مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟








 

جوجه اردک زشت

اردکِ مادر در مزرعه ای زندگی می کرد.

 

در لانه اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت.

 

یک روز، پنج تخم کوچک شروع به ترک خوردن کردند. ترق، ترق، ترق!

 

پنج جوجه اردک کوچولوی زرد و زیبا از آنها بیرون آمدند.

 

بعد تخم بزرگ شروع به ترک خوردن کرد. تلق، تلق، تلق!

 

جوجه اردک بزرگ زشتی از آن بیرون آمد.

 

اردکِ مادر با خودش فکر کرد: «عجیبه

 

هیچ کس دوست نداشت با او بازی کند.

 

 

 

خواهر و برادرهایش به او می گفتند «از اینجا برو

 

«تو زشتی

 

جوجه اردک زشت غمگین بود. پس رفت تا دوستان جدیدی پیدا کند.

 

گوسفندگفت: «از اینجا برو

 

گاوگفت: «از اینجا برو

 

اسب گفت: «از اینجا برو

 

هیچ کس نمی خواست با او دوست شود.

 

 

 

کم کم هوا سرد شد.

 

برف شروع به باریدن کرد.

 

جوجه اردک زشت انباری خالی پیدا کرد و آنجا ماند. سردش شده بود و غمگین و تنها بود.

 

سپس بهار از راه رسید.

 

جوجه اردک زشت از انبار بیرون رفت و به برکه برگشت.

 

خیلی تشنه بود و منقار خود را در آب فرو برد.

 

او پرنده ای زیبا و سفید بود!

 

او گفت: «وای! اون کیه؟»

 

پرنده سفید زیبای دیگری گفت: «اون تویی

 

«من؟ ولی من که یه جوجه اردک زشتم

 

«دیگه نیستی. تو هم مثل من یه قوی زیبا هستی

 

دوست داری با من دوست بشی؟»

 

او لبخندی زد و گفت: «آره

 

همه حیوانات دیگر آنها را که تا همیشه با هم دوست ماندند، در حال پرواز و دور شدن از آنجا تماشا کردند.

 

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : جوجه اردک زشت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 22 دی 1396
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز