مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟






برچسبها

 

پای تخته نوشتم......

 

مادر......

 

گویی تخته هم دلتنگ بود.....

یا شاید از راز دلم خبر داشت....
ادامه ی جمله را که خواستم بنویسم تخته جیغ زد.

گچ را عوض کردم باز هم جیغ زد.

 

فهمیدم چرا. گچ ها خیس بود.

 

شاید از اشک چشم های من! شاید از گریه ی دیوار.

شاید از دلتنگی ساعت. شاید از نبض خسته ی زمان.

شاید از گلایه ی فاصله و شاید از صبوریمادر......

 

صبر کردم تا زمان گچ را خشک کند. دوباره نوشتم.

 

مادر آغوش.....

 

آغوش را که نوشتم شکست. هم بغض خودم هم گچ!

 

گریه ام لبریز شد. از چشمانی که خیلی وقت بود

طعم شیرین گریه را نچشیده بود!

 و از روحی که خیلی وقت بود مزه ی آغوش را فراموش کرده بود.....

 

از نوشتن با گچ منصرف شدم. فکر جدیدی به ذهنم رسید. با اشک مینویسم!

 

با اشک نوشتم.

 

مادر آغوشت گرمترین.....

 

اما باد سردی وزید. به خودم لرزیدم. تازه یادم آمد که بدون عشق اشک آب بیش نیست!

 

یادم آمد. عشق مادر! یادم آمد گرمی بوسه ی مادرم بر روی گونه های خیسم. شبهایی که می ترسیدم. هنوز هم وقتی غمگینم یا میترسم، یاد آغوش گرم مادر آرامم می کند.یادم آمد لالایی پر مهر مادر.

 

بهتر شد. حالا اشک هایم گرم و رنگش سرخ شد! عشق را ضمیمه اش کردم.....

 

باز نوشتم

 

مادر آغوشت گرم ترین جا .....

 

دستهایم لرزید. یاد دیروز افتادم. دختر بچه ای که بهم گفت:

ازم گل میخری؟ تورو خدا. ازم گل بخر برا مادرت برا پدرت

 برا هرکی که دوسش داری....

 

این را که گفت دلم لرزید. پرسیدم قیمتش چند است؟

حیف! کاش نمیپرسیدم.

 مگر برای مهر و محبت هم قیمت میگذارند؟!

 

چه بوی خوبی! بوی همان گل های دیروز است.

گل های همان دختر بچه ای که جایش به جای

 آغوش مادر آغوش زمین است.

 

همان دختر بچه ای که شاید حسرت گفتن مادر برایش

 غذای شب است! دختر بچه ای که صدای بوق ماشین ها

 برایش حکم لالایی مادر را دارد. همانی که وزش باد سرد

 روی تنش نقش نوازش مادر را بازی می کند.

 

لرزش دستانم نوشته را زیبا تر کرد. با بوی گل های دیروز

و حسرت آغوشمادر در دل دختر بچه ی گل فروش!

 

ادامه دادم.

 

مادر آغوشت گرم ترین جا برای.....

 

از خودم پرسیدم. برای که مینویسم؟

مادرم؟

کاش می توانستم خودم به او بگویم...

 

کاش میتوانستم او را بغل کنم آرام در

گوشش بگویم "دوستت دارم" نه

 

 فقط به خاطر اینکه مرا به دنیا آوردی،

نه فقط به خاطر اینکه با صبوری مرا

 

 بزرگ کردی، نه فقط به خاطر از خود گذشتگی های فراوانت،

 

به خاطر خودت. به خاطر زیبا ترین مخلوق هستی بودنت.

به خاطر جلوه ی عشق بودنت.

 

به خاطر مادر بودنت...

 

کم کم عقده ی دلم دارد وا می شود. انگار جمله دارد به آخر میرسد.

 تخته هنوز ناله می کند ،

 گچ ها هنوز خیس و اشکهایم هنوز گرم و سرخ است

 

عطری عجیب در فضای کلاس پیچیده است.

 انگار در و دیوار هم با کلمه یمادر به خروش می افتند!

 

اشکهایم تمامی ندارد. شاید بتوانم با آنها، با رنگ سرخ،

و بوی یاس، با تمام قلب و حسم، این جمله را هزاران بار بنویسم

 

 

 

مادر آغوشت گرم ترین جا برای زیستن....

 

 

 

خداوندا

 

جایی بالاتر از بهشت خلق کن

 

برای زیر پای مادرم

 






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : پای تخته نوشتم مادر،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 7 خرداد 1397
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز