مدیریت و اخلاق
دنیا امروزنیازمند مدیران با اخلاق است
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


اگر می‌خواهید در اوج بمانید، باید به همان اندازه سخت‌تر كار كنید.

مدیر وبلاگ : دکتر بهرام جاویدی نژاد
نظرسنجی
به چه میزان از مطالب این وبلاگ راضی هستید؟







ﺍﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ،

ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته

 ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ...

ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ.

ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ

 ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟؟؟

جواب با شما...

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده،

 نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده..

"صادقانه زندگی کنید"

ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم.

ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...





نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396


آیا می دانستید که عقاب ها مدت ها قبل از اینکه 


طوفان اتفاق افتد از نزدیک شدن آن با خبرند؟


عقاب به نقطه ای بلند پرواز می کند و منتظر باد می ماند.


وقتی طوفان با شدت می آید ،


بالهایش را طوری می گشاید که باد او را بلند کند و بالای طوفان ببرد.


زمانی که طوفان با شدت در پایین حرکت می کند


عقاب به بالای آن اوج می گیرد .


عقاب از طوفان فرار نمی کند


بلکه به سادگی از آن برای صعود استفاده می کند


او با استفاده از بادی که طوفان با خود می آورد بالا می رود


وقتی طوفان های زندگی به سوی ما می آیند


و همه ما تجربه آنرا داریم


می توانیم بالهای فکری و اعتقادیمان را بگشاییم


و به طرف خداوند صعود کنیم


طوفان ها بر ما غلبه نخواهند کرد


باید بگذاریم قدرت پرودگار به بالای آنها بلندمان کند


خداوند ما را قادر می سازد که بر طوفان های


بیماری


مصیبت


شکست


و  نا امیدی زندگی سوار شویم


ما می توانیم در بالای آن طوفان ها اوج بگیریم


به خاطر داشته باشید


که بارهای سنگین زندگی کمر ما را خم نمیکند



بلکه این نحوه برخورد با آن هاست که اهمیت دارد.


دانلود فایل پاورپوینت






نوع مطلب : مدیریتی، 
برچسب ها : آیا می دانستید که عقاب ها مدت ها قبل از اینکه طوفان اتفاق افتد از نزدیک شدن آن با خبرند؟، نحوه برخورد با مشکلات،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بــوﺩﻡ ،

ﺧﻮﺷﻪﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ 

ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بــوﺩﻧﺪ،

ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ 

ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ،ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ ...

ﺧﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﺳﺮﺑﺮاﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ 

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ .

ﺑﺎﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ

 ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍنــد






نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : گندم زار،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

دلسوزان منفی باف، شما را نابود می کنند.

 

همیشه در اطراف شما افراد دلسوزی هستند که خیر و صلاح شما را می خواهند و تلاش می کنند با راهنمائی هایشان شما را هدایت کنند.

 

جامعه پر از افرادناموفق و متوسط است که همواره تلاش می کنند به شما نشان دهند که کاری نشدنی است

 این کار از توان شما خارج است! این کار نیاز به روابط خاص دارد! و یا هزاران نکته راهنمای دیگر که برای متوقف کردن شما می تواند دلیلی منطقی به نظر برسد.

 

آدم هایی که به شما می گویند کاری نشدنی است عمدتا افراد ناموفق هستند که خود نتوانسته اند به چیز زیادی دست پیدا کنند.

آنها هیچگاه صاحب فکر و ایده ای بزرگ نبوده اند که بتوانند تحولی بزرگ را خلق کنند. در نتیجه از دیدگاه آنها کارهای بزرگ، نشدنی است. این آدمها همواره در سطح متوسط و یا پایین تر باقی مانده اند و افکار آنها بسیار سمی است.

 

گرچه ممکن است در پاره ای موارد از سر دلسوزی واقعی شما را راهنمائی کنند و سعی کنند که دست از تلاش بردارید ولی عمدتا از سر حسادت تلاش می کنند تا شما را متقاعد کنند که این کار نشدنی است.

آنها دلسوزانه به شما مشاوره هایی سرشار از منفی بافی می دهند تا شما هم از فکر بهتر شدن بیرون بیایید و در سطح آنها باقی بمانید.

 

همواره از شنیدن پند و اندرزهای منفی، خودداری کنید و اگر به ناچار مجبور به شنیدن آن شدید، فقط به عنوان یک چالش برای اثبات اینکه می توانید کاری بزرگ را انجام دهید، به آن نگاه کنید.

 

همواره مراقب افراد دلسوز منفی باف باشید.

 آنها می توانند افکار سالم و پیشرونده شما را نابود کنند.

 اجازه ندهید افکار کوچک آنها برنامه تان برای رسیدن به #موفقیت را تخریب کند.

 

دکترمحمدرضا انصاری






نوع مطلب : روانشانسی، 
برچسب ها : دلسوزان منفی باف، شما را نابود می کنند،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

 

  برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند !!!

 

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم

 

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.

پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.

 

پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد

و چند لحظه بعد گفت:

بابا بزرگ

باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی

الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

 

مادر بچه گفت:

می‌بینید آقاجون؟

بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.

اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.

 

پدربزرگ چیزی نگفت.

 

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،

همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

 

و این داستان را برایشان تعریف کردم

 

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،

خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،

بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

 

بار اول که به من تکه قندی داد

 

 یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست

 

پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد

هر چه برایتان بیاورد هدیه است،

 

وقتی خانم بزرگ رفت،

پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.

 

 خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.

 

بعد گفت: ببین پسرم

قنددان خانه پر از قند است،

 

 اما این تکه قند که مادرجان

داده با آنها فرق دارد،

چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.

این تکه قند معنا دارد ،

آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند

اما مهربان نیستند.

 

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،

منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم،

منظورش کمک کردن به ما هم نیست.

او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد

می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد

و این، خیلی با ارزش است.

 

 این چیزی است که در هیچ بازاری نیست

و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.

 

چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،

دهانم شیرین می‌شود،

کامم شیرین می‌شود،

جانم شیرین می‌شود.....

 

 

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛

ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

 

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

 

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...

 

 





نوع مطلب : روانشانسی، 
برچسب ها : برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند،
لینک های مرتبط :
اتنا جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

 

من آدم حساسی نیستم.

 وقتی خانه‌ی والدینم را ترک كردم گریه نكردم،

وقتی گربه‌ام مرد گریه نكردم،

وقتی در ناسا كار پیدا كردم گریه نكردم، و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نكردم،

 

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه كردم، بغضم گرفت.

 

با تردید با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از ان فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود. ما بودیم و یک خانه ‌ی گرد آبی.

 

با خود گفتم انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟

 

شصت دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی‌ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد و من اشک ریختم.

خاطرات نیل آرمسترانگ

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : من آدم حساسی نیستم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

خندیدن یک نیایش است...!!!

 

اگر بتوانی بخندی و بخندانی ،

آموخته ای که چگونه نیایش کنی ...

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد ،

هر بافت وجودت از شادی بلرزد ،

به آرامشی عظیم دست می یابی .

کسی میتواند بخندد ،

که طنز آمیزی و بازیهای روزگار را میشناسد .

کوتاه ترین راه

برای گفتن دوستت دارم ، لبخند است!!

یادتون باشه آدمهای خندان و شاد به خدا شبیه ترند ...

 

 لحظاتتون پرازخنده...

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خندیدن یک نیایش است.،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396


 

در درون خود چه دارید؟

 

سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود، آلمان شرقی و آلمان غربی و دیواری شهر برلین را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود.

 

یک روز، افرادی از برلین شرقی کامیونی پر از زباله و خوراکی‌های گندیده متعفن را به سمت غربی دیوار یعنی برلین غربی ریختند.

 

مردم برلین غربی به سادگی می توانستند تلافی و انتقام جویی کنند، ولی این کار را انجام ندادند! ولی به جای آن کامیونی پر از کنسروهای خوراکی،بسته های نان و شیر و دیگر مایحتاج خوراکی تازه را در سمت شرقی دیوار یعنی برلین شرقی با نظم  آنجا گذاشتند.

 

و بر روی بسته ها تابلویی نهادند که بر آن نوشته شده بود:

 

هرکس از آنچه دارد به دیگران می دهد

 

چه حقیقت زیبایی، ما تنها از آن‌چه پر هستیم به دیگران می دهیم!

 

چه چیزی در درون شماست؟

محبت یا نفرت؟

صلح یا جنگ؟

حیات یا مرگ؟

برکت یا لعنت؟

ظرفیت ساختن یا ظرفیت تخریب؟

 

شما چه چیز به دیگران هدیه می دهید ...؟

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : در درون خود چه دارید؟،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

پدر نتوانست زرد آلویی را که از میان میوه های شسته‌ ی در آبکش نهاده برداشته بود بخورد. اول خودش افتاد و سپس زردآلو از دستش افتاد.

 

یک هفته بعد از مرگش وقتی مادر اثاث خانه را برای اسباب‌ کشی و رفتن از آن خانه جمع می‌کرد، زردآلو را از زیرِ کابینتِ زیرِ سینک پیدا کرد. نشست پای سینک، زردآلوی پلاسیده در دستش، به کابینت تکیه داد و گریه کرد.

 

خواهر زردآلو را از مادر گرفت و به پرده‌ ی پنجره‌ ی آشپزخانه که از باد تکان می‌خورد نگاه کرد. پشت پنجره یک قمری نشسته بود و برنج‌ های خشک شده را نوک می‌زد. دانه های برنج را پدر لب پنجره ریخت بود. خواهر گفت: "مرگ عادیه ... خیلی عادیه. "

 

دیروز وقتی داشتم کفشا رو از تو جا کفشی جمع می‌کردم کفشای بابا رو دیدم. نشستم کف پا گرد گریه کردم چقد طول می‌کشه آثارش جمع شه؟

 

دو سال بعد هیچ نشانه‌ ای از وسایل پدر نبود. مادر هر چه‌ را از او می‌یافت در انباری پنهان می‌کرد تا روزی که همگی برای سفر به شیراز می‌رفتیم. خواهرم نزدیکی دهبید که رسیدیم درختی را نشان داد گفت: "بابا همیشه اینجا نگه می‌داشت"

 

مادر گفت: "کفشاشو جمع کردم، کت و شلواراشو، درختا رو چطوری جمع کنم؟ کوه و کمرو چطوری قایم کنم؟ دریا رو چطوری بتپونم تو انبار؟"

 

همه سکوت کردیم. سمت شیراز می‌رفتیم اما شیراز از ما دور می‌شد.

 

علیرضا روشن





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پدرم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

رها کردن جسمانی

 

گاهی نیاز داریم یک رها کردن جسمانی را تجربه کنیم .

 تجربه‌ها و هیجان‌ها می‌توانند در بدن ما قفل و اسیر شوند .

 جیغ و فریاد کشیدن در اتومبیلی که همه شیشه‌هایش بسته است

 می‌تواند بسیار رها کننده باشد و آرامشی در پی داشته باشد .

 مشت و لگد زدن به بالش‌ها ، روشی غیر مضر برای رها کردن 

خشم درونی است ،

 چنانچه دویدن نیز چنین ویژگی داشته باشد

 می‌تواند خشم و تنش را فرو بنشاند .

 به همین سادگی






نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : رها کردن جسمانی،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

مواظب قلب همدیگه باشیم !!

 

از یه جایی بــه بعد...

دیگه بزرگ نمیشیم؛ پیر میشیم

از یه جایی بــه بعد...

دیگه خسته نمیشیم؛ می بُرّیم

از یه جایی بــه بعد

... دیگه تکراری نیستیم؛ زیادی هستیم...!!

 

پس قدر خودمون،

خانواده مون،

دوستانمون،

زندگیمون و کلا حضور خوشرنگمون رو تو

صفحه‌ی دفتر وجود بدونیم...

 

محبت تجارت پایاپای نیست؛

چرتکه نیندازیم که من چه کردم و تو در مقابل چه کردی!

بی شمار محبت کنیم...

حتی اگر به هر دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود...





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : مواظب قلب همدیگه باشیم،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

جوانی می گوید:  با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت.

 

از هم جداشدیم.

شب به تخت خوابم رفتم.

خیلی بسیار اندوه  قلب و فکرم را فرا گرفته بود...

 

مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...

 

روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم.

 

در آن نوشتم:

 

شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است.

آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟

 

به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...

 

پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی.

ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده ام،

وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.

 

اشک از چشمانم سرازیر شد...





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
چهارشنبه 27 دی 1396

 

 

پدر خسته‌ از كار روزانه‌ به‌ خونه‌ اومد.

او روز سختی‌ رو گذرونده‌ بود و تنها چیزی‌ كه‌ دلش‌می‌خواست‌،

یه‌ دوش‌ آب‌ گرم‌ و چند ساعت‌ استراحت‌ بود.

 اما به‌ محض‌ ورود به‌ خونه‌، دختركوچولوی‌ هفت‌ ساله‌اش

‌ جلو دوید و با لحنی‌ بچگانه‌ گفت‌:

 “سلام‌ بابا واسه‌ام‌ چی‌ خریدی‌؟”

 پدر اصلا حوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با اونو نداشت‌،

بنابراین‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:

“هیچی‌ عزیزم‌.

 بابا مستقیم‌ از سر كار به‌خونه‌ اومده‌ و فرصت‌ خریدن‌ چیزی‌ رو نداشته‌”.

 دخترك‌ بغضی‌ كرد و گفت‌:

“اما خودت‌ گفتی‌ كه‌ امشب‌واسه‌ام‌ اون‌ جعبه‌ موسیقی‌ رو می‌خری‌ و...

” پدر با كلافگی‌ كلام‌ دخترش‌ رو قطع‌ كرد و گفت‌:

“خیلی‌ خب‌.باشه‌ برای‌ یه‌ وقت‌ دیگه‌. الان‌ اصلا حوصله‌ ندارم‌.

 كسی‌ تو این‌ خونه‌ نیست‌، بیاد و این‌ بچه‌ رو بگیره‌؟

”صدای‌ بلند مرد، پرستار پیر بچه‌ رو به‌ سالن‌ خونه‌ كشوند.

 زن‌ با لبخند به‌ مرد سلامی‌ كرد و از دخترك‌خواست‌

تا به‌ اتاقش‌ بره‌ و بازی‌ كنه‌. دخترك‌ نگاهی‌ پر از سرزنش‌

 به‌ پدرش‌ انداخت‌ و سرش‌ رو پایین‌انداخت‌.

اما پدر نه‌ تنها نگاه‌ اونو ندید بلكه‌ مثل‌ هر شب‌،

دستی‌ از نوازش‌ هم‌ سرش‌ نكشید!

 رفتار پدر،پرستار پیر رو هم‌ ناراحت‌ كرد.

 او بعد از رفتن‌ دخترك‌ به‌ مرد گفت‌:

 “نمی‌خوام‌ در مسائل‌ خانوادگی‌ شمادخالت‌ كنم‌.

 اما این‌ دختر مادر نداره‌ و تمام‌ امیدش‌ به‌ محبت‌ و توجه‌ شماست‌.

خوب‌ بود لااقل‌ یه‌ دستی‌ به‌سرش‌ می‌كشیدین‌

”. حق‌ با پرستار بود و پدر خجالت‌ كشید. اما با خودش‌ گفت‌:

 “بعدٹ سر فرصت‌ از دلش‌ درمیارم‌.

حالا بهتره‌ برم‌ و كمی‌ استراحت‌ كنم‌”.

فردا روز تولد پدر بود و او اصلا این‌ موضوع‌ رو به‌ خاطر نداشت‌.

دخترش‌ به‌ او تلفن‌ زد و ازش‌خواست‌ تا چند ساعتی‌ زودتر به‌ خانه‌ برگرده‌.

 اما پدر اونقدر سرگرم‌ كار شد كه‌ قول‌ به‌ دخترش‌ روفراموش‌ كرد.

 او مطابق‌ معمول‌، غروب‌ به‌ خونه‌ برگشت‌ و از دیدن‌ تزیینات‌ خونه‌،

حسابی‌ جا خورد. دختركوچولوش‌ به‌ همراه‌ پرستار تمام‌ در و دیوار

 خونه‌ رو با كاغذهای‌ رنگین‌ آراسته‌ بودند و بوی‌ غذای‌ مطبوعی

‌در فضا پیچیده‌ بود. پدر ناچار لبخندی‌ زد اما فكرش‌ درگیر

 پرونده‌های‌ زیر بغلش‌ بود كه‌ امشب‌ باید روی‌آن‌ها كار می‌كرد.

 در دلش‌ گفت‌: “خدا كنه‌ تولد بازی‌ زود تموم‌ بشه‌ تا بتونم‌ به

‌ كارهای‌ عقب‌ مونده‌ام‌ برسم‌”.او حتی‌ به‌ درستی‌ نفهمید

 كه‌ چه‌ نوع‌ غذایی‌ سرمیز شام‌ خورده‌ و اصلا متوجه‌

 اسمارتیزهای‌ رنگارنگ‌ روی‌كیكش‌ نشد. اسمارتیزهایی‌

 كه‌ دخترش‌ با سلیقه‌ دور تا دور كیك‌ خانگی‌ شكلاتی‌ چیده‌ بود!

 دخترش‌ كه‌اصلا بدقولی‌ اونو به‌ روش‌ نیاورده‌ بود، بعد از شام‌

 با خوشحالی‌ از جا پرید و به‌ اتاقش‌ رفت‌. او لحظاتی‌ بعدبا بسته‌ای‌

كادوپیچی‌ شده‌، نزد پدر بازگشت‌. پدر لبخندی‌ زد و بسته‌ را از دست‌

 دخترک گرفت‌. ناگهان‌ تلفن‌همراهش‌ زنگ‌ زد. تلفن‌ رو برداشت‌.

یكی‌ از همكارانش‌ بود كه‌ سر موضوع‌ مهمی‌ با یكدیگر درگیری‌داشتند.

 كلام‌ آمرانه‌ و آرام‌ مرد خیلی‌ زود به‌ داد و فریاد تبدیل‌ شد و لحظاتی‌

بعد تلفن‌ رو بدون‌ خداحافظی‌قطع‌ كرد. دخترك‌ تمام‌ مدت‌ با چشمان‌

درشت‌ عسلی‌ رنگش‌ به‌ صورت‌ پدر نگاه‌ می‌كرد. پدر با عصبانیت‌زیر

 لب‌ فحشی‌ به‌ همكارش‌ داد و از جا بلند شد. دخترك‌ با عجله‌ گفت‌:

 “بابا. هدیه‌ ات‌ رو باز نكردی‌!” پدر بابی‌حوصلگی‌ مجددا به‌ روی‌ صندلی

‌ نشست‌ و بسته‌ رو برداشت‌. روبان‌ دور آن‌ را باز كرد و هدیه‌اش‌ روبیرون‌ كشید:

جعبه‌ای‌ طلایی‌ رنگ‌ كه‌ دخترش‌ در گوشه‌ آن‌ با خط بچگانه‌ای‌ اسم‌

خودش‌ رو نوشته‌ بود. پدربا ناراحتی‌ گفت‌:

“اما این‌ جعبه‌ نامه‌هاست‌ كه‌ از چند سال‌ پیش‌ توی‌ دكور خونه‌ بوده‌.

 وسایل‌ داخل‌ اونوچكار كردی‌؟” دخترك‌ گفت‌:

 “اونارو بسته‌ بندی‌ كردم‌ و در یه‌ كیسه‌ كوچك‌ گذاشتم‌

”. پدر گفت‌: “كه‌ چه‌بشود؟

” دخترك‌ گفت‌: “كه‌ بتوانم‌ هدیه‌ شما رو در اون‌ بگذارم‌.

 آخه‌ شما اون‌ جعبه‌ موسیقی‌ رو برایم‌ نخریدی‌و من‌ جعبه‌ دیگه‌ای‌ نداشتم‌

”. پدر سعی‌ كرد عصبانیت‌ خودشو كنترل‌ كند و

 در جعبه‌ رو باز كرد. اما جعبه‌خالی‌ بود. به‌ دخترش‌ نگاه‌ كرد.

دخترك‌ با خوشحالی‌ به‌ او خیره‌ شده‌ بود. با عصبانیت‌ گفت‌

: “اما اینكه‌ خالیه‌.منظورت‌ از این‌ كارهای‌ بچگانه‌ چیه‌؟

 مگه‌ نمی‌دونی‌ كه‌ امشب‌ چقدر گرفتارم‌ و با این‌ كارهای‌ مسخره

‌ داری‌وقتم‌ رو تلف‌ می‌كنی‌؟!”

 اشك‌ چشمان‌ دخترك‌ رو پر كردو با گریه‌ گفت‌:

“اما این‌ جعبه‌ خالی‌ نیست‌. توی‌ اون‌بیش‌ از ده‌ تا بوسه‌ وجود داره‌

 كه‌ برای‌ شما فرستادم‌. آخه‌ من‌ فقط شمردن‌ تا عدد ده‌ رو بلدم‌

”. مرد به‌شونه‌های‌ لرزان‌ دختر كوچولوش‌ نگاه‌ كرد كه‌ هنگام‌ دویدن‌

 به‌ سوی‌ اتاقش‌، لرزان‌تر شده‌ بود. بعد به‌ جعبه‌نگاه‌ كرد و ناگهان‌

 وجودش‌ سرشار از عشق‌ و محبت‌ شد. اون‌ قشنگ‌ ترین‌ هدیه‌ای‌ بود

 كه‌ تا به‌ حال‌ دریافت‌كرده‌ بود:

 جعبه‌ طلایی‌ عشق‌! با خودش‌ گفت‌:

 “همه‌ ما باید جعبه‌ طلایی‌ عشق‌ در زندگی‌ داشته‌ باشیم‌

و اونواز بوسه‌ها و محبت‌ اطرافیانمون‌ پر كنیم‌.

 اون‌ وقت‌ هر موقع‌ از كسی‌ یا چیزی‌ ناراحت‌ و عصبانی‌ شدیم‌،

 به‌سراغ‌ جعبه‌ بریم‌ و آرامش‌ بگیریم‌. اون‌ جعبه‌، گذشت‌ و مهربونی‌ رو

 به‌ یادمون‌ می‌یاره‌ و بغض‌ و كینه‌ رو ازدلمون‌ پاك‌ می‌ کنه





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پدر خسته،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 دی 1396

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به

فرشتگان این گونه می گفت:

 می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و

یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام

گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ،

گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .

" گنجشک گفت:

لانه كوچكی داشتم ،

 ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .

 تو همان را هم از من گرفتی .

 این توفان بی موقع چه بود ؟

 چه می خواستی از لانه محقرم؟

كجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

 سكوتی در عرش طنین انداز شد .

 فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود .

 خواب بودی .

 باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 انگاه تو از كمین مار پر گشودی.

گنجش خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم

 از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

 ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد




نوع مطلب : اخلاقی، 
برچسب ها : روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 دی 1396

 

پسر بچه ای می خواست خدا را ملاقات کند .

 

 او فکر کرد خدا در دوردست زندگی می کند و بنابراین سفر درازی در پیشدارد .

 چمدان خود را بست و راهی سفر شد .

 

پسر بچه در راه،پیرزنی را ملاقات کرد .

 پیرزن در پارک نشسته بود و به کبوتر ها نگاه می کرد .

 پسر بچه کنار او نشت و چمدانش را باز کرد .

 از درون چمدانش نوشابه ای را بیرون آورد و خواست آن را بنوشد

 که دید پیرزن نگاهش می کند .

 برای هیمن نوشابه خود را به پیرزن تعارف کرد .

پیرزن نیز با سپاسگاری فراوان پذیرفت و به پسر بچه لبخند زد .

 لبخندش به قدری زیبا بود که پسر بچه تصمیم گرفت دوباره آن را ببیند .

 بنابراین کیک خود را هم به پیرزن داد .

 بار دیگر لبخند بر لبان پیرزن نقش بست .

 پسر بچه شادمان شد . آن دو تمام عصر را آنجا نشستند خوردند

 و خندیدند اما هرگز کلمه ای نگفتند .

هوا تاریک شد پسر بچه تازه فهمید که چقدر خسته است

 بنابراین تصمیم گرفت به خانه برود . اما چند قدم بیشتر دور نشده بود

که برگشت و پیرزن را بغل کرد . پیرزن چنان لبخندی زد

 که پسر بچه تا به حال در عمرش ندیده بود . پسر بچه که به خانه رسید

 مادرش از چهره ی شاد و خندان او متعجب شد .

 برای همین پرسید :

چه چیزی تو ار این قدر امروز خوشحال کرده است ؟

 پسر جواب داد من با خدا غذا خوردم اما بیش از اینکه

 مادرش چیزی بگوید ادامه داد :

می دانی چیه ! او زیباترین لبخندی که در عمرم دیده بودم به من زد .

از آن سو پیرزن در حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه اش بازگشت .

 پسرش که از آرامش خاطر مادرش متعجب شده بود پرسید :

 مادر چه چیزی تو را امروز این قدر خوشحال کرده ؟

 پیرزن پاسخ داد : من با خدا غذا خوردم  ام.پیش از آن که

 پسرش چیزی بگوید ادامه داد :

می دانی !

 او جوان تر از آن بود که من فکرش را می کردم




نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : پسر بچه ای می خواست خدا را ملاقات کند،
لینک های مرتبط :
دکتر بهرام جاویدی نژاد
دوشنبه 25 دی 1396


( کل صفحات : 161 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

تاریخ روز