبی ها،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 4 آبان 1397

 

 

شما مرغابی هستید یا عقاب؟

 

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر

 شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد

 گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به

 شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. 

اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد

 با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید 

با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، 

با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد

 باید از موانع متعددی بگذرید.

هاروی مک کی می گوید: «روزی پس از خروج از هواپیما، در 

محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای 

با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود

 را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان 

خود را در صندوق عقب بگذارید

سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت

 مرا تعریف می کند توجه کنید

بر روی کارت نوشته شده بود: «در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، 

مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم

من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در 

کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل

 بسیار آراسته ای شدم. پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، 

رو به من کرد و گفت: «پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا 

یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای

 کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست

گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم».

راننده پرسید: «در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه

سپس با دادن یک بطری نوشابه، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به 

مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در 

اختیار شما است

آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:

 «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها 

استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی

 و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی 

نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم

از او پرسیدم: «چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟»

پاسخ داد: « دو سال

پرسیدم: «چند سال است که به این کار مشغولید؟»

جواب داد: «هفت سال.

پرسیدم: «پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»

گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسی های زیادی 

که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری

 را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به

 رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد. مضمون

 حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر

 نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار

 رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن

 زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که 

رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند 

و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من

 چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها 

و باورهایم به وجود آورم

پرسیدم: « چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»

گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.

 نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، 

این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم اما فقط 

دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. 

بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به 

نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند

 

نتیجه:

شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید 

گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است 

برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت

 را یکی پس از دیگری بگشایید.

دنیا مانند پژواک اعمال و خواسته های ماست.

اگر به جهان بگویی: «سهم منو بده...»

دنیا مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: 

«سهم منو بده...» و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.

اما اگر به دنیا بگویی: «چه خدمتی برایتان انجام دهم؟

»، دنیا هم به تو خواهد گفت: «چه خدمتی برایتان 

انجام دهم؟

 

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شما مرغابی هستید یا عقاب؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 1 آبان 1397

سنگــــریزه

 

 

شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.

چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی میگذشت با وجود

 اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.

بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند

 اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.

یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد 

صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه

 آب مشکلی پیش بیاید.

چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی اینبار

 خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس

 گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.

مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ ریزه های

 کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.

دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.

 

مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست

 بزرگی ختم خواهد شد

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : سنگــــریزه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 1 آبان 1397

 

چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و 

در خورجین گذاشته و به راه افتاد. چند قدمی که گذشت مار 

از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟

چوپان گفت: آیا سزای خوبی این است؟

مار گفت: سزای خوبی بدی است. قرار شد تا از کسی سوال بکنند،

 به روباهی رسیدند و از او پرسیدند.

روباه گفت:

من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم، پس برگشته و مار 

را درون بوته های آتش انداختند، مار به استمداد برآمد و روباه گفت:

بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود...

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند

آن عیب را به ذهن منتقل میکند

و ذهنی که دائما با عیب‌های دیگران درگیر است

آرامش ندارد، درونش متلاطم و آشفته است

 

در عوض چشمی که یاد گرفته است

همیشه زیبایی‌ها را ببیند، اول از همه خودش آرامش پیدا می کند

 

چون چشم زیبابین عیب‌های دیگران را نمی بیند و دنیای 

درونش دنیای قشنگی‌هاست

 

گرت عیبجویی بود در سرشت

نبینی ز طاووس جز پای زشت

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

جواب ابلهان خاموشی است!

 

پورسینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری، جلوی قهوه خانه ای

 اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت 

و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. 

خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی 

اسب پورسینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد 

در کنار پورسینا نشست. شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من نبند، چرا 

که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد می زند 

و پایش را می شکند. خر سوار آن سخن نشنیده گرفت، به روی خودش

 نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. 

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر، پورسینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد. قاضی سوال کرد 

که چه شده؟

اما پورسینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟

روستایی گفت :

این لال نیست، بلکه خود را به لال بودن زده، تا این که تاوان 

خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف می زد....

قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟

 چه گفت؟

صاحب خر گفت: او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند

 که لگد می زند و پای خرت را می شکند.......

قاضی خندید و بر دانش پورسینا آفرین گفت.

قاضی به پورسینا گفت: حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!

پورسینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد

"جواب ابلهان خاموشی است"

امثال و حکم علی اکبر دهخدا






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

خاطره یک دانشجو

استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی.

تلاش میکرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان 

کند که آدم لذت ببرد.

 

روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی

 رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:

"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت 

زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"

پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."

استاد گفت: "اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک میکردم."

استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، می‌

گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."

استاد ادامه داد‌: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد

 میشد، یه نگاه به زیپت می‌انداخت و میخندید. اون موقع چی‌کار میکردی؟"

پسره هاج و واج گفت‌:

"شاید لباسم رو می‌انداختم روی شلوارم."

استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :

"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"

پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."

استاد یهو برگشت با حالتی خنده‌دار گفت:

"دِ لامصبا! انسان این‌جوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، 

حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند می‌زنه.

 

امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد

 میشد، کلی بوق و چراغ می‌زد.

آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونه‌ات با این 

دست فرمونت." خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این 

و اون بشنوه، دست‌فرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش 

به فنا میره!

پس‌فردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه 

دختر بی‌اعتماد‌ به‌ نفس باشه یا یکی که اعتمادبه‌نفسش به شما انرژی بده؟

"

 

بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:

"حواس‌تون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها 

خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش 

قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."

 

دو سال بود دانشجو بودیم، هیچ‌وقت نشده‌ بود این‌جوری به قضیه 

نگاه کنیم. یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگی‌مون، بعد از

 کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیش‌ترین تلاش برای ساختن 

و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.

 

جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، آن جهان برای مردان نیز

 جای بهتری خواهد بود

 

اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود .






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

گویند:

شغالى، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست

 و به میان طاووسان درآمد.

طاووس‏ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ‏ها زدند.

شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛

 اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود

 را از او بر می گرداندند.

شغالى نرمخوى و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت:

 

اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت می كردى، نه منقار طاووسان

 بر بدنت فرود می آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر می انگیختى.

 

 آن باش كه هستى و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع‏ تر 

از آنچه هستى، نشان مده كه به اندازه بود باید نمود...

 

 

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ماجرای شغالى که چند پر طاووس بر خود بست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

.

 

روان شناسان اثر شش « میم » را در تربیت کودک با توجه 

به نیازهای روانی اش موثر می دانند:

این شش میم را هر کس در کارنامه گذشته زندگی اش دریافت 

کرده باشد، میم هفتمش "مــوفقیــت" است که خود به خود پدید خواهد آمد:

 

1. تو محبوبی

2. تو محترمی

3. تو می توانی

4. تو مهمی

5. تو مفیدی

6. تو می فهمی

 

اگر ما در رفتار و گفتارمان این 6 میم را به فرزندان مان انتقال 

دهیم میم هفتم "مــوفقیــت" خود به خود خواهد آمد؛ یعنی باتری 

روانی انرژی دهنده فرد شارژ خواهد شد. در آن صورت این کودک 

در تحصیل و زندگی و کار و... موفق خواهد شد.

 

برخلاف این شش میم چیزهای دیگری هم هستند که اگر پدر و 

مادرها انجامش بدهند، عکس این نتیجه را می گیرند و آن7 "ت" است 

که گاهی انجام ندادن شان خیلی سخت است.

این 7 "ت" را هر کسی دریافت کرد، "ت" هشتمش تباهی است

 که انتظارش را می کشد:

 

1. تنبیه

2. توهین

3. تهدید

4. تحقیر

5. تبعیض

6. تنفر

7. ترس

 

همه افراد شکست خورده و جامعه ستیز در کارنامه گذشته و 

کودکی شان این "ت" ها را دارند.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شش « میم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

 

آیا می دانید، چرا خوشبخت بودن مشکل است؟

 چون از رها کردن چیزهایی که باعث غمگینی ما می شود،

 سر باز می زنیم. چون کلید خوشبختی خودمان را،

در جیب دیگران قرار داده ایم و باور نداریم که خوشبختی مان 

در دستان خودمان است.

کلید خوشبختی، درک این واقعیت است که آنچه برای شما 

رخ می دهد مهم نیست،

بلکه چگونگی پاسخ شما مهم است.

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد

 بلکه کسی است که با مشکلاتش، مشکلی ندارد.







نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : آیا می دانید، چرا خوشبخت بودن مشکل است؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،

به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیر زن شروع کرد

 به خندیدن و مسخره کردن؛

سپس راهش را ادامه داد و رفت؛

 

پیرزن صدایش زد و گفت: 

چیزی از تو افتاده است...

جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود؛

پیرزن به او گفت: 

مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آنرا نخواهی یافت!!!

 

 

"زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق  باشد، هیچ ارزشی ندارد"

 

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مروت و مردانگی ات،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

دانستنی‌های جالب درباره زبان فارسى:

 

زبان فارسى در ٢٩ كشور جهان صحبت میشه که در ردیف ششم 

بعد از زبان اسپانیایى و قبل از زبان آلمانى (از نظر تعداد كشورهایی

 که توی  اونها فارسى صحبت می‌کنند) رده‌بندى شده!

 

زبان فارسى دومین زبان كلاسیک جهان بعد از زبان یونانى شناخته 

شده و  همه ویژگی‌هاى یک زبان كلاسیک رو داره. زبان ‌هاى لاتین 

و سانسكریت در ردیف‌هاى سوم و چهارم قرار دارند!!!

 

زبان فارسى از نظر  تنوع مَتَل (ضرب‌المثل) بین سه کشور اول دنیاست!

 

زبان فارسی از نظر دامنه و تنوع واژه‌ها یكى از پرمایه‌ترین و بزرگترین

 زبان های دنیاست. در كمتر زبانى فرهنگ لغاتى مثل لغت نامه ی ١٨ 

جلدی دهخدا و یا فرهنگ معین در ۶ جلد دیده می‌شه!!!

 

زبان فارسى توانایى ساختن ۲۲۵ میلیون واژه را داره كه در میان 

زبان‌هاى گیتى بى همتاست!!!!!!

 

زبان فارسی سیزدهمین زبان پرکاربرد در محتوای وب و اینترنته!!!

 

زبان فارسى یک سده از لاتین و دوازده سده از انگلیسى جلوتره!!!

 

از ۱۰ شاعر برتر جهان ۵ نفر از اونها فارسی‌ زبانند.

 

اخرین نکته هم اینکه زبان فارسی تنها زبانی هست که میشه 19 تا 

فعل رو کنار هم گذاشت و جمله ی معنی دار درست کرد . مانند این جمله :

 

 داشتم میرفتم، دیدم گرفته نشسته گفتم بذار بپرسم ببینم میاد نمیاد 

دیدم میگه نمیخوام بیام میخوام برم بگیرم بخوابم!!!!!  کسی اینو

 بخواد ترجمه کنه رباط صلیبی مغزش پاره میشه!!

 







نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : زبان فارسى،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

باید یاد بگیرید چگونه بدون احساس گناه ، نه بگویید

و مرزبندی های سالمی تعیین کنید .

چون برخی مردم می توانند از شما بهره کشی کنند .

اگر به خودتان احترام نگذارید، راه بی‌احترامی کردن دوستان، 

همکاران، هم‌کلاسی‌ها، و اعضای خانواده‌تان هم به شما باز می‌شود.

اگر «نه» گفته‌اید، به هیچ‌کس اجازه ندهید بخواهد شما را تحت‌تاثیر

 قرار دهد تا کاری که می‌خواهد را برایش انجام دهید.

بفهمید که رفتن با حفظ احترام خود بسیار بهتر از ماندن در آن 

موقعیت است، هرچقدر هم که طرف‌مقابل سعی کند حس 

عذاب‌وجدان به شما بدهد.

هر تعداد راهی هم که برای متقاعد کردن شما استفاده کنند، 

اگر «نه» گفته‌ و دلایلتان راهم بیان کرده‌اید، دیگر نیازی به 

ایستادن و توضیح بیشتر نیست.

وقتی قاطعیت شما در خطر است، بحث کردن سخت‌تر می‌شود 

ولی در هر حال این کار را بکنید.

گاهی وقت‌ها اگر کار درست را انجام دهید احساس تنهایی 

خواهید کرد اما بدانید که تنها نیستید.

آدمها سعی می‌کنند نظر شما را عوض کنند اما روی حرفتان 

بایستید زیرا در آخر احترام آنها به شما بیشتر خواهد شد

.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : باید یاد بگیرید چگونه بدون احساس گناه، نه بگویید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

لاوازیه دانشمندی که بعد از قطع شدن سرش توسط گیوتین، 

در عرض چند ثانیه با سری که از بدن جدا شده بود نیز به علم خدمت کرد

لاوازیه دانشمندی فرانسوی بود که به خاطر عقایدش به اعدام

 با گیوتین محکوم شد او به شاگردان خود گفت : 

احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر

 ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن 

احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند

 شما پس از اینکه سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن 

را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما 

تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن

 هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید . پس از اینکه لاوازیه اعدام شد 

سر او را بالا گرفتند و او بیش از ده بار پلک زد و این واقعه در تاریخ 

به ثبت رسید...

پس از مرگ لاوازیه ، "لاگرانژ" گفت:

"تنها یک لحظه وقت برای بریدن آن سر صرف شد و شاید یکصد سال

 زمان نتواند سری مانندش بوجود آورد






نوع مطلب : علمی، 
برچسب ها : مرگ لاوازیه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397


( کل صفحات : 206 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز