مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







 

 

برای داشتن رفتاری طبیعی و در عین حال، جاذبه‌ی بیشتر، فقط باید "بود"

خودتان را مخفی نکنید پشت چهره‌های ساختگی، دروغ نگویید

نقشی که در وجود شما نیست به عهده ‌نگیرید و برای اینکه توجه دیگران را به خود جلب کنید، هرگز خود را با حرکت‌های اغراق شده به تکاپو نیندازید

به عبارت دیگر هیچ کار خاصی انجام ندهید، به همین سادگی...

 

استفان گارنیه

گربه راهنمای ما






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : گربه راهنمای ما،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 اسفند 1397


همیشه میگفت دوستت دارم‌،

من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم ...

از همان حرفهاایی که مرد ها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند‌.

همیشه شیطنت داشت.

ابراز علاقه‌اش هم که نگو‌..آنقدر قربان صدقه‌ام میرفت که گاهی با خودم میگفتم : مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه‌مند است ؟

یک شب کلافه بود ، یا دلش میخواست حرف بزند ، میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد با او مفصل صحبت کنم ، من برای فرار از حرف گفتم :میبینی که وقت ندارم ،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست .

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی .

این را که گفت از کوره در رفتم ،گفتم خدا کنه تا صبح نباشی .

مردها که عصبانی میشوند ممکن است هر چیزی بگویند ، بی اختیار این حرف را زدم ...

این را که گفتم خشکش زد ، برق نگاهش یک آن خاموش شد ،به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست .

 

بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم ،موهای بلندش رها بود و چهره‌اش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم ،افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم لبخند بی روحی زد.نفس عمیقی کشید و خوابیدیم .

 

آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم .

از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته‌ام .هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام .

گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت میشود یک نفر را ...

 

مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟!!

همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود .

شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود ،از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش اما در ظاهر، نه .

 

شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم ،اما طبق معمول وقتش رانداشتم.

 

کارهایم روبراه شد،همان وضعی را دارم که همسرم برایم ارزو داشت .

و من اما ...ارزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت ،

بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم ،کشوی کنار تخت را باز کردم ، یک نامه آنجا بود ،پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش تمام دنیا را روی سرم آوار کرد .

 

خانواده‌اش خواسته بودند که پزشکی قانونی ،،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم .‌‌..

 

آنشب برای این میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد‌‌‌.

حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : همیشه میگفت دوستت دارم‌،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 اسفند 1397

 

آیت الله مجتهدی تهرانی چه زیبا میگوید:

 

وضو میگیری، اما در همین حال اسراف میکنی..

 

نماز میخوانی، اما با برادرت قطع رابطه میکنی...

 

روزه میگیری، اما غیبت هم میکنی...

 

صدقه میدهی، اما منت میگذاری...

 

بر پیامبر و آلش صلوات میفرستی، اما بدخلقی میکنی...

 

دست نگه دار بابا جان

 

ثواب ‌هایت را در کیسه سوراخ نریز!






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : ثواب ‌هایت را در کیسه سوراخ نریز،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 اسفند 1397


اخلاق

 

ابو علی سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود که علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینیِ زمان خود، سرآمد عصر شد. روزی به مجلس درس ابوعلی بن مسکویه، دانشمند معروف آن زمان، حاضر شد. با کمال غرور، گردویی را جلو ابن مسکویه افکند و گفت: مساحت سطح این را تعیین کن؟

 

ابن مسکویه جزوه هایی از یک کتاب را که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود (کتاب طهارة الاعراق) جلو ابن سینا گرفت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم! تو به اصلاح اخلاق خود محتاج تری از من به تعیین مساحت سطح این گردو.

 

ابو علی از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمر قرار گرفت.






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : اخلاق،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 اسفند 1397

از خدا پرسیدم:

خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را

بدون هیچ تاسفی بپذیر،

با اعتماد زمان حالت را بگذران،

و بدون ترس برای آینده آماده شو،

ایمان را نگه دار و ترس را

به گوشه ای انداز،

شک هایت را باور نکن

وهیچ گاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است

فقط اگر بدانید که

چطور زندگی کنید

 

نلسون ماندلا






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : از خدا پرسیدم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
شنبه 18 اسفند 1397

موری پرسید:

می‌توانم بیشترین و بهترین چیزی را که از این بیماری می‌آموزم به تو بگویم؟

گفتم:

چه چیزی؟

موری گفت:

مهمترین چیز در زندگی این است که یادبگیری چگونه به دیگران عشق بورزی و بگذاری که دوستت بدارند.

صدای او به نجوا تبدیل شده و ادامه داد: ما فکر می‌کنیم که سزاوار عشق نیستیم. فکر می‌کنیم اگر بگذاریم عشق به درون ما وارد شود، نرمش زیادی از خود نشان داده‌ایم. اما از مردِ عاقلی شنیدم که "عشق، تنها کارِ منطقی انسان است".

او با احتیاط جمله را تکرار کرد و برای اینکه بر تأثیر آن بیفزاید، مکثی کرد و گفت:

عشق، تنها کارِ منطقی انسان است.

کتاب : سه‌شنبه‌‌ها با موری

میچ آلبوم






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : عشق، تنها کارِ منطقی انسان است،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

اون موقعا ، اوائل کارم را میگم ، یکی از رویاهای بزرگ زندگی من رئیس شدن بود . رویائی که برای من خیلی دور و دور در ذهنم بود و فقط شکل یک رویا داشت . کم کم کار کردم و سخت و سخت تر کار کردم تا اینکه یک روز معاون و بعدا خودم رئیس شدم

اوائل خیلی خوب بود تحقق یک رویا بود .

ولی بعدا.........

امروز می گویم و محکم هم می گویم :

دلم نمی خواهد هیچوقت رئیس باشم .

چون از وقتی رئیس شدم :

حرف ها غیر واقعی شد

محبت ها دروغی شد

همه دنبال گرفتن موقعیت بهتر از من شدن

یکی اضافه کار می خواست

یکی پست بالاتر می خواست

و اون یکی همه اینها را را می خواست

دیگه محبت ها جهت داشت

حرف ها سمت و سو داشت

عشق ها نابود شدن

اره همه جلوت خم و راست می شدن

ولی پوشالی و دروغی

وای خدای من

 

و من در میان جمع  تنها شدم

 

همیشه دلم می خواست حاکم دل ها باشم

یک وقت احساس کردم خودم هم دارم الوده این رفتار ها می شم

و کم کم دوست داشتم همه به من احترام خاص بگذارن

حتما ماشین اختصاصی با راننده برای من همیشه اماده باشد

و.....

 

شاید یکی از بزرگترین لطف های خدا به من این بود که مرا تنها نگذاشت

و زود به من حقایق را نشان داد

حالا از ان همه اشخاص تعداد کمی برای من ماندن

اما اینها تمام وجود من هستن

انهائی محبت هایشان حقیقی است

و برای پست و اضافه کار و میز بزرگتر نیست

و من با تمام وجودم انان را دوست دارم

انهائیکه معنای عشق و محبت را می دانند

انهائیکه هم من حاکم بر دل انها شدم و هم هم انها حاکم دل من

و این معنای درست هدایت است

برای همینه که می گیم دلم نمی خواهد هیچوقت و هیچوقت دیگر رئیس باشم

بهرام جاویدی نژاد






نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها : دلم نمی خواهد هیچوقت رئیس باشم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

 

 

روزگاری خواهد رسید که چیزی پنهان تر از حق، و آشکارتر از باطل و فراوان تر از دروغ و فریبکاری، به نام خدا و پیامبرش نباشد.

نزد مردم در آن زمان، چیزی زیانمندتر از قرآن نیست،  آنگاه که آن را تحریف کنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند.

حاملان قرآن آن را واگذاشته و حافظانش آن را فراموش کرده‌اند.

در آن روزگار، مردم در جدایی و تفرقه هم داستان و در اتحاد و یگانگی پراکنده اند.

و از قرآن جز نامی باقی نماند.

 

گزیده ای از نهج البلاغه






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : گزیده ای از نهج البلاغه،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

 

زیاد عجله نکنید زیرا وقتی که در زندگی به خودتان می‌رسید درون آینه فقط یک مرد یا یک زن تنها با موهای جوگندمی نگاهتان میکند....

 

مردم شهرم همیشه عجول بوده‌اند

همیشه همه‌ی کارهایشان را با عجله انجام داده‌اند

چای را داغ سر کشیدند

پشت ترافیک بوق را یکسره کردند

شب را با استرس خوابیدند و صبح را با عجله سمت کار دویدند

در پیاده رو به هم خوردند و بَد و بیراه گفتند

 

زود ازدواج کردند و زود هم پشیمان شدند

آنقدر عجله کردند که

وقتی رسیدند نفسی برایشان نمانده بود

مردم شهرم همیشه عجول بودند

باور کنید انتهایش چیزی نیست

وقتی به خودتان می رسید

درون آینه فقط یک مرد ، یک زن با موهای جوگندمی نگاهتان می کند

عمر به قدر کافی تند میدود

شما آهسته راه بروید و به آرزو هایتان برسید

به خودتان هر روز نگاه کنید و آدم ها را یواش یواش دوست بدارید

چای را پای حرف‌های عزیزان دوست داشتنیِ‌تان سرد کنید

خیابان را باعشق قدم بزنید

شما هرگز به سن و سالِ الانتان برنمی‌گردید ...

زندگی را زندگی کنید






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : زیاد عجله نکنید،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:

 

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛

زیاد نزدیک به هم می سوزیم،

و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .

 

تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم،

و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی.

کسی که تو از من می خواهی بسازی،

یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

 

من باید بهترین خودم باشم برای تو.

و تو باید بهترین خودت باشی برای من .

خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،

و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .

زندگی ست دیگر...

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛

همه سازهایش کوک نیست.

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید؛

حتی با ناکوک ترین ناکوکش.

 

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛

 

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.

به این سالها که به سرعت برق گذشتند؛

به جوانی که رفت؛

میانسالی که می رود.

 

حواست باشد به کوتاهی زندگی،

به زمستانی که رفت؛

بهاری که دارد

تمام می شود کم کم،

آرام آرام.

 

زندگی به همین آسانی می گذرد.

ابرهای آسمان زندگی

گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.

میگذرد، هر جور که باشی






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

 

اگر در زندگی هدف نداشته باشید،

خوش‌ شانسی به کارتان نخواهد آمد ...

برای کشتی‌ای که نمی‌داند

به کدام بندر می‌رود،

 باد موافق معنا ندارد ...






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : هدف،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

 

هیچکس نمیخواهد بمیرد،

 حتی کسانی که میخواهند به بهشت بروند، ولی با این حال "مرگ" مقصد مشترک و غیر قابل فرار است و باید باشد،

زیرا "مرگ" بهترین اختراع زندگی است؛ قدیمی‌ها میروند و جدیدها می‌آیند.

امروز شما جدید هستید، اما روزی که دور هم نیست شما نیز کهنه میشوید و باید بروید.

ناراحت کننده است اما کاملا حقیقت دارد.

زمان شما محدود است پس آن را با زندگی برای دیگران هدر ندهید و در تله عقاید و تفکرات دیگران نیفتید؛

جستجو گر بمانید، و نادان نمیرید.

 

 

سخنرانی استیو جابز - دانشگاه استنفورد

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : هیچکس نمیخواهد بمیرد،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

 

 

چرا همیشه طلبکاریم؟

 

دوستی دارم که در مهمانی یا زمان تماس تلفنی حرفش را با گله از این و آن شروع می‌کند و به پایان می‌برد. از اینکه به فلانی رو انداخته ولی به او پول قرض نداده، از اینکه هیچ‌کس در فامیل قدر او را نمی‌داند، از اینکه رئیس‌اش به او مساعده نمی‌دهد. از اینکه مدیر ساختمان محل سکونتش وظیفه‌اش را درست انجام نمی‌دهد، از اینکه شهرداری جدول‌کشی خیابان محل سکونتش را رنگ نمی‌زند و ...

 

مدام گله می‌کند اما نمی‌گوید هر کس به او قرض داده، یا پس نگرفته یا با التماس گرفته، نمی‌گوید خودش در سور و سوگ فامیل هرگز قدمی برنمی‌دارد. نمی‌گوید در اداره یکی از بی‌نظم‌ترین کارمندان است، دیر می‌رود، زود می‌آید به قول خودش می‌پیچاند و بارها سابقه پرخاشگری با همکاران را دارد، نمی‌گوید که شارژ ساختمان را چندماه یک بار با مکافات و پیگیری مدیر ساختمان پرداخت می‌کند. نمی‌گوید با پرداخت مالیات از اساس مخالف است و حتی کیسه زباله‌اش را سر ساعت توی سطل نمی‌اندازد و...

 

اما بزرگوار همیشه از همه طلبکار است.

 

ریشه این طلبکاری همیشگی ما از همه در کجاست؟ اینکه قدمی برنمی‌داریم اما انتظار داریم دیگران به ما سرویس بدهند.

 

اینکه حتی وقتی کسی بلند می‌شود و تلاش می‌کند به جای تحسین کردنش، ذره بین می‌گذاریم و تمام کارهایش را برای یافتن یک خطا و خلل احتمالی زیر سوال می‌بریم و در بوق و کرنا می‌کنیم اما حاضر نیستیم کار خوبش را تحسین کنیم، حاضر نیستیم بپذیریم تنها دیکته نانوشته غلط ندارد.

 

خودمان گامی بر نمی‌داریم اما مدام کار دیگران را به چالش می‌کشیم و اگر کسی گله کُند اسمش را نقد می‌گذاریم! نقد با نفی تفاوت دارد. با طلبکاری مداوم تفاوت دارد، با بی‌عملی اما متوقع بودن تفاوت دارد.

 

مطالبه‌گری با طلبکاری تفاوت دارد. تا زمانی که این موضوع را درک نکنیم، شماتت دیگران آسان است. ایراد گرفتن به همه آسان است.

 

دشواری زمانی شروع می‌شود که بپذیریم ما هم بخشی از مشکل هستیم و اگر در آرزوی بهبود شرایط هستیم باید به بخشی از راه حل هم تبدیل شویم نه اینکه طلبکارانه در گوشه‌ای بایستیم و توقع داشته باشیم دیگران سوپرمن باشند و مثل فرشته‌ها بی‌عیب و نقص همه کارها را انجام دهند تا ما در شرایط بهتری زندگی کنیم.

 

آدم‌های طلبکار یک عدم رضایت درونی دارند که آن را با خودشان مدام حمل می‌کنند، اما به جای پرداختن به درون یا اقدام عملی، از دیگران توقع ترمیم این رضایت را دارند.

 

آدم‌های طلبکار شخصیت‌های برجسته‌ای نیستند و مخالف‌خوانی مداوم و ایراد گرفتن از همه، نشانه روشنفکری و خرد نیست، دوران پادشاهی‌ها به سرآمده و هیچکس ملکه و شاه نیست که دیگران موظف باشند مقابلش کُرنش کنند و آرزوهای او را تحقق ببخشند و او باز هم طلبکار باشد که ای نوکر خانه‌زاد! غذایت شور بود!

 

اگر در آرزوی روزهای خوب هستیم، دست از طلبکاری مداوم برداریم. از همسر، از فرزند، از رئیس، از دولت، از پروردگار...

 

مطالبه‌گر باشیم اما یادمان نرود که توقع صرف و طلبکاری تا وقتی که خودمان هم قسمتی از راه‌حل نشده‌ایم و گامی برنداشته ایم فقط به ترویج یاس و نومیدی در زانوان کسانی می‌انجامد که به جای گله‌گذاری بی‌حاصل قصد انجام کاری را دارند.

 

احسان محمدی






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : چرا همیشه طلبکاریم؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

 

شغال و مرغ دومنی

 

شغالی، مرغی از خانه ی پیر زنی دزدید.

پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد :”کمک! مرغ دو منی مرا شغال برد.”

شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجب و غضب به پیر زن دشنام می داد.

در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت :”چه شده که تا این حد بر افروخته ای؟

شغال گفت :”ببین این پیرزن چقدر دروغگو و بی انصاف است!

مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند!”

روباه گفت :”بده تا من هم وزنش را بسنجم.”

وقتی روباه مرغ را از شغال گرفت،

روی به گریز نهاد و گفت : “به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند!”

 






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : شغال و مرغ دومنی …،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397

 

تو مدرسه بهش می گفتن مَمَد مارمولک، دیوار راست رو می رفت بالا... نه احتیاجی به قلاب داشت نه جا پا، کفش و جورابش رو در میاورد و یا علی مدد... تا به خودت میومدی اون طرف دیوار بود. پدرش بنا بود و مادرش خونه دار... ولی مَمَد تو یه مدرسه ی سیصد نفری از همه پولدار تر بود! چرا؟ زنگ آخر که می خورد، هیچکس خونه نمی رفت... همه ی بچه ها جمع می شدن سر کوچه، دور تیر چراغ برق حلقه می زدن تا نمایش شروع بشه. مَمَد مثل یه قهرمان از وسط حلقه ی بچه ها رد می شد و صدای دست و جیغ بلند می‌شد. خیلی خوب بلد بود معرکه بگیره، خوب بلد بود بچه ها رو جوگیر کنه تا پول جمع کنه... می گفت تیر چراغ برق ده متری رو تو بیست ثانیه میرم بالا، دروغ می گفت تو ده ثانیه می رفت. اون وسطا حرکات ژانگولر هم می زد تا صدای جیغ و دست زدن بچه ها بلندتر بشه. بعضی وقتا خودش هم جوگیر می شد پاهاش رو قلاب می کرد به تیر چراغ برق و دستاش رو ول می کرد و دست می‌زد! تو دور و زمونه ای که پفک نمکی پنجاه تومن بود و بستنی دو قلو صد تومن، هفته ای سه ، چهار هزار تومن کاسب بود. پولش رو می داد به مادرش تا خرج خونه کنه. چند باری مدیر مدرسه تهدیدش کرده بود که اگه یه بار دیگه این داستان رو تکرار کنی اخراجی... مدیر مدرسه نمی دونست فقط همین یه کوچه نیست که تیر چراغ برق داره...هر‌جا معرکه می گرفت همه دنبالش می رفتن، می رفتن تا ببینن مَمَد مارمولک کِی زمین می خوره! هیچ برنده ای به شکست فکر نمی کنه تا وقتی که تجربه ش کنه، تجربه ش کرد، زمین خورد... یه روز وسط جیغ و هورا کشیدن بچه ها، تو روزی که انقدر از خودش مطمئن بود که حتی کفشاش رو در نیاورده بود ،‌ از ارتفاع هفت متری افتاد کف آسفالت... یه لحظه همه قدرت تکلمشون رو از دست دادن ، هیچ صدایی نمی اومد تا اینکه یه نفر شروع کرد به بلند خندیدن، نفر دوم بلند تر خندید ، چند ثانیه بعد همه خندیدن...انگار همه ی اونایی که واسش جیغ و هورا می کشیدن تَهِ دلشون آرزوی شکستش رو داشتن، انگار مدت ها بود منتظر این لحظه بودن... منتظر شکست یک برنده...

 

حسین حائریان






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : منتظر شکست یک برنده...،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
جمعه 17 اسفند 1397


( کل صفحات : 272 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز