مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

روایتی هست که میگوید : خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد

 نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود 

زیبا رو بنام شاخ نبات.

 

در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده

 می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن 

خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که 

در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که

 بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده 

خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند

 

عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت 

تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و

 ثروتمند به همسری گزینند

در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با 

خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب

 به مسجد رود و تا صبح نیایش کند.

 

او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد 

تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه

 شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و

 مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.

 

شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این 

لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع

 به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد

 رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد.

 

اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات

 خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه

 که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند

 و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه

 از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم

 

اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت

 بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت:

 هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه می‌بینی؟

 

گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: 

چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه 

رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم 

گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت!

 

تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از

 آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد.

 

(لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). 

تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ...

حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد

 زندگی نمی‌خورد ... 

تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند

.

 

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند.






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : خواجه شمس‌الدین،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 25 آبان 1397

 

رفیقان دوستان ده ها گروهند

که هر یک در مسیر امتحانند

 

گروهی صورتک بر چهره دارند

به ظاهر دوست اما دشمنانند

 

گروهی وقت حاجت خاکبوسند

ولی هنگام خدمت ها نهانند

 

گروهی خیر و شر در فعلشان نیست

نه زحمت بخش و نه راحت رسانند

 

گروهی دیده ناپاکند هشدار

نگاه خود به هر سو می دوانند

 

بر این بی عصمتان ننگ جهان باد

که چون خوکند و بل بدتر از آنند

 

ولی یاران همدل از سر لطف

به هر حالت که باشد مهربانند

 

رفیقان را درون جان نگهدار

که آنها پر بها تر از جهانند

 

"فریدون مشیری"

 






نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : رفیقان دوستان ده ها گروهند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 25 آبان 1397

 

 

 

داستان زندگی جان سبونیا؛

 کودکی که توسط میمون ها در جنگل بزرگ شد.

 

«جان سبونیا» در دهه‌ی ۱۹۸۰ در اوگاندا به دنیا آمده بود.وی در 

حالی که سه سال بیشتر نداشت بعد از مشاهده‌ی قتل مادرش به 

دست پدر خودش، از شدت ترس از خانه فرار کرده بود .باور عام و

 پذیرفته بر این است که میمون‌های سبز 

آفریقایی (green African vervet monkeys) حداقل تا 

اندازه‌ای مراقبت از او را در جنگل بر عهده گرفته‌اند و اورا از مرگ 

نجات داده و بزرگ کرده اند.

جان، در سال ۱۹۹۱، وقتی در درختی پنهان شده بود، توسط یک زن 

یا دختر قبیله ( به نام میلی ) پیدا شد. او در این زمان 6 سال داشت. 

« میلی» با اهالی روستا بازگشت و در این مورد، نه تنها خود جان در 

برابر اسیر شدن مقاومت کرد- چیزی که معمولاً اتفاق می‌افتد 

بلکه خانواده‌ میمون هایی که سرپرستی‌اش را بر عهده گرفته بودند نیز، 

با پرتاب چوب به سمت روستاییان، به دفاع از او برآمدند.گزارشات اولیه 

حاکی است که تمام بدن جان با موهایی موسوم به هایپرتریکوسیس 

پوشیده شده بود.در مدفوع وی، کرم‌هایی به طول نیم متر وجود داشت. 

وقتی او را گرفتند و تمیزش کردند، معلوم شد تمام تنش پر از شکاف و 

خراش است و زانوهایش به دلیل چهار دست و پا راه رفتن، زخمی است.

هویت جان سبولینا در همین زمان مشخص شد. میلی، جان را به

 «پل و مولی واسوا»، مدیران یک مؤسسه‌ی خیریه، سپرد.

جان در ابتدا نمی‌توانست حرف بزند یا گریه کند اما بعدها یاد گرفت 

صحبت کند. این بدان معناست که وی پیش از زندگی در طبیعت،

 تا حدی حرف زدن را یاد گرفته بود.

او حالا نه تنها حرف می‌زند، بلکه آواز نیز می‌خواند و همراه گروه کر 

کودکان «مروارید آفریقا» به سفر می‌رود. #بی‌بی‌سی، مستندی از 

ماجرای جان ساخت به نام «گواه زنده» (Living Proof).این مستند

 در ۱۳ اکتبر ۱۹۹۹ به نمایش درآمد.


 






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان زندگی جان سبونیا؛ کودکی که توسط میمون ها در جنگل بزرگ شد.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 23 آبان 1397

 

 

 

کرمان سرزمینی مملو از زیبایی و تحیر است از بناهای تاریخی و گنبد جبلیه اش که با شیر شتر ساخته شده تا افسانه کرم شب تاب قلعه دخترش از گرمترین نقطه زمینش تا حکایت خانه های سنگیش که در دل کوههای میمند کنده شد و از دهکده زیبای کوتوله های شهداد تا شهر دقیانوس در کرانه رودخانه هلیلی رود اما حکایت باغی بزرگ که درختان چوبیش میوه هایی از سنگ داده اند و این روزها به سوژه عکاسان و گردشگران تبدیل شده است حکایتی شندینی تر است.

 

در 40 کیلومتری جنوب شرقی سیرجان در جاده سیرجان - بافت دهستانی است به نام بلورد و روستایی میاندو آب نام.

 

این روستا نه به دلیل زیبایی هایش شهرت دارد و نه به محصولات کشاورزیش این روستا به دلیل وجود یک باغ عجیب شهیر شده است.

 

 

 

باغی شش گوش با صدها درخت بارور اما این باغ با سیار باغها بسیار متفاوت است و نه نیاز به آب دارد و نه آفتاب اما سالهاست درختانش سربلند ایستاده اند و ایستادگیشان را مدیون پیر مردی کر و لال هستند که تک تک آنها را با دستانش و در سکوت و بهت روستائیان و گردشگران کاشت.

 

حکایت یک باغ عجیب که درختانش میوه سنگی می دهند

 

درختان این باغ تشکیل شده اند از تنه های درختان خشکیده و سنگهایی که از شاخ و برگ درختان آویزان است.

 

داستان این باغ از آنجا آغاز شد که درویش خان اسفندیاری که از زمین داران سیرجان محسوب می شد در سال 1340 پس از اجرای طرح اصلاحات ارضی میزان قابل توجهی از زمینهای خود را از دست داد و در نهایت به دلیل عدم آبیاری زمینهای بارورش که سالها برای آبادی آنها تلاش کرده بود جلوی چشمانش خشک شد.

 

 

 

درویش خان که این ظلم را بار سنگینی بر دوش خود و خانواده اش می دید پریشان شد و در صحرای مجاور یکی از باغهایش که پس از اجرای طرح اصلاحات ارضی کاملا خشک شده بود چادر زد.

 

شایعات متفاوت از انگیزه باغبان باغ سنگی

 

پس از آن اقدام به ایجاد این باغ کرد اما اینکه دلیل اصلی ایجاد این باغ چه بوده است حکایتهای مختلفی دارد اما به دلیل کر و لال بودن درویش خان هیچ گاه راز احداث این باغ مشخص نشده است.

 

 

 

نکته عجیب اینکه در برخی موارد تنه های درختان خشک شده و سنگهای عظیمی که به آنها اویزان شده است آنقدر بزرگ است که مشخص نیست این مرد چگونه از پس احداث باغ سنگی برآمده است.

 

در سال 1355 پرویز کیمیاوی بعد از بازدید از این باغ شگفت انگیز تصمیم گرفت که فیلمی از زندگی خان بسازد که در آن درویش خان و خانواده اش نقشهای اصلی را ایفا می کردند این فیلم توانست جایزه های بسیاری را در جشنواره های داخلی و خارجی از جمله جشنواره خرس نقره ای فیلم برلین را کسب کند.

 

 

 

در این فیلم نشان داده شده است که پس از خشک شدن باغهای درویش خان، وی در چادری نیمه شب درحال استراحت بوده که خواب باغی را می بیند از سنگ، پس از آنکه از خواب بیدار می شود به جستجوی سنگها می رود و در بستر رودخانه و کوه نزدیک به باغش سنگهای سوراخ شده ای را می یابد و آنها را با طی چندین کیلومتر راه به محل احداث باغ می آورد و از تنه درختان آویزان می کند.

 

از خواب نما شدن تا اعتراض به خشک شدن باغها

 

اما خانواده درویش خان چیز دیگری را می گویند، به گفته خانواده درویش خان به دلیل اینکه خان گنگ بوده و نمی توانسته اعتراض خود را به از دست دادن زمینهایش بیان کند این باغ را به سبب نشان دادن اعتراض به ظلمی که بر وی رفته بنا کرده است.

 

 

 

درویش خان که زندگی خود را از دست رفته می دیده است ابتدا تنه درختان باغ خشک شده اش را از خاک بیرون می آورد و بعد به محل احداث باغ منتقل می کند و در نهایت به گفته روستائیان گودالی به عمق یک متر حفر می کرده و تنه درخت را در آن استوار می کرده است.

 

برای تهیه سیم برای اتصال سنگها به تنه درختان لاستیکهای فرسوده خودروها را جمع می کرده آتش می زده و بعد سیم درون آن را خارج می کرده است.

 

راز سوراخ بودن سنگها

 

اما در این میان چند نکته عجیب وجود دارد نخست اینکه تمام سنگهایی که به درختان متصل شده اند به طرز ماهرانه ای سوراخ شده اند در حالیکه هیچ دستگاهی برای سوراخ کردن سنگها وجود نداشته و به نظر می رسد سنگهایی که سوراخ شده اند به وسیله درویش خان از اطراف و به خصوص از کوه نزدیک به باغ جمع آوری می شده است.

 

 

 

برخی از سنگها آنچنان بزرگ هستند که یک مرد تنومند به سادگی نمی تواند آنها را جمع آوری کند.

 

دوم اینکه پس از مرگ درویش خان یکی از درختان فرو می ریزد و برای سرپا کردن دوباره آن چندین مرد از روستای اطراف به زحمت توانستند درخت را استوار و سنگها را مجددا آویزان کنند با این وجود باید گفت درویش خان تمام سالهای عمر خود را برای ساخت این باغ سنگی صرف کرده است و برای ساختش از تکنیکهای ویژه ای استفاده کرده که با مرگش آنها را به گور برده است.

 

باغ سنگی آینه ای از زندگی درویش خان

 

از سوی دیگر یک نکته دیگر نیز قابل توجه است آویزان کردن هر سنگ و احداث هر یکی از درختان که طی سالهای طولانی انجام شده است برای شخص درویش خان از معنای خاصی برخوردار بوده است بطوریکه هر گاه در زندگی درویش خان اتفاقی روی می داده است یک سنگ و درخت جدید بنا می کرده است.

 

 

 

مثلا وقتی نوه اش به سربازی می رود سنگی گرد همانند سری تراشیده را به درختی آویزان می کند و اگر روز خاصی بوده درختی دیگر را بنا به تفکرش در خصوص آن روز برپا می کرده است.

 

آنچه که مسلم است درویش خان هیچ گاه فکر نمی کرد که روزی این باغ که از تفکراتش نشات گرفته تبدیل شود به مرکز توجه گردشگران و عکاسان.

 

و سرانجام درویش خان در 19 فروردین سال 1386 و در سن 90 سالگی در کنار درختانش جان باخت و همانجا نیز دفن شد.

 

 

 

اما پس از درویش خان دیگری کسی به فکر سامان دادن به باغ خان نبود. اما کیمیاوی در سال 1373 یک بار دیگر برای اینکه ببیند پیر مردی که درباره زندگیش فیلم ساخته چه روزگاری دارد به این باغ سر زد و فیلمی دیگر از شرایط آن زمان باغ تهیه کرد و پس از پخش این فیلم مسئولان مربوطه قول همکاری برای حصار کشی باغ و ساماندهی اش دادند اما تاکنون هیچ اقدام مناسبی برای این باغ صورت نگرفته است.

 

امروز هر چند باغ درویش خان اسفندیارپور همچنان محل توجه گردشگران داخلی و خارجی است اما عدم توجه به باغ سنگی درویش خان و عدم حمایت از ساماندهی این باغ موجب شده است که باغ سنگی خان در معرض تخریب و آسیب جدی قرار گیرد.






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : حکایت یک باغ عجیب که درختانش میوه سنگی می دهند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 23 آبان 1397

 

 

كشف واكسن ویروس فلج اطفال توسط "جونس سالِك" پزشك امریكایی

 

دكتر جونْسْ سالِك، پزشك لهستانی الاصل امریكایى، پس از اتمام

 تحصیلات خود در رشته پزشكی، به تحقیق و مطالعه در زمینه باكتری‏ها 

و ویروس‏ها پرداخت. وی در صدد بود تا ویروس‏ها را در وضعی قرار دهد

 كه قادر نباشند موجب بیماری شوند، لكن بتوانند پادتنی ایجاد كنند كه

 به نحوی موثر علیه بیماری قابل استفاده باشد. دكتر سالك بدین ترتیب

 در یازدهم نوامبر 1952م واكسنی تهیه كرد و آن را به اطفالی تزریق 

نمود كه سابقاً به نوعی فلج مبتلا شده و طبعا بدنشان در برابر این بیماری

 مقاومت داشت. نتیجه كار، كاملا رضایت‏بخش بود چرا كه این تزریق 

باعث افزایش پادتن در خون می‏شد. وی متعاقباً این واكسن را در مورد

 اطفالی كه سابقه بیماری نداشتند استعمال كرد و این بار هم، 

نتیجه، مطلوب بود.

 

 از این رو، این واكسن از سال 1954م به مقدار زیاد تهیه شد و در

 دسترس عموم قرار گرفت. خبر كشف واكسن ضدفلج بعد از كشف

 واكسن آبله یكی از جالب‏ترین پدیده‏های پزشكی بوده است كه موجب 

نجات و سالم ماندن انسان‏های بی‏شماری گردید. این واكسن بعدها توسط 

میكروب‏شناسان دیگر تكمیل شد و به صورت قطره خوراكی درآمد كه 

امروزه مورد استفاده وسیع قرار می‏گیرد.

 


 






نوع مطلب : علمی، 
برچسب ها : كشف واكسن ویروس فلج اطفال،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 23 آبان 1397

تاریخچه آچار فرانسه


آچار فرانسه در سال ۱۸۴۲ میلادی توسط یک مهندس انگلیسی به نام ریچارد کلابرن ابداع شد، از این رو بسیاری از کشورهای اروپایی(فرانسه، آلمان، اسپانیا و ایتالیا) این آچار را به نام آچار انگلیسی می شناسند.

 

در بعضی از کشورهای مثل دانمارک این آچار را آچار سوئدی می گویند. دلیل نامگذاری این ابزار در سوئد این است که نخستین بار جان پتر جانسون در سال ۱۸۹۱ با بهبود در طراحی و ساخت این آچار آنرا به نام خود ثبت نمود. در واقع آچاری که جانسون آنرا طراحی کرد نمونه کامل شده و تکمیل تر نمونه انگلیسی خود یعنی آچار کلابرن است. در کشورهای مانند کشور ایران، لهستان، مجارستان، اسلوونی و رومانی نیز این ابزار به آچار فرانسه معروف است. دلیل انتخاب این نام در کشور ما این است که، نخستین بار توسط فرانسوی ها در کنار صنعت وارد کشور ما شد.

 

آچار فرانسه نوعی آچار با اندازه دهانه متغیر است که به مهره ها و یا پیچ های شش گوش و یا چهارگوش می خورد. این آچار دارای دو فک که یکی از آنها ثابت و دیگری متحرک است تشکیل شده است، که فک متحرک آن با چرخاندن یک پیچ در وسط، به فک ثابت نزدیک و دور شده و در نتیجه قابلیت تطبیق با مهره های مختلف را پیدا می کند.

 

 

 






نوع مطلب : علمی، 
برچسب ها : تاریخچه آچار فرانسه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 23 آبان 1397
 

روزی قرار بر اعدام قاتلی شد

وقتی قاتل به پای دار رفت و طناب را دور گردن او آویختند

ناگهان روانشناس سر رسید و بلند داد زد دست نگه دارین

آنها از دار زدن مرد منصرف شدند و گوش به سخنان روانشناس سپردند

روانشناس رو به حضار گفت :مگر نه اینکه این مرد قاتل است و باید کشته شود ؟همه جواب دادند بله

روانشناس ادامه داد:پس بگذارید من به روش خودم این مرد را بکشم

همه قبول کردند

سپس روانشناس مرد را از بالای دار پایین آورد و او را روی تخته سنگی خوابانید و چشمانش را بست

و به او گفت :

ای مرد قاتل من شاهرگ تو را خواهم زد و تو به زودی خواهی مرد

همه از این گفته روانشناس تعجب کردند

روانشناس تکه ای شیشه از روی زمین برداشت

و روی دست مرد کشید مرد احساس سوزش کرد

ولی حتی دستش یک خراش کوچک هم بر نداشت

سپس روانشناس قطره چکانی برداشت و روی دست مرد قطره قطره آب می‌ریخت

و مدام ب او میگفت: تو خون زیادی از دست دادی و به زودی خواهی مرد

مرد قاتل خیال میکرد رگ دستش زده شده و به زودی میمیرد

در صورتی ک دستش خراش کوچک هم نداشت

مدتی گذشت و دیدند که قاتل دیگر نفس نمیکشد

او مرده بود

ولی با تیغ؟؟؟؟

با دار؟؟؟،،

خیر

او فقط و فقط با زهری بنام تلقین مرده بود

پس از این بعد اگه یک مریضی کوچک داشتید با تلقین بزرگش نکنید

 

چون تلقین نداشته ها را به داشته ها تبدیل میکند

 

لازم به ذکر است ک بر خلاف تلقین منفی تلقین مثبت هم داریم

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : اعدام قاتل،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 17 آبان 1397

چرا باید آسپیرین را در کنار خود داشته باشید؟

 

 

در باره حمله قلبی علاوه بر احساس درد در بازوی چپ،

علایم دیگری برای حملهً قلبی وجود دارند

درد شدید در چانه ،

حالت تهوّع وتعریق زیاد

نیز باید مورد توجّه قرار گیرد

توجّه:

ممکن است در زمان حملهً قلبی هیچ دردی در قفسهً سینه احساس نشود حدود 60% افراد که در خواب دچار حملهً قلبی شده اند

هرگز بیدار نشده اند

هرچنداگرچنین اتفاقی رخ دهد ممکن است درد قفسهً سینه فرد را از خواب عمیق بیدار کند دراینصورت بلافاصله دو عدد آسپیرین را در دهان خود حل کرده و بامقداری آب آنرا ببلعید سپس به یکی از همسایگان و یا یکی از بستگان که محل سکونتش در فاصله بسیار نزدیک از شماست تلفن کرده و بگویید دچار حمله قلبی شده و دو عدد آسپیرین مصرف کرده اید

روی یک صندلی دسته داریا مبل بنشینید ومنتظر ورود آنها باشید و…..

 

درازنکشید!!!








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
پنجشنبه 17 آبان 1397

 

 

خداوندا...

مرا کمک کن و یاری ام ده تا لحظه لحظه های روزم را با عشق و

 دلدادگی به تو پرکنم و وجودم را پر از عشق و محبت قرار ده

 تا تسلیم خواست و اراده تو گردم. 


 خداوندا...

مرا کمک و یاری کن تا در راهی که تو برایم مقدر ساخته ای قدم 

گذارم و همواره در فیض و برکت تو روزم را با عشق و آرامش سرکنم.


 خداوندا...

 تو را عاشقانه دوست دارم وکمکم کن تا در این عشق، دلدادگی 

و دوستی با تو پابرجا و ثابت قدم بمانم. 


خداوندا...

قلبمان را از عشق و محبت خودت متبرک گردان


 و همواره ما


 را از محدوده زمان و مکان برهان تا در پیوند مهر


 خداییت قرار 


گیریم و روزهایمان را در آغوش پر از خیر و برکتت


 سپری کنیم.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : خداوندا،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 15 آبان 1397

 

اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم

 که آنها بفهمند و تصمیم هایی بگیریم که آنها دلیلش را درک کنند، 

یعنی عملا انتظار دارند زندگی ای در سطحِ درک آنها و نگاه آنها به

 زندگی داشته باشیم. بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد

 اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم. تا زمانی

 که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمی زند، ما توضیحی

 به کسی بدهکار نیستیم. چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها 

و تلاش های بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.

 

اریک فروم

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : خودمان باشیم.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 15 آبان 1397

 

 

زندگینامه: مرتضی شیخ

 

 

 

 (۱۲۸۶ - ۱۳۵۵)

 

دکتر مرتضی شیخ در سال ۱۲۸۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. وی کودکی و همچنین تحصیلات خود را تا سطح مدرسه عالی طب در تهران ادامه داد و با درجه دکترای پزشکی فارغ التحصیل شد.

پدر وی زرگر بود و پس از آنکه به دلایلی دچار مشکل مالی شد، مرتضی شیخ ضمن تحصیل به پدر نیز کمک می‌کرد. وی از همین زمان بود که با مشکلات محرومان آشنا شد و گویی با خود عهد بست تا تمامی توان خود را صرف این قشر نماید.

 

دکتر مرتضی شیخ چون برادری دلسوز، متعهدانه از سه خواهر و برادرش نیز نگهداری کرد تا هر یک با تحصیلات مناسب به مشاغل شریفی چون آموزگاری و خدمت در پرورشگاه‌ها و خدمات انسانی دیگر اشتغال یافتند.

 

وی پس از اخذ مدرک دکترا به خدمت سربازی رفت. سپس به ماکو و مراغه رفت و آنگاه در عزیمت به سیستان و بلوچستان و خدمت در آن منطقه موفق به تأسیس بیمارستان دولتی گردید تا مردم مستضعف آن دیار بتوانند از خدمات رایگان بهره ببرند.

 

دکتر شیخ پس از ازدواج از طریق ادراه تابعه (بهداری) به مشهد منتقل و در قالب همان دایره در کارخانه قند مشغول به خدمت شد.

 

وی پزشکی انسان دوست بود، به طوری که کسی از مردم مشهد نیست که نامی از او یا خاطره‌ای از او نداشته یا نشنیده باشد.

 

چند خاطره از دکتر مرتضی شیخ:

دکتر شیخ از مردم پول نمی‌گرفت و هر کس هرچه می‌خواست در صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌ انداخت؛ و چون مبلغ ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود (بسیار کمتر از حق ویزیت دیگر پزشکان آن زمان)، بیش‌تر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی مانند انداختن پول شنیده می‌شد.

 

از زبان دختر دکتر شیخ گفته‌اند که روزی متوجه شد پدرش مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است. دخترش با شگفتی می‌گوید: «پدر بازی می کنی؟ چرا سر نوشابه ها را می شویی؟» پدر پاسخ داد: «دخترم، بیمارانی که نزد من می‌آیند، بهتر است از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا بیمارانی که پول ندارند و خجالت می کشند که در صندوق چیزی نیندازند، از اینها که تمیز است استفاده کنند

یک سبزی فروش می‌گوید: زمانی که دکتر شیخ تازه در محله سرشور مطب بازکرده بود و من هنوز ایشان را نمی‌شناختم. هر روز پیش از رفتن به مطب نزد من می‌آمد و قیمت سبزی‌ها را می‌پرسید و یادداشت می‌کرد؛ ولی نمی‌خرید. پس از چند روز، با کمی پرخاش به او گفتم: «مگر تو بازرسی که هر روز می‌آیی و وقت مرا می‌گیری؟» وی گفت: «خیر، من دکتر شیخ هستم؛ و بهای سبزی‌ها را برای آن می‌پرسم تا ارزان‌ترین آنها را برای بیماران تجویز کنم

از دکتر حسین خدیوجم نقل است: «روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه، آب پاچه تجویز می‌کنید؟» وی گفت: «چون برای جبران ضعف بدن بیمار، مانند سوپ جوجه موثر است و مهم‌تر آنکه پاچه گوسفند ارزان است

روزی مردی از دکتر می‌پرسد: «شما چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده می‌کنید؟» دکتر پاسخ می‌گوید: «خانه بیمارانی که من به دیدن آنها می‌روم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچه‌های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی‌تواند عبور کند

دکتر مرتضی شیخ 69 سال با عزت تمام در میان مردم زیست و با مردم خندید و با آنها بیشتر از آنها گریست . در رنجها التیامی به دردها بود و دست پر عطوفتش همیشه یاری بخش افتادگان بود.

 

وی روحی عظیم و متواضع داشت. در مقابل مریض‌هایش با فروتنی رفتار می‌کرد، گویی چون یکی از آنهاست. به حق عاشق مردم بود و به تمامی آنان که عاشق مردم بودند عشق می ورزید و در مقابل آنان که وابستگی شدیدی به مسایل مادی داشتند شدیدا جبهه می‌گرفت و اعتقاد راسخ داشت که مفهوم زندگی واقعی خدمت به مردم محروم است.

 

خدمت به افراد ثروتمند چندان برایش ارزشی نداشت، چرا که معتقد بود برای خدمت به این افراد پزشکان زیادی حاضرند.

 

برخورد ایشان با اختلاف سن و روحیه بیماران فرق می‌کرد. او با جوانان آنگونه برخورد می‌کرد که گویی همسن آنان است و اینگونه بود که به راحتی با اقشار مختلف رابطه برقرار می‌کرد و در یک کلام عاشق مردم بود.

 

در سال 1352 دکتر به علت بیماری سخت بستری می‌گردد و مردم به طور خودجوش برای وی مراسم دعا بر پا می‌کردند و پس از فوت ایشان آنچنان مراسم تشییع با شکوهی برای وی به عمل آوردند که تا کنون شهر مشهد چنین مراسمی در خود ندیده بود.

 

سرانجام دکتر مرتضی شیخ در سال 1355 پس از چند سال بیماری در شهر مشهد درگذشت





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : زندگینامه: مرتضی شیخ،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 15 آبان 1397

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا

اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم چنان محکم 

در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم .

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم به تو می‌گفتم

 « دوستت دارم » و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی . . .

 

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به

 ما دهد .

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به

 آن‌ها علاقه و نیاز داری ، مراقبشان باش ،

به خودت این فرصت را بده تا بگویی : « مرا ببخش » ، « متاسفم » ،

 « خواهش می‌کنم » ، « ممنونم » و از تمام عبارات زیبا و مهربانی 

که بلدی استفاده کن .

 

هیچ کس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه

 محفوظ داری ، خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن .

به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت

 ارزش دارند ، اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روز بی ارزشی 

خواهی داشت . . .






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 11 آبان 1397


این هم خداحافظی یا وصیت نامه یکی از غول های ادبیات

 قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات ،

 

خالق کتاب : "صد سال تنهائی"

گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلا  بود و می‌دانست عمر زیادی

 برایش باقی نیست ، بخوانید چگونه در این نامه‌ی کوتاه از جهان و 

خوانندگان خود خداحافظی می‌کند :

 

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم 

و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به

 بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم .

 به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندم ، اما یقیناً هرچه را 

می‌گفتم فکر می‌کردم

هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم .

 کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم ، زیرا در ازای هر دقیقه که چشم

 می‌بندیم شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم .

راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی

 از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند .

اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید ‌ساده‌تر لباس می‌پوشیدم ،

 در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم .

به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند

 بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند .

به بچه‌ها بال می‌دادم اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند .

به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد ،

با غفلت از زمان حال است .

چه چیز‌ها که از شما‌ها ( خوانندگانم ) یاد نگرفته‌ام . . .

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش

 کرده‌اند مهم صعود از کوه است ! !

یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد او را 

تا ابد اسیر عشق خود می‌کند .

یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد

 یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند .

چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام




نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : این هم خداحافظی یا وصیت نامه یکی از غول های ادبیات قرن بیستم و برنده نوبل ادبیات،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 11 آبان 1397

 

 

«قانون ۱۵دقیقه‌ای»  موفقیت ژاپنی‌ها !

 

اگر روزی 15 دقیقه را صرف خودسازی کنید در پایان یک سال، تغییر 

ایجاد شده در خویش را به خوبی احساس خواهید کرد.

 

اگر روزی 15 دقیقه از کارهای بی اهمیت خویش بکاهید، ظرف چند 

سال موفقیت نصیبتان خواهد شد.

 

اگر روزی 15دقیقه را به فراگیری زبان اختصاص دهید از هفته ای یک 

بار کلاس زبان رفتن بهتر است.

 

اگر روزی 15دقیقه را به پیاده روی سریع اختصاص دهید از هفته ای چند

 بار به باشگاه ورزشی رفتن، نتیجه ی بهتری خواهید گرفت.

 

اگر روزی 15 دقیقه مطالعه و سلول های خاکستری خویش را درگیر کنید؛

 به پیشرفت های عظیم یادگیری دست خواهید یافت.

 

زیبایی روش یا قانون 15 دقیقه در این است که آنقدر کوتاهست که هیچ

 وقت به بهانه ی این که وقت ندارید آن را به تاخیر نمی‌اندازید.

 

 

 





نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : «قانون ۱۵دقیقه‌ای» موفقیت ژاپنی‌ها !،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 11 آبان 1397

امروز با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم

اووه! معذرت میخوام. من هم معذرت میخوام. دقت نکردم ...

 

 

ما خیلی مؤدب بودیم

من و این غریبه خداحافظی کردیم

و به راهمان ادامه دادیم

 

 

کمی بعد از آنروز، در حال پختن شام بودم

فرزندم خیلی آرام کنارم ایستاد

همین که برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش

با اخم گفتم:

" اه ! از سر راه برو کنار چرا تو دست و پامی"

 

قلب کوچکش شکست و رفت

 

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم

 

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم

صدای درونم گفت: وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی

اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی...

در خانه با آنهایی که دوستشان داری چطور رفتار می کنی؟!

 

 

آیا میدانستید که اگر فردا بمیرید

شرکتی که در آن کار میکنید

به آسانی درظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟

 

اما خانواده ای که به جا میگذارید

تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد.

 

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کار می کنیم و نه خانواده مان .....

 

چه سرمایه گذاری ناعادلانه ای

"گاندی"






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : ما خیلی مؤدب بودیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 9 آبان 1397


( کل صفحات : 206 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز