مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

 

یکی از مریدان حسن بصری عارف بزرگ در بستر مرگ از او پرسید:

مولای من

استاد شما که بود؟

حسن بصری پاسخ داد:صدها استاد داشته ام و نام بردن شان ماه ها طول

میکشد .کدام استاد تاثیربیش تری بر شما گذاشته است؟ حسن کمی

اندیشید و گفت:درواقع مهمترین امور را سه نفر به من اموختند.اولین

استادم یک دزد بود .در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم.

کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم ونمیخواستم ان وقت شب بیدارش

کنم سر انجام به مردی برخوردم ازاوکمک خواستم و او در چشم بر

هم زدنی در خانه را باز کرد.حیرت کردم و از او خواستم این کار را به

من بیاموزد گفت کارش دزدی است اما ان اندازه سپاسگزارش بودم که

دعوت کردم شب در خانه ام بماند یک ماه نزد من ماند هر شب از خانه

بیرون میرفت و میگفت میروم سر کار به راز و نیازت ادامه بده و برای

من هم دعا کن.و وقتی برمیگشت میپرسیدم چیزی بدست اورده ای؟

با بی تفاوتی پاسخ میداد امشب چیزی گیرم نیامد اما ان شاالاه فردا

دوباره سعی میکنم.مردی راضی بود و هرگز او راافسردهو ناکام ندیدم.

از ان پس هر گاه مراقبه میکردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد وهیچ ارتباطی

با خدا بر قرار نمیشد به یاد جملات ان دزد می افتادم امشب چیزی گیرم

نیامد اما ان شا الاه فردا دوباره سعی میکنم و این جمله به من توان ادامه

راه را می داد. نفر دوم که بود؟

نفر دوم سگی بود میخواستم از رودخانه اب بنوشم که ان سگ از راه

رسید او هم تشنه بود اما هر بار به اب میرسید سگ دیگری را در اب

می دید که البته چیزی نبودجز بازتاب تصویر خودش در اب.سگ میترسید

عقب میکشید پارس میکرد همه کارمیکرد تا از برخورد با ان سگ دیگر

اجتناب کند اما هیچ اتفاقی نمی افتاد سرانجام به خاطر تشنگی بیش

از حد تصمیم گرفت با این مشکل روبه رو شود وخود را به داخل اب انداخت

و در همین لحظه تصویر سگ دیگر محو شد.

استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست به طرف مسجد

میرفت پرسیدم:خودت این شمع را روشن کرده ای؟دخترک گفت بلی.

برای اینکه به او درسی بیاموزم گفتم دخترم قبل از اینکه روشنش کنی

خاموش بود میدانی شعله ازکجا امد؟دخترک خندید شمع را خاموش

کرد و از من پرسید بگویید :شعله ای که الان اینجا بود کجا رفت؟

در ان لحظه بود که فهمیدم چه قدر ابله بوده ام کی شعله خرد را روشن

میکند؟ شعله کجا میرود؟ فهمیدم که انسان هم مانند انشمع در

لحظات خاصی ان شعله ی مقدس را در قلبش دارد اما هرگز نمیداند که

چگونه روشن میشود و از کجا می اید .

 

 

 

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : یکی از مریدان حسن بصری عارف بزرگ در بستر مرگ از او پرسید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 25 خرداد 1398
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
تاریخ روز
به سایت ما خوش آمدید
کلیه حقوق این وبلاگ برای مدیریت و اخلاق محفوظ است