مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم. 

مرد اول می‌گفت: «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. 

وقتی به مادرم گفتم، مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌ مسئولیت و بی‌حواس

 هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم منبعد

 اگر مدادم را گم کردم، دست خالی به خانه برنگردم و بجای آن، مداد 

یکی از دوستانم را بردارم. کم کم برایم روال شد و هر روز یکی دو مداد

 کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم.

 ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر

ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های مختلفی استفاده کردم تا جایی که مدادها 

را از دوستانم می‌دزدیدم و بعد به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار 

برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل 

مدرسه و دفتر مدیر مدرسه نیز گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین 

عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شده‌ام!» 

 

مرد دوم می‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم 

گفتم مداد سیاهم را گم کرده‌ام. مادرم گفت خوب پس بدون مداد در 

کلاس چه کار کردم؟

 گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و بعد پرسید

 که دوستم از من چیزی نخواست؟

 خوراکی یا چیزی؟

 گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار

 سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است.

 پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ 

گفتم چگونه نیکی کنم؟ 

مادرم گفت دو تا مداد می‌خریم،

 یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش 

گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود بده و بعد

 از پایان درس پس بگیر. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن 

پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در 

کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری

 کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و 

هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم 

به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و 

همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از 

نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، 

صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
سه شنبه 16 بهمن 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز