مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها


 

تاجر ثروتمندی 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت

 و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسیار مراقبش بود.

زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار میكرد و نزد سر

و همسر او را برای جلوه گری میبرد و ترس شدیدی داشت كه

 روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. اما واقعیت این

 است كه او زن دومش را هم بسیار دوست میداشت.

او زنی بسیار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود.

 مرد در هر مشكلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر كمك میكرد

 تا گره كارش را بگشاید و از مخمصه نجات بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا كه در حقیقت عامل اصلی

ثروتمند شدن او بود اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینكه از صمیم

قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در

خانه ای كه تمام كارهایش با او بود حس میكرد.

روزی مرد مریض شد و فهمید كه به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:

من اكنون 4 زن دارم، ببینم آیا از بین اینها کسی حاضر است

 در این سفر همراه من باشد. بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند.

اول سراغ زن چهارم رفت و گفت:

من تو را از همه بیشتر دوست دارم و انواع راحتی را برایت

فراهم کردم، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ

 با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت:

هرگز همین یك كلمه و مرد را رها كرد.

ناچار با قلبی شكسته نزد زن سوم رفت و گفت:

من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر

 همراه من خواهی آمد؟ زن گفت  البته كه نه من جوانم

و بعد از تو دوباره ازدواج میكنم, قلب مرد یخ كرد.

تاجر سراغ زن دوم رفت و گفت: تو همیشه به من كمك

 كرده ای و در مخاطرات همراه من بودی میتوانی در

مرگ نیز همراه من باشی؟

زن گفت: این فرق دارد من نهایتا میتوانم تا قبرستان

 همراه تو باشم اما در مرگ متاسفم, گویی صاعقه ای

 به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو میمانم،

هرجا كه بروی تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست

 و استخوان شده بود، غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش

 كرده بود و زیبایی و نشاطی برایش نمانده بود. تاجر سرش

 را به زیر انداخت و آرام گفت: باید آن روزهایی كه میتوانستم

 به تو توجه میكردم و مراقبت بودم. 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم

زن چهارم بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف

 زیبا كردن او بكنیم, وقت مرگ اول از همه او ما را ترك میكند.

زن سوم دارایی های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند

 وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

زن دوم خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی

و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزار كنارمان خواهند ماند.

زن اول روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را

 صرف تن و پول و دوست می كنیم. او ضامن توانمندی های

 ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش كرده ایم تا روزی كه

 قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی

 برایش باقی نمانده است!

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : تاجر ثروتمندی 4 زن داشت.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
یکشنبه 14 مرداد 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز