مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و 

در خورجین گذاشته و به راه افتاد. چند قدمی که گذشت مار 

از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟

چوپان گفت: آیا سزای خوبی این است؟

مار گفت: سزای خوبی بدی است. قرار شد تا از کسی سوال بکنند،

 به روباهی رسیدند و از او پرسیدند.

روباه گفت:

من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم، پس برگشته و مار 

را درون بوته های آتش انداختند، مار به استمداد برآمد و روباه گفت:

بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود...

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند

آن عیب را به ذهن منتقل میکند

و ذهنی که دائما با عیب‌های دیگران درگیر است

آرامش ندارد، درونش متلاطم و آشفته است

 

در عوض چشمی که یاد گرفته است

همیشه زیبایی‌ها را ببیند، اول از همه خودش آرامش پیدا می کند

 

چون چشم زیبابین عیب‌های دیگران را نمی بیند و دنیای 

درونش دنیای قشنگی‌هاست

 

گرت عیبجویی بود در سرشت

نبینی ز طاووس جز پای زشت

 

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چشمی که دائم عیب‌های دیگران را ببیند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

جواب ابلهان خاموشی است!

 

پورسینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری، جلوی قهوه خانه ای

 اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت 

و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. 

خر سواری هم به آنجا رسید، از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی 

اسب پورسینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد 

در کنار پورسینا نشست. شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من نبند، چرا 

که خر تو از کاه و یونجه او می خورد و اسب هم به خرت لگد می زند 

و پایش را می شکند. خر سوار آن سخن نشنیده گرفت، به روی خودش

 نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. 

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر، پورسینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد. قاضی سوال کرد 

که چه شده؟

اما پورسینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟

روستایی گفت :

این لال نیست، بلکه خود را به لال بودن زده، تا این که تاوان 

خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف می زد....

قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟

 چه گفت؟

صاحب خر گفت: او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند

 که لگد می زند و پای خرت را می شکند.......

قاضی خندید و بر دانش پورسینا آفرین گفت.

قاضی به پورسینا گفت: حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!

پورسینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد

"جواب ابلهان خاموشی است"

امثال و حکم علی اکبر دهخدا






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

خاطره یک دانشجو

استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی.

تلاش میکرد حرف‌های درشت اجتماعی را به گونه‌ای با شوخی و خنده بیان 

کند که آدم لذت ببرد.

 

روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بی‌مقدمه و بدون حال‌و‌احوال‌پرسی

 رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:

"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت می‌گفت 

زیپت بازه، چی کار می‌کردی؟"

پسره گفت: "زود چک‌اش می‌کردم."

استاد گفت: "اگر نفر دوم هم می‌گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک میکردم."

استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، می‌

گفت زیپت بازه، چطور؟"

پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."

استاد ادامه داد‌: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد

 میشد، یه نگاه به زیپت می‌انداخت و میخندید. اون موقع چی‌کار میکردی؟"

پسره هاج و واج گفت‌:

"شاید لباسم رو می‌انداختم روی شلوارم."

استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :

"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"

پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."

استاد یهو برگشت با حالتی خنده‌دار گفت:

"دِ لامصبا! انسان این‌جوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، 

حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند می‌زنه.

 

امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد

 میشد، کلی بوق و چراغ می‌زد.

آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونه‌ات با این 

دست فرمونت." خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این 

و اون بشنوه، دست‌فرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش 

به فنا میره!

پس‌فردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه 

دختر بی‌اعتماد‌ به‌ نفس باشه یا یکی که اعتمادبه‌نفسش به شما انرژی بده؟

"

 

بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:

"حواس‌تون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها 

خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش 

قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."

 

دو سال بود دانشجو بودیم، هیچ‌وقت نشده‌ بود این‌جوری به قضیه 

نگاه کنیم. یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگی‌مون، بعد از

 کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیش‌ترین تلاش برای ساختن 

و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون.

 

جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، آن جهان برای مردان نیز

 جای بهتری خواهد بود

 

اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود .






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اصلاح جامعه از من و تو شروع میشود،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 27 مهر 1397

 

 

گویند:

شغالى، چند پر طاووس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست

 و به میان طاووسان درآمد.

طاووس‏ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ‏ها زدند.

شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت؛

 اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود

 را از او بر می گرداندند.

شغالى نرمخوى و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت:

 

اگر به آنچه بودى و داشتى، قناعت می كردى، نه منقار طاووسان

 بر بدنت فرود می آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر می انگیختى.

 

 آن باش كه هستى و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع‏ تر 

از آنچه هستى، نشان مده كه به اندازه بود باید نمود...

 

 

 





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ماجرای شغالى که چند پر طاووس بر خود بست،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

.

 

روان شناسان اثر شش « میم » را در تربیت کودک با توجه 

به نیازهای روانی اش موثر می دانند:

این شش میم را هر کس در کارنامه گذشته زندگی اش دریافت 

کرده باشد، میم هفتمش "مــوفقیــت" است که خود به خود پدید خواهد آمد:

 

1. تو محبوبی

2. تو محترمی

3. تو می توانی

4. تو مهمی

5. تو مفیدی

6. تو می فهمی

 

اگر ما در رفتار و گفتارمان این 6 میم را به فرزندان مان انتقال 

دهیم میم هفتم "مــوفقیــت" خود به خود خواهد آمد؛ یعنی باتری 

روانی انرژی دهنده فرد شارژ خواهد شد. در آن صورت این کودک 

در تحصیل و زندگی و کار و... موفق خواهد شد.

 

برخلاف این شش میم چیزهای دیگری هم هستند که اگر پدر و 

مادرها انجامش بدهند، عکس این نتیجه را می گیرند و آن7 "ت" است 

که گاهی انجام ندادن شان خیلی سخت است.

این 7 "ت" را هر کسی دریافت کرد، "ت" هشتمش تباهی است

 که انتظارش را می کشد:

 

1. تنبیه

2. توهین

3. تهدید

4. تحقیر

5. تبعیض

6. تنفر

7. ترس

 

همه افراد شکست خورده و جامعه ستیز در کارنامه گذشته و 

کودکی شان این "ت" ها را دارند.






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شش « میم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

 

آیا می دانید، چرا خوشبخت بودن مشکل است؟

 چون از رها کردن چیزهایی که باعث غمگینی ما می شود،

 سر باز می زنیم. چون کلید خوشبختی خودمان را،

در جیب دیگران قرار داده ایم و باور نداریم که خوشبختی مان 

در دستان خودمان است.

کلید خوشبختی، درک این واقعیت است که آنچه برای شما 

رخ می دهد مهم نیست،

بلکه چگونگی پاسخ شما مهم است.

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد

 بلکه کسی است که با مشکلاتش، مشکلی ندارد.







نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : آیا می دانید، چرا خوشبخت بودن مشکل است؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،

به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیر زن شروع کرد

 به خندیدن و مسخره کردن؛

سپس راهش را ادامه داد و رفت؛

 

پیرزن صدایش زد و گفت: 

چیزی از تو افتاده است...

جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود؛

پیرزن به او گفت: 

مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آنرا نخواهی یافت!!!

 

 

"زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق  باشد، هیچ ارزشی ندارد"

 

 







نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مروت و مردانگی ات،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

دانستنی‌های جالب درباره زبان فارسى:

 

زبان فارسى در ٢٩ كشور جهان صحبت میشه که در ردیف ششم 

بعد از زبان اسپانیایى و قبل از زبان آلمانى (از نظر تعداد كشورهایی

 که توی  اونها فارسى صحبت می‌کنند) رده‌بندى شده!

 

زبان فارسى دومین زبان كلاسیک جهان بعد از زبان یونانى شناخته 

شده و  همه ویژگی‌هاى یک زبان كلاسیک رو داره. زبان ‌هاى لاتین 

و سانسكریت در ردیف‌هاى سوم و چهارم قرار دارند!!!

 

زبان فارسى از نظر  تنوع مَتَل (ضرب‌المثل) بین سه کشور اول دنیاست!

 

زبان فارسی از نظر دامنه و تنوع واژه‌ها یكى از پرمایه‌ترین و بزرگترین

 زبان های دنیاست. در كمتر زبانى فرهنگ لغاتى مثل لغت نامه ی ١٨ 

جلدی دهخدا و یا فرهنگ معین در ۶ جلد دیده می‌شه!!!

 

زبان فارسى توانایى ساختن ۲۲۵ میلیون واژه را داره كه در میان 

زبان‌هاى گیتى بى همتاست!!!!!!

 

زبان فارسی سیزدهمین زبان پرکاربرد در محتوای وب و اینترنته!!!

 

زبان فارسى یک سده از لاتین و دوازده سده از انگلیسى جلوتره!!!

 

از ۱۰ شاعر برتر جهان ۵ نفر از اونها فارسی‌ زبانند.

 

اخرین نکته هم اینکه زبان فارسی تنها زبانی هست که میشه 19 تا 

فعل رو کنار هم گذاشت و جمله ی معنی دار درست کرد . مانند این جمله :

 

 داشتم میرفتم، دیدم گرفته نشسته گفتم بذار بپرسم ببینم میاد نمیاد 

دیدم میگه نمیخوام بیام میخوام برم بگیرم بخوابم!!!!!  کسی اینو

 بخواد ترجمه کنه رباط صلیبی مغزش پاره میشه!!

 







نوع مطلب : شعر و ادبیات، 
برچسب ها : زبان فارسى،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

 

باید یاد بگیرید چگونه بدون احساس گناه ، نه بگویید

و مرزبندی های سالمی تعیین کنید .

چون برخی مردم می توانند از شما بهره کشی کنند .

اگر به خودتان احترام نگذارید، راه بی‌احترامی کردن دوستان، 

همکاران، هم‌کلاسی‌ها، و اعضای خانواده‌تان هم به شما باز می‌شود.

اگر «نه» گفته‌اید، به هیچ‌کس اجازه ندهید بخواهد شما را تحت‌تاثیر

 قرار دهد تا کاری که می‌خواهد را برایش انجام دهید.

بفهمید که رفتن با حفظ احترام خود بسیار بهتر از ماندن در آن 

موقعیت است، هرچقدر هم که طرف‌مقابل سعی کند حس 

عذاب‌وجدان به شما بدهد.

هر تعداد راهی هم که برای متقاعد کردن شما استفاده کنند، 

اگر «نه» گفته‌ و دلایلتان راهم بیان کرده‌اید، دیگر نیازی به 

ایستادن و توضیح بیشتر نیست.

وقتی قاطعیت شما در خطر است، بحث کردن سخت‌تر می‌شود 

ولی در هر حال این کار را بکنید.

گاهی وقت‌ها اگر کار درست را انجام دهید احساس تنهایی 

خواهید کرد اما بدانید که تنها نیستید.

آدمها سعی می‌کنند نظر شما را عوض کنند اما روی حرفتان 

بایستید زیرا در آخر احترام آنها به شما بیشتر خواهد شد

.

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : باید یاد بگیرید چگونه بدون احساس گناه، نه بگویید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

لاوازیه دانشمندی که بعد از قطع شدن سرش توسط گیوتین، 

در عرض چند ثانیه با سری که از بدن جدا شده بود نیز به علم خدمت کرد

لاوازیه دانشمندی فرانسوی بود که به خاطر عقایدش به اعدام

 با گیوتین محکوم شد او به شاگردان خود گفت : 

احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر

 ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن 

احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند

 شما پس از اینکه سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن 

را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما 

تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن

 هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید . پس از اینکه لاوازیه اعدام شد 

سر او را بالا گرفتند و او بیش از ده بار پلک زد و این واقعه در تاریخ 

به ثبت رسید...

پس از مرگ لاوازیه ، "لاگرانژ" گفت:

"تنها یک لحظه وقت برای بریدن آن سر صرف شد و شاید یکصد سال

 زمان نتواند سری مانندش بوجود آورد






نوع مطلب : علمی، 
برچسب ها : مرگ لاوازیه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

 

بسیاری از مردم کتاب شاهزاده کوچولو اثر اگزوپری را می شناسند.

 

اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد.

 

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.

 

او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام " لبخند " گرد آوری کرده است.

 

در یکی از خاطراتش مینویسد که

او را اسیر کردند و به زندان انداختند.

 

او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد..

می نویسد:

 

"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.

 

جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی 

لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.

 

یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛

ولی کبریت نداشتم.

 

از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت.

 

درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.

 

فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟

 

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد.

 

نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد

 

بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

 

لبخند زدم و نمی دانم چرا؟

 

شاید از شدت اضطراب،

شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.

 

در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد.

 

می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد...

 

ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی 

لب های او هم لبخند شکفت.

 

 

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد.

 

مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد.

 

من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان، بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم.

 

نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید:

بچه داری؟

با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای 

خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:

 

"آره، نگاه کن

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و 

آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.

 

اشک به چشم هایم هجوم آورد.

گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم...

دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند.

چشم های او هم پر از اشک شدند.

 

ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد.

 

بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایتم کرد.

 

نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد.

 

بله، یک لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی 

زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.

 

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم.

 

لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این 

که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم.

 

زیر همه این لایه ها،

"من" حقیقی و ارزشمند نهفته است.

 

ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم.

 

من ایمان دارم که روح انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار

 می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند.

 

متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی است که ساخته و پرداخته خود ما

هستند و در ساختن شان دقت زیادی هم به خرج می دهیم.

 

این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید 

می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند.

 

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است.

 

آدمی هنگام عاشق شدن و یا نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند

 روحانی را احساس می کند.

وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟

چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی

 را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه 

وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع 

آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می‌دهد...






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : معجزه لبخند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
سه شنبه 24 مهر 1397

چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به 

رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار

 خاصی جواب مثبت داد.

 

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود

 را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور

 وصل کرد، وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت، جایی که 

می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. 

منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی

 کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی 

را وارد کامپیوتر کرد.

 

بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک 

چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که

 آنها را به چوپان می‏داد، گفت:....

 

شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

 

چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، 


می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.

 

آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و 


قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت.


 وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت:


 اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، 


گوسفند مرا پس خواهی داد؟

 

مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

 

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

 

مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این


 را از کجا حدس زدی؟

 

چوپان پاسخ داد: 


کار ساده‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، 


به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب


 آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز


 راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند،


 سگ مرا برداشتی







نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : مشاور،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

 

همه ی ما میمیریم...

همه ی ما!

 

بدون استثنا،

 کمی دیرتر،

کمی زودتر،

 

یک دفعه ناگهانی

تمام می شویم...

 

یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،

همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،

همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگیشان،

حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزارمان...

 

قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.

مغرورانه گفته اند: مگر من اجازه بدم!

مگر از روی جنازه ی من رد بشید...

و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را

پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!

 

قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،

دلفریب،

مثل آهو خرامان راه رفته اند.

 زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.

سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند

و حالا

کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.

 

قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان

شراب ریخته اند و خورده اند.

 سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند،

پنجه در پنجه شیر انداخته اند،

از گلوله نترسیده اند

و حالا

کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!

 

همه این کینه ها،

همه ی این تلخی ها،

همه ی این زخم زبان زدن ها،

همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،

همه ی این زهر ریختن ها،

تهمت زدن ها،

توهین کردن ها به هم

همه..

تمام می شود.

 

از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را

به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

 

اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم

کنار هم بمانیم

و اگر نه، راهمان را کج کنیم.

دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم.

همه ی ما.

بدون استثناء ، کمی دیرتر.

کمی زودتر.

یک دفعه.

ناگهانی ...

 

زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : همه ی ما میمیریم.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397

 

 

 

قدرت انتقاد واصلاح !

 

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.

استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

 

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و 

آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار

 آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی

 می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی

 تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به

 استاد خود مراجعه کرد .

استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟

 شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر

 قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار

 تابلو قرار داد این بود که :

 ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""

غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:

« همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه »






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 20 مهر 1397


( کل صفحات : 203 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز